تبلیغات
♥سیاسی♥بین المللی ♥فرهنگی ♥دینی ♥اقتصادی ♥علمی ♥ورزشی ♥ - وقتی امام رضا(ع) آندره را شفا داد ایکو
 
 
پیغام مدیر :
با سلام خدمت شما بازدیدكننده گرامی ، خوش آمدید به سایت من . لطفا برای هرچه بهتر شدن مطالب این وب سایت ، ما را از نظرات و پیشنهادات خود آگاه سازید و به ما را در بهتر شدن كیفیت مطالب یاری کنید.
 
 
وقتی امام رضا(ع) آندره را شفا داد
نوشته شده در شنبه پانزدهم شهریور 1393
ساعت : ساعت 15 و 35 دقیقه و 02 ثانیه
نویسنده : Hossein Ashrafi
بسم الله الرحمن الرحیم


وقتی امام رضا(ع) آندره را شفا داد

شنید كه كسى او را به نام صدا مى كند. صدایى كه از جنس خاك نبود آبى بود، آسمانى بود، آندره از خواب بیدار شد.



به گزارش سرویس دینی جام نیوز، فردا ولادت حضرت علی بن موسی الرضا(سلام الله علیه) است به همین مناسبت کراماتی از شفایافتگان آنحضرت را به استحضار مخاطبین عزیز جام نیوز می رسانیم باشد که مورد تفقد آن امام قرار گیریم.

اولین کرامت این نوشتار به شفایافته ای به نام محمد حشمتى متولد 1354 سنقر اختصاص دارد وی که بیماری صرع داشت در تاریخ 13 آبان 1374 شفا یافت.

امامعلى، پدرى زحمتكش براى خانواده هشت نفرى اش بود.


او در روستاى "باولد" از حومه سنقر كرمانشاه زندگى مى كرد و از طریق كشاورزى بر روى زمین در روستا به امرار معاش مى نمود.


دست هاى پر آبله و چهره آفتاب سوخته اش گواه بر رنج و مرارت در عرصه كار و زندگى بود. غمى پنهان سینه ستبر او را در بر مى گرفت، سینه اى كه آماج توفان سهمگین و حوادث ملامت بار زندگى بود و جایگاه ذخیره صبر.


آرى غم او، محمد بود. فرزند 20 ساله اش كه از هشت سالگى به بیمارى صرع (غش) مبتلا گردیده بود. همه سختیهاى ناشى از كار را به جان مى خرید، اما وقتى به چهره پاره تنش كه مانند شمعى آب مى شد نگاه مى كرد. گویى كه او هم وجودش در معرض سوختن و ذوب شدن بود.


بیچاره محمد كه از رنج این بیمارى همچون درختى خشك و پژمرده در باغچه حیات زندگى ، نفسهاى كند خود را از ناى درون به عالم برون به سختى بر مى آورد و چشمان بى فروغش بر آینده اى مبهم و تاریك، دوخته بود. سر دردهاى پى درپى ، محمد را به ستوه آورده بود. به همه اینها، مشكلات نتوانست محمد را از مدرسه و تحصیل باز دارد.


دكترهاى زیادى محمد را معاینه كرده بودند. آزمایشها و نوارهاى مغزى و ... همه گواهى مى داد بر وجود بیمارى شدى صرع كه سالها در اعماق وجود او رخنه كرده و با دارو و درمان سر ناسازگارى داشت. محمد از دوران كودكى اش لذتى نبرد، همه چیز براى او بیگانه بود حتى یك لبخند.


پزشكان شهر او را مى شناختند و از مداواى او عاجز. دارو و درمان ... همه و همه براى محمد بى نتیجه بود. او تصمیم خود را گرفته بود. از همه طبیبان قطع امید كرده و قصد رفتن به مشهد و زیارت حضرت رضا(ع) را با خانواده اش در میان مى گذارد. گویى پدر و مادرش هم با او همدلند.


آرى ، او بهبودى خود را در پیش امامش جستجو مى كند؛ امام دردمندان و حاجتمندان، امام غریبان و بى كسان، امام رئوفى كه هیچ كس را ناامید از در خانه اش رد نمى كند. شب سیزدهم آبان ماه 1374 بود كه محمد زائر كوى رضا(ع) گردید، آبشار صفا بر نهر چشمانش جارى شد. شب از نیمه گذشته بود.


خواب همچون شبحى بر چشمان محمد وارد شد و او را مسحور خود نمود و پلكهاى او را بر هم مى دوخت. در خواب دید آقایى با لباس روحانى و عبایى سبز بر دوش به دیدنش مى آید و بر بالینش مى نشیند و مى گوید تو سرطان مغز دارى ساعت 3 بعد از ظهر چهارشنبه به كنار ضریح بیا و شفایت را از من بگیر.


از خواب بیدار مى شود، ضربان قلبش شدت مى یابد، در تفكر رؤیاى صادقانه اش غرق مى گردد، سرش را به زیر مى اندازد و راهى مسافرخانه مى شود. روز موعود فرا مى رسد، به داخل حرم مشرف مى شود، نزدیك ضریح مطهر مى رود و گوشه اى مى نشیند و عرض حاجت مى نماید، دل شكسته و محزون، اشك در چشمانش حلقه مى زند، پلكهایش بر روى هم مى افتد.


همان آقا را مى بیند كه به او مى گوید: بلند شو، بلند شو، بلند شو!


محمد مى گوید: نمى توانم.


آقا دست مباركشان را روى سرش مى كشند و با دست خود او را بلند مى كنند و مى فرمایند: برو و دو ركعت نماز زیارت شكر بخوان. محمد چشم مى گشاید، بدنش به لرزش افتاده، احساس عجیبى پیدا مى كند، گویى از ظلمت به نور رسیده است.


همه چیز برایش معنا مى گیرد. اویى كه زاییده رنج و محنت بود، اویى كه رفیق و مونسش درد بود، اویى كه در صفحات عمرش جز خاطره بیمارى و درد چیز دیگرى نداشت، اكنون نیرویى تازه در خود مى دید، زبان به حمد الهى باز مى كند و بر این كلام وحى ایمان مى آورد كه: انّ مع العُسرِ یُسراً .


و سپاس عنایت امام را دارد. امامى كه معدن جود و كرم است، و او در جوار نور، با دلى سرشار از عشق و ایمان به نماز مى ایستد و سجده شكر.

 

 

نام من رضاست
دومین شفایافته این نوشتار آقای آندره (رضا) سیمونیان یکی از ارامنه ساکن همدان است وی که اهل ازبکستان و مقیم همدان، از نعمت گفتار محروم بود.

 

آندره ـ آندره!


شنید كه كسى او را به نام صدا مى كند. صدایى كه از جنس خاك نبود آبى بود، آسمانى بود، آندره از خواب بیدار شد.


نگاهش بى تاب و هراسان به هر سو دوید، اما همه در خواب بودند. جز خادم پیرى كه كمى آن سوتر ایستاده بود و خیره نگاهش مى كرد. پیرمرد كه متوجه حالات آندره شده بود به سویش آمد و با لبخندى مهربان روبه روى او ایستاد:ـ چى شده پسرم؟ آندره سكوت كرد، اما دلش هواى فریاد داشت؛ هواى گریه. دوست داشت خودش را در آغوش پیرمرد بیاندازد و گریه كند، از ته دل فریاد برآورد، شیون كند. بغض بد جورى گلویش را گرفته بود، دلش مى خواست آن را بتركاند و عقده هایش را خالى كند.


پیرمرد روبه روى او نشست. دستى به شانه اش زد و دوباره پرسید:چیزى شده؟ آندره وامانده از خواب، خود را در آغوش پیرمرد انداخت، دیگر طاقت نیاورد. هاى هاى گریه كرد، پیر مرد دستى به پشت آندره زد و گفت:ـ گریه نكن فرزندم، فریاد بزن، گریه عقده ها رو خالى مى كند، درد رو تسكین مى ده، گریه كن. آندره همچنان مى گریست. حالا دیگر همه بیدار شده بودند و با نگاههاى پر سؤال، آندره را مى نگریستند، پیرمرد پرسید: چى شده؟ تعریف كن.


آندره خودش را از آغوش پیرمرد كند، تكیه اش را به دیوار داد و نگاه خویش را به آسمان دوخت. آبى آسمان با همه ستارگان در نگاهش ریخت، دسته اى كبوتر از برابرش گذشتند و در پهنه آسمان گم شدند. آندره نگاهش را بست و بى آن كه جواب پیرمرد را بدهد در دل گفت: اى كاش هرگز بیدار نمى شدم.


صداى پیرمرد را شنید، باز مى پرسید: چرا حرف نمى زنى ؟ بگو چى شده؟ خواب دیدى ؟ تعریف كن! آندره چشمانش را گشود و نگاهش را در نگاه مهربان پیرمرد دوخت و با زبان اشاره به او فهماند كه حرف زدن نمى تواند. پیرمرد غمگین از جابرخاست، سعى كرد بغض و اشكش را از آندره پنهان نماید.


رو گرداند و پشت به او دور شد. آندره دید كه شانه هاى پیرمرد مى لرزید. آندره مسلمان نبود، اما پس از قطع امید از همه جا، به درگاه امام رضا(ع) آمده بود، بارها از خود پرسیده بود: آیا امام(ع) با وجود آن همه دردمند و حاجتمند مسلمان، نظرى هم به بنده خداى مسیحى خواهد داشت؟ بعد خود را نوید داده بود كه بى شك حاجتش روا خواهد شد.


پس با امید به التجا نشسته بود. پدر چه شوق و شعفى داشت. مادر در پوست خود نمى گنجید، پس از سالها دورى و فراق قرار بود به ایران برگردند و خویشانى كه شاید هیچ كدامشان را ندیده بودند، اینك ببینند. شوق دیدار این سرزمین را داشتند، آنها راهى شدند از مرز كه گذشتند دیگر سر از پا نمى شناختند، پدر و مادر با شوق جاى جاى سرزمین ایران را به فرزندان نشان مى داد و با ذوقى فراوان از خاطرات دورش تعریف مى كرد.


آن قدر غرق در شعف و شادمانى بود كه اصلاً متوجه تریلى سنگینى كه با سرعت از روبه رو مى آمد نشد و تا به خود آمد صداى فریاد جگر خراش زن و فرزندانش با صداى مهیب برخورد تریلى و اتومبیل او در آمیخت.


پدر و مادر آندره در دم جان سپردند و آندره و النا به بیمارستان منتقل شدند. بعد از بهبودى، النا طاقت این سوگ بزرگ را نیاورد و عازم ازبكستان شد. اما آندره با همه اصرار خواهرش با او نرفت و تصمیم گرفت در ایران بماند.


آندره در اثر شدت تصادف قدرت تكلمش را از دست داده بود. آن كه سرنوشت آندره را رقم مى زد پاى او را به منزل زن و مرد جوانى كشاند كه پس از گذشت سالها ازدواج هنوز صاحب فرزندى نشده بودند.


پدر و مادر جدید آندره براى بهبودى او از هیچ تلاشى فرو گذار نكردند، اما تو گویى سرنوشت او این چنین رقم خورده بود كه لال بماند. آندره هر روز مشاهده مى كرد كه پدر و مادر خوانده اش بعد از راز و نیاز به درگاه خداوند طلب شفاى او را از خدا مى كردند. او هم با دل شكسته اش رو به خدا طلب شفا مى كرد.


سالها گذشت آندره بزرگتر شده بود و در مغازه ساعت سازى مشغول به كار گردید و بر اثر دردى كه داشت گوشه گیر و منزوى شده بود. روزى پدر با چشمانى اشكبار به سراغش آمد و گفت:
ـ درسته كه همه دكترها جوابت كرده اند، اما ما مسلمونا یك دكتر دیگر هم داریم كه هر وقت از همه جا ناامید مى شیم مى ریم سراغش، اگر تو بخواى مى برمت پیش این دكتر تا ازش شفا بگیرى .


آندره نگاه پر تمنایش را به پدر دوخت، چهره پدر در برابر نگاه گریان او درهم مغشوش و گم شد. این اولین بارى بود كه آندره چنین مكانى را مى دید. هیچ شباهتى به كلیسایى كه او هر یكشنبه همراه پدر و مادر و خواهرش مى رفت نداشت. حرم پر از جمعیت بود، همه دستها به دعا بلند بود، پرواز كبوتران بر بالاى گنبد طلایى امام، توجه آندره را سخت به خود جلب كرده بود.


پدر، آندره را تا كنار پنجره فولاد همراهى كرد، بعد ریسمانى بر گردن او آویخت و آن سر طناب را به پنجره فولاد بست. آندره متحیر به پدر و حركات و اعمال او نگاه مى كرد و با خود مى گفت این دیگر چه نوع دكترى است؟ پدر كه رفت، آندره خسته از راه طولانى بر زمین نشست و سر را تكیه دیوار داد و به خواب رفت.


نورى سریع به سمتش آمد، سعى كرد نور را بگیرد، نتوانست، نور ناپدید شد، دوباره نورى آن جا مشاهده كـرد كه به سـویش مى آیـد، از میان نـور صـدایى شـنیـد، صدایى كه او را با نام مى خواند: ـ آندره! آندره!


بى تاب از خواب بیدار شد، شب آمده بود با آسمانى مهتابى ، حرم در سكوتى روحانى غرق شده بود، خادم پیر كمى آن سوتر ایستاده بود و او را مى نگریست.


ساعت حرم چند بار نواخت، آندره دلش مى خواست باز هم بخوابد و آن نور را ببیند و آن صداى ملكوتى را بشنود، خادم پیر به سمت او مى آمد. همان نور بود. آبى ـ سبز ـ سفید ـ نه نمى توانست تشخیص بدهد، نورى بود به همه رنگها، مرتب به سمت او مى آمد و باز دور مى شد، آندره مانده بود متحیر، هر بار دستش را دراز مى كرد تا نور را بگیرد، اما نور از او مى گریخت.


ناگهان شنید كه از میان نور صدایى برخاست، صدایى كه از جنس خاك نبود، آبى بود، آسمانى بود، صدا او را به نام خواند: آندره! آندره!


خواست فریاد بزند، نتوانست نور ناپدید شد، آندره دوباره از خواب بیدار شد، همان پیرمرد با تحیر به صلیب گردنش نگاه مى كرد: تو ... تو مسیحى هستى ! آندره با سر پاسخ مثبت داد.


پیرمرد صلیب را از گردن او گشود، با دستمالى عرق را از سر و رویش پاك كرد و بعد سر او را روى زانویش گذاشت و گفت: راحت بخواب. آندره پلكهایش را روى هم گذاشت، خواب خیلى زود به سراغش آمد. باز نورى دیگر این بار سبز سبز، به خوبى مى توانست تشخیص بدهد.


نور به سمتش آمد و از میانه آن صدایى برخاست. نامت چیست؟ تكانى خورد. متحیر بود شنیده بود كه او را به نام صدا كرده بود. پس دلیل این سؤال چه بود؟ شگفت زده وامانده بود از پاسخ، از نور صدایى دیگر برخاست: نامت را بگو: آندره اشاره به زبانش كرد كه قادر به تكلم نیست.


از میانه نور دستى روشن بیرون آمد. حالا بر زبان آندره كشید و گفت: حالا بگو نامت چیست؟ آندره آرام آرام زبان گشود گفت: آن ... آند ... آندر ... اما نتوانست نامش را كامل بگوید.


دوباره از میان نور صدایى شنید كه: بگو، نامت را بگو. آندره دهان باز كرد و با صداى مؤكد فریاد زد: اسم من رضاست، رضا ... رضا همچون بلمى بر امواج دستها مى رفت، لباسش هزار پاره شده بود، هزار تكه براى تبرك.


نقاره خانه با شادى او همنوا شده بود و مى نواخت، چه معنوى و روحانى چه پر عظمت و جاودانه.


 

ضریح مقدس
سومین کرامت در این نوشتار به خانم كلثوم رضایى 23 ساله اهل و ساكن بهشهر اختصاص دارد وی در خرداد 1372 با نظر آقا علی بن موسی الرضا سلام الله علیه از غده بدخیم سرطانی در سینه شفا داده شد.


كلثوم آرام سرش را از روى بالش برداشت، انگار قسمت چپ بدنش را به سختى مى فشردند، درد تمام وجودش را گرفته بود و لحظه اى امانش نمى داد، بى اختیار شروع به گریه كرد.


لحظه اى بعد مادرش به كنارش آمد و از حال او جویا شد او ناحیه اى را كه درد مى كرد به مادرش نشان داد. چرا كه او ساكن بهشهر بود و بیش از 22 بهار از عمرش نمى گذشت. براى مادر و پدرش كه مرد زحمتكشى بود، غیر قابل تصور بود كه در این سن او دچار بیمارى مرموز و كشنده اى شود.


كلثوم دیگر تحمل درد را نداشت، سراسیمه از جایش بلند شد و در حالى كه دستش را به طرف قفسه چپ سینه اش مى آورد ناله مى كرد و نم نم اشك از چشمانش فرو مى ریخت.


او تا دیروز سالم بود، همین دیروز بود كه در یك مهمانى شركت كرده بود و سالم و خوش مجلس را به پایان رسانیده بود. اما امروز ... او بى تأمل، به این سو و آن سوى اتاق مى رفت، تاب و قرار از او سلب شده بود و امانى برایش نمانده بود. به هر ترتیب بود درد را تحمل كرد تا این كه بعد از ظهر آن روز به آقاى دكتر اسدالله پور مراجعه كرد.


دكتر دستور رادیولژى و آزمایش از سینه سمت چپ او داد. انگار غده اى درون سینه تشكیل شده بود. غده اى بدخیم و سرطانى . مدتى به همین منوال تحت درمان قرار گرفت. از آن روز وحشتناك ماهها مى گذشت و هر روز غده بزرگتر و دردناكتر مى شد.


یك هفته در بیمارستان امام خمینى بهشهر بسترى گردید و مورد عمل جراحى قرار گرفت، قسمتى از غده را برداشتند و پزشكان معالج آن روز غده را براى تشخیص بیشتر و بهتر به آمل فرستادند.


او مدتى هم در گرگان زیر نظر دكتر پیرغیبى به معالجه پرداخت، اما دیگر براى همه محرز شده بود كه غده، غده سرطانى و علاج ناپذیر است و تنها توصیه پزشكان این بود كه او باید همیشه تحت درمان باشد، ضمناً از كلثوم خواستند كه به تهران برود. كلثوم كوله بار سفر را بست و در شب ماتم زده حرمان به سوى تهران حركت كردند. هر كجا مى رفت مادرش با او و همراه او بود.


همهمه و خیابانهاى شلوغ تهران غمش را دو چندان مى ساخت و عوالم درونى اش را آشفته تر مى نمود. اما آن چیزى كه او را مقاوم مى كرد ایمان به خدا و ائمه اطهار(ع) بود كه مى توانست این درد طاقت فرسا را تحمل كند.


پس از سفرهاى مكرر به این سو و آن سو، به شهر و دیارش بازگشت و با غم بى انتهاى خود سر مى كرد. غمى كه تار و پودش را یكباره مى سوزاند. اما جز صبر چاره اى نداشت. هواى نمناك و مرطوب شمال، جنگلهاى سرسبز و دشتهاى پر گل، دیگر برایش زیبایى چندانى نداشت.


شبها تا دیروقت در كنار پنجره مى ایستاد و به دور دستها نگاه مى كرد. سه سال درد و رنج، مدت كمى به نظر نمى رسید، انگار رفته رفته تمامى دفتر امیدها و آرزوهایش برگ برگ مى شد و به هوا مى رفت.


بهارها و پاییزهاى بسیارى گذشت، و تنها امید كلثوم، مادر و پدرش بودند كه در غم او شریك بودند و همراه او مى سوختند و مى ساختند و جز شكر در درگاه خداوند كریم و سبحان، كار دیگرى از دستشان بر نمى آمد.


دم دماى غروب، یك روز از روزهاى بهارى بود و آفتاب هم رفته رفته در پشت كوههاى سرفراز زمردین شمال فرو مى رنشست. كلثوم براى لحظه اى آرزو كرد كاش به جاى این همه رنج و درد روحش آزاد مى شد و به آسمانها صعود مى كرد تا آن همه شاهد بیچارگى خود و پدر و مادر دردمندش نباشد.


دیگر داشتن یك خانه بزرگ و مجلل و اتومبیل شیك و مدرن و لوازم منزل آنچنانى برایش آرزو محسوب نمى شد، بلكه تنها آرزویش بازگشت سلامتى اش بود. سلامتى كه شاید هرگز باز نمى گشت. در گیر و دار ماهها و سالها سرگردانى و تحمل درد و مرض، هواى زیارت امام رضا(ع) در دلش شوقى وصف ناپذیر پدید آورد.


امام رضا(ع) ضامن غریبان، امید محرومان، منجى دردمندان، و خلاصه آخرین مرهم دل ریش غم زدگانى كه ناامید از درگاه ملائك پاسبانش نمى رفتند. كلثوم موضوع را با مادرش در میان گذاشت و آنها تصمیم گرفتند سفرى به مشهد بیایند تا شاید امام هشتم(ع) یارى شان نماید.


كلثوم به همراه مادر و خواهرش و با بدرقه پدر دردمندش به سوى مشهد روانه شدند و روز 29 اردیبهشت 1372 به مشهد رسیدند. پرسان پرسان سراغ مسافرخانه اى را گرفتند. بالاخره اتاقى در یكى از مسافرخانه هاى بالاخیابان كوچه ملاهاشم در اختیارشان قرار گرفت.


سر سودا زده شان هواى كوى رحمت كرده بود و تن تب دارشان در لهیب شعلهاى عشق و امیدشان امام ابوالحسن(ع) مى سوخت. كلثوم پس از رفع خستگى ، همان روز به حرم مطهر مشرف مى شود. در مجوز شماره 387 دفتر نگهبانى صحن مطهر انقلاب آمده است: خواهر كلثوم رضائى كه از ناحیه سینه سمت چپ دچار بیمارى مى باشد حسب تقاضاى خودش مجاز است روزهاى 1 و 2/3/1372 از ساعت 18 الى 7 صبح روز بعد در پشت پنجره فولاد، جهت گرفتن شفا، متوسل به باب الحوائج حضرت على بن موسى الرضا(ع) گردد.


مسؤول دفتر شفا یافتگان مى گوید: آن شب او با هزار امید به امام بزرگوار(ع) متوسل شده، و خود را از همه چیز و همه كس بریده بود. اما در این میان دست تقدیر دریچه اى دوباره به زندگى اش مى گشاید! ناگهان گل امید در قلب جوانش شكوفا شد و نهال آرزو در باغ حیات او مجدداً به ثمر رسید.


او شفایش را از امام(ع) گرفته بود. در گواهى نگهبانى به سرپرستى نوشته شده است: مقارن ساعت 24 ( نیمه شب ) اول خرداد 1372 خواهرى به نام كلثوم رضائى در پشت پنجره فولاد صحن انقلاب دخیل نموده، كه از ناحیه سمت چپ مریض بوده است، امام رضا(ع) را در خواب زیارت كرده و شفاى خود را گرفته است.


همچنین در نامه بخش تسهیلات زائران به ریاست رفاه درج شده است: در ساعت 10 صبح روز 2/3/1372 خواهر كلثوم رضائى 22 ساله ساكن بهشهر به همراه بستگانش به دفتر شفا یافتگان مراجعه كردند و اظهار داشت كه مورد عنایت آقا امام رضا(ع) قرار گرفته و شفا یافته است و اثرى از غده اى كه در سمت چپ سینه داشته است نیست.


او ضمن سؤال و جواب، شرح چگونگى بیمارى و معالجات خود را بیان كرد. بر حسب سوابق پس از تحقیقات لازم مشارالیه را به دارالشفاى امام(ع) اعزام داشتیم كه مورد معاینات پزشك معتمد آستان قدس رضوى قرار گرفت. نتیجه معاینات انجام شده كه حاكى از بهبودى و شفاى نامبرده مى باشد توسط پزشك كتبا گواهى بدین شرح گواهى شد.


« شماره دفتر رفاه زائران 1034/560 تاریخ 4/3/1372 » در تأیید دكتر نصرتى پزشك معتمد دارالشفاى امام(ع) به تاریخ 2/3/1372 شرح داده شده است: از خانم كلثوم رضائى معاینه به عمل آمد، در سینه سمت چپ هیچ گونه غده اى وجود ندارد و هر دو سینه نامبرده سالم مى باشد.« شماره نظام پزشكى 19410»


وقتى كه از كلثوم سؤوال كردیم چطور شد كه شفا یافتى ؟ گفت:روز اول كه براى شفا گرفتن در كنار پنجره فولاد به آقا امام رضا(ع) متوسل شدم حدود ساعت یازده شب در خواب دیدم كه شخص بزرگوارى كه لباس بلند سبز رنگى پوشیده بود و شال سبزى هم به كمرش داشت به طرفم آمد و به من گفت: بلند شو! عجله كن! در خانه دو نفر منتظرت هستند و یك خوشحالى در انتظارت است و گوشه شال كمرش را به من داد فرمود آن گل بنفش را بگیر، من گوشه ضریح مطهر را نگاه كردم. گل بنفشى در آن جا بود.


ناگهان از خواب پریدم، مجدد به خواب رفتم در خواب دیدم دو گوسفند در علفزارى مشغول چرا بودند، یك گوسفند به طرف من آمد. دوباره آقاى بزرگوارى به خوابم آمد و گفت: آن گوسفند را بگیر، به ایشان گفتم: آقا من نمى توانم، ناراحت هستم! آقاى بزرگوار فرمودند: من هم ناراحت هستم!


وقتى كه بیدار شدم خادمى در كنارم بود انگار او را قبلاً دیده بودم ناگهان متوجه شدم دردى دیگر در سینه ام احساس نمى شود. با خوشحالى و تعجب دستانم را به طرف سینه ام بردم دیگر دردى وجود نداشت و غده اى هم لمس نمى شد.


من سراسیمه و اشك ریزان به بخش نگهبانى رفتم و موضوع را گفتم و آنها اقدامات لازم را انجام دادند و مرا صبح روز بعد به پزشك معالج نشان دادند تا صحت گفته هایم ثابت شود. كلثوم چند روز بعد با دستى پر از امید به بهشهر باز مى گشت تا پرده از رمز و راز عاشقانه با خدا و امام بزرگوارش على بن موسى الرضا(ع) بردارد.


او وقتى كه به پزشك معالجش دكتر اسدالله پور مراجعه مى نماید مى گوید: پزشك از سلامتى جسمى و روحى من غرق در تعجب بود و در حالى كه باور كردنش برایش مشكل بود گفت:شما را امام رضا(ع) شفا داده است!


:: مرتبط با: دینی ,
:: برچسب‌ها: وقتی امام رضا(ع) آندره را شفا داد , مذهبی , امام رضا علیه سلام , فردا ولادت حضرت علی بن موسی الرضا(سلام الله علیه) , بدخیم | امام رضا | شفا | امام | سرطان | ,
 



می توانید دیدگاه خود را بنویسید
Foot Complaints سه شنبه هفدهم مرداد 1396 ساعت 12 و 10 دقیقه و 47 ثانیه
hey there and thank you for your info – I have definitely picked up anything new from right here.
I did however expertise several technical issues using this website,
as I experienced to reload the site lots of times previous to I could get it to load properly.

I had been wondering if your web hosting is OK? Not that I'm complaining, but sluggish loading instances times will sometimes affect your placement
in google and could damage your high quality score if ads and
marketing with Adwords. Anyway I'm adding this RSS to my e-mail and can look out for a
lot more of your respective exciting content. Make sure you update this
again very soon.
BHW دوشنبه چهارم اردیبهشت 1396 ساعت 05 و 33 دقیقه و 32 ثانیه
Your method of telling all in this article is actually nice,
every one be able to effortlessly know it, Thanks a lot.
manicure شنبه نوزدهم فروردین 1396 ساعت 12 و 52 دقیقه و 26 ثانیه
whoah this blog is great i really like reading your articles.
Stay up the good work! You recognize, many individuals are looking round for this information,
you could aid them greatly.
پرتال تبادل لینک وبلاگ نویسان شنبه بیست و دوم شهریور 1393 ساعت 22 و 31 دقیقه و 01 ثانیه
آیا می دانید با ثبت لینک و تبادل لینک در سایت های معتبر می توانید رنک و بازدید سایت یا وبلاگ خود را در گوگل افزایش دهید و وبلاگ نویسی با بازدید بالا را تجربه کنید و از همه مهم تر از کار خود لذت ببرید ؟ سایت www.best-links.ir یکی از سایت های بسیار معتبر تبادل لینک است که شما همین الان می توانید با یک کلیک با این سایت تبادل لینک رایگان کنید
www.best-links.ir
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر