تبلیغات
♥سیاسی♥بین المللی ♥فرهنگی ♥دینی ♥اقتصادی ♥علمی ♥ورزشی ♥ - مطالب داستان همه جوره...... ایکو
 
 
پیغام مدیر :
با سلام خدمت شما بازدیدكننده گرامی ، خوش آمدید به سایت من . لطفا برای هرچه بهتر شدن مطالب این وب سایت ، ما را از نظرات و پیشنهادات خود آگاه سازید و به ما را در بهتر شدن كیفیت مطالب یاری کنید.
 
 
پاسخ دندان شکن دانشجو به استاد
نوشته شده در شنبه بیستم اردیبهشت 1393
ساعت : ساعت 15 و 08 دقیقه و 53 ثانیه
نویسنده : Hossein Ashrafi

بسم الله الرحمن الرحیم







دانشجویی سر کلاس فلسفه نشسته بود. موضوع درس درباره خدا بود.
استاد پرسید: آیا در این کلاس کسی هست که صدای خدا را شنیده باشد؟
کسی پاسخ نداد.
استاد دوباره پرسید: آیا در این کلاس کسی هست که خدا را لمس کرده باشد؟
دوباره کسی پاسخ نداد.
استاد برای سومین بار پرسید: آیا در این کلاس کسی هست که خدا را دیده باشد؟
برای سومین بار هم کسی پاسخ نداد
استاد با قاطعیت گفت: با این وصف خدا وجود ندارد.
دانشجو به هیچ روی با استدلال استاد موافق نبود و اجازه خواست تا صحبت کند.
استاد پذیرفت. دانشجو از جایش برخواست و از همکلاسی هایش پرسید:
آیا در این کلاس کسی هست که صدای مغز استاد را شنیده باشد؟
همه سکوت کردند.
آیا در این کلاس کسی هست که مغز استاد را لمس کرده باشد؟
همچنان کسی چیزی نگفت
آیا در این کلاس کسی هست که مغز استاد را دیده باشد؟
وقتی برای سومین بار کسی پاسخی نداد،
دانشجو چنین نتیجه گیری کرد که استادشان مغز ندارد!



:: مرتبط با: داستان همه جوره...... ,
:: برچسب‌ها: پاسخ دندان شکن دانشجو به استاد , داستان کوتاه , داستان دانشجوی , استاد ,
 



شماره بدم؟
نوشته شده در جمعه بیست و دوم فروردین 1393
ساعت : ساعت 10 و 51 دقیقه و 38 ثانیه
نویسنده : Hossein Ashrafi

بسم الله الرحمن الرحیم


شماره بدم؟

پیشنهاد می کنم این داستان زیبا را حتما بخوانید.


امام صادق علیه السلام می فرماید: نیكى و خوش اخلاقى، شهرها را آباد و عمرها را زیاد مى كند.

 

از خواندن این داستان زیبا حتما لذت می برید.

خانوووووووم… شــماره بدم؟

خانوم خوشــــــگله! برسونمت؟

خوشــــگله! چن لحظه از وقتتو به مــــا میدی؟

 

این‌ها جملاتی بود که دخترک در طول مســیر خوابگاه تا دانشگاه می‌شنید!

بیچــاره اصلاً اهل این حرف‌ها نبود… این قضیه به شدت آزارش می‌داد.

تا جایی که چند بار تصـــمیم گرفت بی خیــال درس و مــدرک شود و به محـــل زندگی‌اش بازگردد.

روزی به امامزاده ی نزدیک دانشگاه رفت…

شـاید می‌خواست گله کند از وضعیت آن شهر لعنتی…!

دخترک وارد حیاط امامزاده شد… خسته… انگار فقط آمده بود گریه کند…

دردش گفتنی نبود…!

رفت و از روی آویز چادری برداشت و سر کرد…وارد حرم شد و کنار ضریح نشست. زیر لب چیزی می‌گفت انگار! خدایا کمکم کن…

چند ساعت بعد، دختر که کنار ضریح خوابیده بود با صدای زنی بیدار شد…

خانوم! خانوم! پاشو سر راه نشستی! مردم می خوان زیارت کنند!

دخترک سراسیمه بلند شد و یادش افتاد که باید قبل از ساعت ۸ خود را به خوابگاه برساند… به سرعت از آنجا خارج شد… وارد شــــهر شد…

امــــا…اما انگار چیزی شده بود… دیگر کسی او را بد نگاه نمی‌کرد…!

انگار محترم شده بود… نگاه هوس آلودی تعـقــیبش نمی‌کرد!

احساس امنیت کرد… با خود گفت: مگه می شه انقد زود دعام مستجاب شده باشه! فکر کرد شاید اشتباه می‌کند! اما این‌طور نبود!

یک لحظه به خود آمد…

دید چـــادر امامــزاده را سر جایش نگذاشته…!





:: مرتبط با: فزهنگی , داستان همه جوره...... ,
:: برچسب‌ها: شماره بدم؟ , مزاحم خیابانی | چادری شدن , حجاب , داستان | داستان زیبا , داستان فرهنگی حجاب , فرهنگ و خانواده , داستان آموزنده ,
 



دراماتیک ترین داستان شاهنامه
نوشته شده در جمعه چهارم تیر 1389
ساعت : ساعت 14 و 17 دقیقه و 46 ثانیه
نویسنده : Hossein Ashrafi
دراماتیک ترین داستان شاهنامه





کیومرث قنبری آذر، نیما محبی، سروناز نانکلی و ساناز بیان نقش خوان های نمایشنامه سودابه بودند. سودابه روایت داستانی از شاهنامه فردوسی بود که در آن سودابه برای انتقام خون پدرش از پسر پادشاه دست به توطئه می زند.

طبق روال هرهفته در پایان اجرای دوم نمایشنامه خوانی جلسه نقد و بررسی با حضور چیستا یثربی (نویسنده و منتقد تئاتر)، داود بنی اردلان (کارشناس تئاتر)، کیومرث قنبری آذر(نویسنده اثر)، نیما محبی(کارگردان نمایش) ،عوامل اجرا و جمعی از علاقمندان برگزار شد.

در این جلسه نخست چیستا یثربی (نویسنده و منتقد تئاتر) پس از بیان اینکه این نمایشنامه خوانی روایت متفاوتی بود از داستان سودابه و سیاوش شاهنامه گفت: این روخوانی براساس داستانی از شاهنامه فردوسی است که یک گروه آن را با دیدگاه های شخصی خود دراماتیزه کرده و روی شخصیت سودابه زوم می کند و داستان از دید یک زن (سودابه) به نمایش گذاشته می شود.

وی افزود: وقتی ما در یک داستان تاریخی دست می بریم و برداشت شخصی خودمان را از قصه بیان می کنیم سه نکته برای مخاطب و تماشاگر حائز اهمیت است ۱-آیا پیش فرض جدید نشانه های لازم را برای ارتباط به مخاطب می دهد؟ ۲- باید یادمان باشد که تماشاگر آخر ماجرا را می داند و در این بازنویسی چینش اطلاعات عوض شده و مخاطب باید درک بهتری از داستان، جهان و عشق پیدا کند. ۳- این دخل و تصرف در یک داستان تاریخی تا چه حد مجاز است و ما تا چه حدی می توانیم در یک اثر دست ببریم و این تا جایی است که تماشاگر باورمان کند. ما می توانیم در برخی عناصر دست برده و آن ها را تغییر دهیم به شرط آنکه پیش زمینه ها و پیش فرض ها را درست بچینیم.

یثربی اضافه کرد: این نمایش یک نمایش عاشقانه بود که یک زن در آن از مظلومیت به عشق و پالایش می رسد به نظر من نمایش شروع و پایان خوبی داشت ولی در عقده گشایی و دگردیسی که لازم بود تا مراحل داستان را پیش ببرد کمی عجله شده بود در این نمایشنامه خوانی شخصیت ها خیلی سریع و با چند دیالوگ ساده متحول می شوند.

وی تصریح کرد : در سینما با یک نگاه کلوزآپ احساس ردو بدل می شود ولی در نمایشنامه خوانی دیالوگ است که احساس ها را منتقل می کند و باید نگاه جدید، شورش ، عشق و خلاصه، داستان شاهنامه را بیان کند.

در ادامه جلسه نیما محبی کارگردان نمایشنامه خوانی سودابه گفت: این جلسه نمایشنامه خوانی یک اتودی بود برای اجرای صحنه ای و ما باید برای اجرا در این نمایش تغییرات اساسی بدهیم. این نمایشنامه خوانی زمینه ای بود برای محک زدن گروه تا آمادگی لازم را برای اجرای صحنه ای پیدا کنیم.

کیومرث قنبری آذر نویسنده نمایشنامه سودابه در مورد نحوه بازنویسی اثر اضافه کرد: نمایشنامه خوانی سودابه یک کار دانشجویی بسیار سخت بود و من رفتم سراغ دراماتیک ترین داستان شاهنامه و بارها و بارها بازنویسی کردم ولی این اثر چند بار دیگر هم نیاز به بازنویسی دارد.

یثربی در پایان اضافه کرد: این کار از پتانسیل بسیار بالایی برخوردار بود ولی برای اجرای صحنه ای نیاز به تمرین و کار زیاد دارد.

شایان ذکر است شنبه و یکشنبه ۲۶ و ۲۷ دی ماه ساعت ۳۰/۱۹ نمایشنامه آرش به کارگردانی آتوسا جانثاری در سالن گوشه فرهنگسرای نیاوران روخوانی شد.

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
میزی برای کار ، کاری برای تخت ، تختی برای خواب ، خوابی برای جان ، جانی برای مرگ ، مرگی برای یاد ، یادی برای سنگ ، این بود زندگی. . . ؟

هر کاری کردم که بفهمند،
ولی آنها فقط خندیدند.
“چارلی چاپلین”


:: مرتبط با: داستان همه جوره...... ,
 



داستان سیاوش
نوشته شده در سه شنبه پنجم بهمن 1389
ساعت : ساعت 14 و 25 دقیقه و 34 ثانیه
نویسنده : Hossein Ashrafi
داستان سیاوش
خلاصه داستان سیاوش و سودابه در شاهنامه

سیاوش از ازدواج زنی از سلاله گرسیوز با کیکاووس زاده شد. کیکاووس، سیاوش را به رستم سپرد؛ رستم، در زابلستان، سیاوش را آیین سپاه راندن و کشورداری آموخت. چون سیاوش از زابلستان به کاخ پدر بازآمد، کاووس وی را نواخت و به شادی آمدن فرزند جشنی برپا کرد. سودابه دختر شاه هاماوران شیفته سیاوش شد چنان که در نهان، پیکی به سوی سیاوش فرستاد و او را به شبستان شاهی فراخواند؛ سیاوش نپذیرفت. روز دیگر، سودابه نزد شهریار رفت و از وی دستوری خواست که سیاوش را به شبستان بفرستند تا وی از میان دختران همسری برای خود برگزیند. سیاوش، به ناچار به شبستان رفت. در بار سوم، سودابه، سیاوش را به نزد خویش فراخواند اما سیاوش برآشفت و به تلخی از آنجا برخاست. سودابه، کاووس را باخبر کرد و سیاوش را متهم ساخت. کاووس، در این اندیشه بود که سیاوش را به کیفر گناه بکشد اما در آزمایش، شاه نخست جامه و دست سودابه را بویید و در آن بوی شراب یافت و در دست و بر سیاوش، بوی گلاب به مشامش رسید؛ و دانست که سودابه به ناراستی سخن گفته است و پسرش بى‏گناه است. خواست كه سودابه را بكشد، از شاه هاماوران اندیشه كرد که به كین‏خواهى برخیزد؛ پس به سخن موبدان، آتشی برپا کرد که گناهکار را از بى‏گناه جدا سازد؛ سیاوش در این آتش رفت. سیاوش، این آزمایش را پذیرفت؛ و روز دیگر در آتشی که کاووس آماده کرده بود، با اسب شبرنگ خویش وارد شد و تندرست از آن بیرون آمد. چون شاه خواست سودابه را بکشد، سیاوش وساطت کرد و او را از این کار مانع شد.


افراسیاب كشور پهناوری را تا چین به سیاوش سپرد. سیاوش شاد گشت و با فرنگیس و پیران روان شدند تا به مكانی رسید كه از سویی به دریا و از سوی دیگر به كوه راه داشت. آنجا را برای بنای عظیمی سزاوار دانست و فرمود تا كاخ و ایوان با شكوهی بنا كنند. پس از رنج بسیار گنگ دژ ساخته شد. بنایی بوجود آمد كه در شكوه و عظمت و خرمی و صفا بینظیر بود.
سیاوش روزی با پیران به كاخ رفت و آن را از هر جهت آراسته دید. چون برگشت, ستاره شناسان را خواست, از ایشان پرسید كه آیا از این بنای با شكوه بختش به سامان می‌ رسد یا دل از كرده پشیمان می شود. اختر شناسان آن را فرخنده ندانستند. سیاوش دل غمگین داشت و از آیندﮤ بد, تیره و دژم گشت. این راز را با پیران درمیان گذاشت كه این كاخ و سرزمین آباد به دیگر كسان می رسدو خود از آن بی بهره خواهد ماند. پیران آرامش كرد و چون به شهر خود بازگشت مدتها از آن كاخ و دستگاه با افراسیاب سخن گفت. افراسیاب كه از این خبر شاد گشت هر چه از پیران شنیده بود با گرسیوز در میان نهاد و او را به رفتن نزد سیاوش و دیدن آن دستگاه وا داشت.
برو تا ببینی سر و تاج او
همان تخت فیروزه و عاج او
به جایی كه بودی همه بوم و خار
بسازید شهری چو خرم بهار
به او سپرد كه با نظر بزرگی و احترام بدو بنگرد.
به پیش بزرگان گرامیش دار
ستایش كن و نیز نامیش دار
گرسیوز با هدیه و پیغام افراسیاب براه افتاد. سیاوش چون شنید پیشباز آمد و یكدیگر را در برگرفتند و به ایوان رفتند و به شادی نشستند. آنگاه گرسیوز به كاخ فرنگیس رفت. او را بر تخت عاج با فر و شكوه فراوان دید. بظاهر شادیها كرد, اما در دل از حسد خونش بجوش آمد.
به دل گفت سالی برین بگذرد
سیاوش كسی را به كس نشمرد
همش پادشاهست هم تخت و گاه
همش گنج و هم بوم و بر هم سپاه
از حسد برخود پیچید و رخسارش زرد گشت. آن روز به شادی نشستند و روز دیگر سیاوش آهنگ میدان و گوی كرد. گرسیوز با او همراه گشت و به بازی پرداختند. هر بار كه گرسیوز گوی می ‌انداخت, سیاوش بچالاكی آن را می‌ ربود. سواران ترك و ایران نیز بهم آمیختند و از هر سوی اسب می تاختند. اما پیوسته دلاوران ایرانی از تركان گوی می‌ ربودند. سیاوش كه از ایرانیان شاد گشته بود فرمود تا تخت زرین نهادند و با گرسیوز به تماشا نشستند. گرسیوز سیاوش را به زور آزمایی خواند و گفت:
بیا تا من و تو به آوردگاه
بتازیم هر دو به پیش سپاه
بگیریم هر دو دوال كمر
بكردار جنگی دو پرخاشگر
گرایدون كه بردارمت من ز زین
ترا ناگهان بر زنم بر زمین
چنان دان كه از تو دلاور ترم
بمردی و نیرو ز تو برترم
وگر تو مرا بر نهی بر زمین
نگردم بجایی كه جویند كین
سیاوش از بزرگواری دعوتش را نپذیرفت. بظاهر خود را كوچك شمرد و سزاوار زور آزمایی با او ندید, اما در واقع نخواست با گرسیوز كه برادر شاه و مهمان او بود بجنگد. از او خواست كه پهلوان دیگری را به نبرد با او بفرستد. گرسیوز دو پهلوان یل را بنام گروی زره و دمور كه در جنگ بیهمتا بودند برگزید و به میدان فرستاد.
سیاوش هماندم دوال كمر گروی را گرفت و بی ‌آنكه به گرز و كمند نیازی یابد او را به میدان افكند. پس به سوی دمور رفت‌, گردنش را گرفت و از پشت زین برداشت و مانند آنكه مرغی به دست دارد پیش گرسیوز بر زمین نهادش و خود از اسب به زیر آمد و دوستانه دستش را فشرد و با خنده و شادی به كاخ بازگشتند.
گرسیوز پس از هفته ‌ای درنگ, آهنگ بازگشت كرد. در راه از سیاوش هنر نماییهایش سخن گفت, اما از ننگ شكست شرمگین بود و كینـﮥ سیاوش را به دل گرفت و چون بدرگاه افراسیاب رسید, در گاه را از بیگانه پرداخت و سخن سیاوش را به میان كشید و بد گفتن آغاز كرد كه گاه گاه از كاوس شاه فرستاده ای نزدش می ‌آید و از چین و روم پیامها برایش می فرستند‌,به یاد كاوس جام به دست می‌ گیرد و از شاه توران یادی نمی‌ كند. دل افراسیاب از این سخنان دردمند شد و گفت: «در این باره سه روز می‌ اندیشم.» اما روز چهارم نتوانست از مهر خود چشم بپوشد و به آسانی از سیاوش دل برگیرد. پس به گرسیوز گفت:
چو او تخت پرمایه بدرود كرد
خرد تار و مهر مرا پود كرد
ز فرمان من یكزمان سر نیافت
ز من او بجز نیكویی بر نیافت
زبان برگشایند بر من نهان
درفشی شوم در میان مهان
بهتر است او را بخوانم و نزد پدرش بفرستم. گرسیوز رأی او را برگرداند و گفت: اگر به ایران برود چون از راز ما آگاهست جز رنج و درد نصیب ما نخواهد كرد .
ندانی كه پروردگار پلنگ
نبیند ز پرورده جز درد جنگ
آنقدر گرسیوز از سیاوش و فرنگیس و نخوت و غرور و بیوفایی و ناسپاسیشان سخن گفت تا دل افراسیاب پر درد و كین شد و سرانجام گرسیوز را به آوردن سیاوش و فرنگیس برگماشت. گرسیوز با دلی پر كینه نزد سیاوش شتافت و پیام افراسیاب را برد كه چون ما را به دیدار تو نیاز است با فرنگیس برخیز و نزد من آی و چندی با ما شاد باش و همین جا به نخجیر پرداز.
چون به درگاه سیاوش رسید و پیغام را رساندـ سیاوش شاد گشت و دعوت را پذیرفت. اما گرسیوز اندیشید كه اگر سیاوش با این شادی و خرد پیش افراسیاب برود, دل شاه بر او روشن می شود و دروغ وی آشكار می ‌گردد. پس چاره ای كرد و از چشم اشك فرو ریخت. سیاوش از غم و دردش پرسید گفت: افراسیاب اگرچه بظاهر مهربانست, اما باید پیوسته از خوی بدش بركنار بود. برادرش را بیگناه كشت و چه بسیار نامور به دستش تباه شدند. اكنون اهریمن دلش را از تو پر درد و كین كرده است من دوستانه ترا می ‌آگاهانم تا چارﮤ كار خود كنی. و چون سیاوش او را آسوده خاطر ساخت كه دل پر مهر را بر رویش می‌ گشاید و جان تیره‌ اش را روشن می‌ كند, گرسیوز پاسخ داد: این كار مكن و روزگار گذشتـﮥ او و رفتار ناپسندیده اش را با خویشان و پهلوانان در نظر بیارر و فریبش را نخور. صلاح در آن است كه به جای رفتن نامه ای نویسی و خوب و زشت را پدیدار كنی. اگر دیدم كه سرش از كینه تهی گشت سواری نزدت می‌ فرستم و جان تاریكت را روشن می‌ كنم و اگر سرش را پر پیچ و تاب ببینم باز ترا می‌ آگاهانم تا چارﮤ كار بكنی.
سیاوش فریب گفتار او را خورد و نامه ای به افراسیاب نوشت كه از دعوتت دلشادم, اما چون فرنگیس رنجور است به بالینش هستم تا بهبود یابد. همینكه رنجش سبكتر شد به درگاهت می ‌شتابم.
گرسیوز نامه را گرفت و شتابان شب و روز می‌ رفت تا راه دراز را در سه روز پیمود. چون به درگاه رسید افراسیاب از شتابش در شگفت ماند. گرسیوز زبان به دروغ برگشاد و گفت: سیاوش به پیشباز من نیامد و به من نگاهی نینداخت و پای تخت به زانو نشاندم. سخنم را نشنید و نامه ام را نخواند. از ایران نامه ‌های فراوان بر او فرستاده می‌ شود و شهرش بروی ما بسته می‌ گردد.
تو بر كار او گر درنگ آوری
مگر باد از آن پس به چنگ آوری
اگر دیر سازی تو جنگ آورد
دو كشور بمردی به چنگ آورد
از سوی دیگر سیاوش با دل خسته نزد فرنگیس رفت و آنچه شنیده بود باز گفت: فرنگیس روی خراشید و موی كند و گفت: چه می ‌كنی كه پدرم از تو دل پر درد دارد و از ایران هم سخنی نمی توانی گفت, سوی چین نمی ‌روی كه از این كار ننگست. پس
زگیتی كه را گیری اكنون پناه
پناهت خداوند و خورشید و ماه
سیاوش او را تسلی داد و گفت:
به دادار كن پشت و انده مدار
گذر نیست از حكم پروردگار
سه روز از این واقعه گذشت. نیمه شب چهارم سیاوش ناگهان از خواب پرید و لرزان خروش برآورد. فرنگیس شمعی افروخت و سبب پرسید. گفت: در خواب دیدم كه رود بیكرانی می ‌گذرد كه در سوی دیگرش كوهی از آتش برپاست. جوشنوران بر لب آب جا گرفته اند و به پیش همه افراسیاب بر پیل نشسته است. چون مرا دید روی دژم كرد و آتش بردمید. گرسیوز آتش افروخت و مرا سوخت. فرنگیس او را دلداری داد. اما چون دو بهره از شب گذشت خبر رسید كه افراسیاب با سپاه فراوان از دور تازان می ‌آید و سواری از طرف گرسیوز رسید و پیام آورد كه نتوانستم دل افراسیاب را روشن كنم, گفتارم سودی نبخشید و از آتش جز دود تیره ‌ای ندیدم. اكنون ببین چه باید كرد. فرنگیس سیاوش را پند داد كه بر اسبی نشیند و سرخویش گیرد و آنی درنگ نكند. اما سیاوش دانست كه خوابش راست گشته و زندگیش سر آمده است. خود را برای جنگ آماده كرد. با فرنگیس وداع كرد و گفت: تو پنج ماه آبستنی. فرزندی بدنیا می آوری كه شهریار ناموری خواهد شد. او را كیخسرو نام كن و چون بخت من به فرمان افراسیاب بخواب رود
ببرند بر بیگنه این سرم
به خون جگر برنهند افسرم
نه تابوت یابم نه گور و كفن
نه بر من بگرید كسی ز انجمن
بمانم بسان غریبان به خاك
سرم گشته از تن به شمشیر چاك
پس افزود :
به خواری ترا روزبانان شاه
سر و تن برهنه برندت به راه
پس از آن پیران ترا از پدرت می‌ خواهد و به ایوان خویش می‌ برد و همانجا بارت را بر زمین می‌ نهی و چون روزگاری سر آمد و خسرو بزرگ شد پهلوانی از ایران می ‌رسد بنام گیو كه پنهانی ترا با پسر به ایران زمین می ‌برد و او را بر تخت شاهی می‌ نشاند. از مرغ و ماهی به فرمانش در می‌آید و پس از آن لشكری گران به كین خواهی من برمی‌ خیزد و سراسر زمین را پر آشوب می‌ كند.
سیاوش با فرنگیس بدرود كردو او را با دل پردرد و رخساری زرد بر جای گذاشت.
فرنگیس رخ خسته و كنده موی
روان كرده بر رخ ز دو دیده جوی
سیاوش بر شبرنگ بهزاد سوار گشت و به گوش او رازی گفت و به میدان جنگ روی نهاد. چون با ایرانیان نیمه فرسنگی راه رفتند به سپاه توران برخوردند. ایرانیان آمادﮤ خون ریختن شدند, اما سیاوش به افراسیاب گفت: چه شده است كه عزم جنگ كردی و بیگناه كمر بر كشتنم بستی ؟
گرسیوز ناگهان فریاد زد: اگر بیگناهی پس چرا با زره و كمان نزد شاه آمدی؟
سیاوش دانست كه كار كار اوست. جواب داد:
به گفتار تو خیره گشتم ز راه
تو گفتی كه آزرده گشتست شاه
پس از آن رو به افراسیاب كرد و گفت :
نه بازیست این خون من ریختن
ابا بی گناهان در آویختن
به گفتار گرسیوز بدنژاد
مده شهر توران و خود را به باد
گرسیوز نگذاشت كه افراسیاب با سیاوش به گفت و شنود بپردازد, بلكه وادارش كرد تا جنگ را شروع كند و سیاوش را دستگیر نماید. سیاوش كه با افراسیاب پیمان آشتی بسته بود دست به تیغ و نیزه نزد و كس را اجازﮤ پای پیش گذاشتن نداد. اما افراسیاب دستور داد تا همگی كشتی بر خون نهند. سپاهیان ایران همه كشته شدند و دشت از خونشان لاله گون گشت. سرانجام سیاوش به زیر باران تیر دشمنان خسته شد و از پای در آمد و بر خاك در افتاد. گروی زره دستش را از پشت بست و برگردنش پالهنگ نهاد و پیاده به زاری زار تا پیش افراسیاب كشاندندش. شاه توران فرمود:
كنیدش به خنجر سر از تن جدا
به شخی كه هرگز نروید گیا
بریزید خونش بر آن گرم خاك
ممانید دیر و مدارید باك
سپاهیان زبان به اعتراض گشادند :
چه كردست با تو نگویی همی
كه بر خون او دست شویی همی
چرا كشت خواهی كسی را كه تاج
بگرید برو زار هم تخت عاج
پیلسم برادر پیران نیز او را پند داد و از ین كار زشت بازداشت و شتابزدگی را كار اهرمن دانست. كین خواهی كاوس و رستم و پهلوانان ایران را گوشزد كرد و صواب آن دانست كه حالی به بندش دارند تا روزی كه فرمان كشتنش را بدهد. همینكه شاه نرم گشت, گرسیوز بیشرمانه كینش را برنگیخت و سیاوش را چون ماری زخمی دانست كه ماندنش صدبار خطرناكتر خواهد شد.
گر ایدو نكه او را به جان زینهار
دهی من نباشم بر شهریار
روم گوشه ای گیرم اندر جهان
مگر خود بزودی سر آید زمان
گروی و دمور هم به این ترتیب سخنانی گفتند و به خون ریختن سیاوش واداشتندش.
افراسیاب در اندیشه فرو ماند. چون هم خون ریختن و هم زنده گذاردنش را نا صواب دانست.
رها كردنش بدتر از كشتن است
همان كشتنش رنج و درد منست
فرنگیس كه این خبر را شنید بیمناك و خروشان نزد پدر رفت و خاك بر سر ریخت و از پدر آزادی سیاوش را درخواست كرد و او را از كین پهلوانان ایرانی برحذر داشت و به نفرین خلق گرفتارش دانست.
كه تا زنده‌ ای بر تو نفرین بود
پس از مردنت دوزخ آیین بود
به سوك سیاوش همی جوشد آب
كند چرخ نفرین بر افراسیاب
پس از آن به سیاوش رو كرد و اشك از دیده روان ساخت.
هر آنكس كه یازد به بد بر تو دست
بریده سرش باد و افكنده پست
مرا كاشكی دیده گشتی تباه
ندیدی بدین سان كشانت به راه
مرا از پدر این كجا بد امید
كه پر دخته ماند كنارم ز شید
افراسیاب كه از گفتار فرزند, جهان پیش چشمیش سیاه گشت چشم دختر خود را كور كرد و به روزبانان فرمود تاك كشان كشانش به خانه‌ ای دور ببرند و در سیاهیش اندازند و در به رویش ببندند. آنگاه دستور داد تا سیاوش را هم به جایی ببرند كه فریادش به كسی نرسد. گروی به اشارﮤ گرسیوز پیش آمد و ریش سیاوش را گرفت و بخواری به خاكش كشاند. سیاوش نالید و از خدا خواست تا از نژادش كسی پدید آید كه كین از دشمنانش بخواهد. پس روی به پیلسم كرد و پیامی به پیران فرستاد:

درودی ز من سوی پیران رسان
بگویش كه گیتی دگر شد بسان
مرا گفته بود او با صد هزار
زره ‌دار و برگستوان و سوار
چو بر گرددت روز یار توام
به گاه چرا مرغزار توام
كنون پیش گرسیوز ایدر دمان
پیاده چنین خوار و تیره روان
نبینم همی یار با من كسی
كه بخروشدی زار بر من بسی
همچنان پیاده مویش را كشاندند تا به جایگاهی رسیدند كه روزی سیاوش و گرسیوز تیر اندازی كرده بودند. آنگاه گروی در همانجا طشت زرین نهاد و سر سیاوش را چون گوسفندان از تن جدا كرد.
جدا كرد از سرو سیمین سرش
همی‌رفت در طشت خون از برش
پس طشت خون را سرنگون كرد و پس از ساعتی از همانجا گیاهی رست كه بعدها خون سیاوشانش نامیدند.
چو از سرو بن دور گشت آفتاب
سر شهریار اندر آمد به خواب
چه خوابی كه چندین زمان برگذشت
نجنبید هرگز نه بیدار گشت
از مرگ سیاوش خروش از مرد و زن برخاست. فرنگیس كمند مشكین كند و بر كمر بست و رخ چون گلش را به ناخن خراشید. چون نالـﮥ زار و نفرینش به گوش افراسیاب رسید به گرسیوز فرمود تا از پرده بیرونش كشند و مویش را ببرند و چادرش بدرند و آنقدر با چوب بزنند تا كودكش تباه گردد.
نخواهم زبیخ سیاوش درخت
نه شاخ و نه برگ و نه تاج و نه تخت
ازسوی دیگر چون خبر به پیران رسید از تخت افتاد و بیهوش گشت.
همه جامه ‌ها بر برش كرد چاك
همی كند موی و همی ریخت خاك
همی ریخت از دیده ‌ش آب زرد
به سوك سیاوش بسی ناله كرد
اما به او گفتند كه اگر دیر بجنبد دردی بر این درد افزون گردد, چون افراسیاب بی مغز رأی تباه كردن فرنگیس را دارد. پیران تازان به درگاه رسید و زبان به سرزنش برگشود و از فرجام كار بیمناكش ساخت.
بكشتی سیاووش را بی ‌گناه
بخاك اندر انداختی نام و جاه
بران اهرمن نیز نفرین سزد
كه پیچیده رایت سوی راه بد
پشیمان شوی زین به روز دراز
بپیچی همانا به گرم و گداز
كنون زو گذشتی به فرزند خویش
رسیدی به آزار پیوند خویش
چو دیوانه از جای برخاستی
چنین روز بد را بیاراستی
پس او را از آزار فرنگیس باز داشت و خواست تا دختر را به او بدهد و همینكه كودك به دنیا آمد به درگاه ببرد تا شاه هرچه خواهد با او بكند. افراسیاب تن در داد و فرنگیس را به پیران سپرد. پیران هم:
بی آزار بردش به شهر ختن
خروشان همه درگه و انجمن

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------


:: مرتبط با: داستان همه جوره...... ,
 



داستان زال و رودابه
نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم مهر 1389
ساعت : ساعت 14 و 35 دقیقه و 43 ثانیه
نویسنده : Hossein Ashrafi
داستان زال و رودابه
سیندخت و رودابه
پس از آنكه مهراب از خیمه گاه زال باز گشت نزد همسرش«سیندخت» و دخترش «رودابه» رفت و به دیدار آنان شاد شد. سیندخت در میان گفتار از فرزند سام جویا شد كه « او را چگونه دیدی و با او چگونه بخوان نشستی؟ در خور تخت شاهی هست و با آمیان خو گرفته و آئین دلیران می داند یا هنوز چنان است كه سیمرغ پرورده بود؟» مهراب به ستایش زال زبان گشود كه « دلیری خردمند و بخنده است و در جنگ آوری و رزمجوئی او را همتا نیست:
رخش سرخ ماننده ارغوان
جوانسال و بیدارو بختش جوان
بكین اندرون چون نهنگ بلاست
بزین اندرون تیز چنگ اژدهاست
دل شیر نر دارد و زور پیل
دودستش به كردار دریا ی نیل
چو برگاه باشد زر افشان بود
چو در چنگ باشد زر افشان بود
تنها موی سرو رویش سپید است. اما این سپیدی نیز برازنده اوست و او را چهره ای مهر انگیز میبخشد.»
رودابه دختر مهراب چون این سخنان را شنید رخسارش برافروخته گردید و دیدار زال را آرزومند شد.


راز گفتن رودابه با ندیمان
رودابه پنج ندیم همراز و همدل داشت.راز خود را با آنان در میان گذاشت كه «من شب و روز در اندیشه زال و به دیدار او تشنه ام و از دوری او خواب و آرام ندارم . باید چاره ای كنید و مرا بدیدار زال شادمان سازید.» ندیمان نكوهش كردند كه در هفت كشور به خوبروئیت كسی نیست و جهانی فریفته تواند؛ چگونه است كه تو فریفته مردی سپید موی شده ای و بزرگان و نامورانی را كه خواستار تواند فرو گذاشته ای؟ رودابه بر ایشان بانگ زد كه سخن بیهوده می گوئید و اندیشه خطا دارید .من اگر بر ستاره عاشق باشم ماه مرا به چه كار میاید؟ من فریفته هنرمندی و دلاوری زال شده ام و مرا با روی و موی او كاری نیست. با مهر او قیصر روم و خاقان چین نزد من بهائی ندارند.
جز او هرگز اندر دل من مباد
جز از وی بر من میارید باد
بر او مهربانم نه بر روی و موی
بسوی هنر گشتمش مهر جوی.
ندیمان چون رودابه را در مهر زال چنان استوار دیدند یك آواز گفتند « ای ماهرو، ما همه در فرمان توایم. صدهزار چون ما فدای یك موی تو باد. بگو تا چه باید كرد. اگر باید جادوگری بیاموزیم و زال را نزد تو آریم چنین خواهیم كرد و اگر باید جان در این راه بگذاریم از چون تو خداوندگاری دریغ نیست.»
چاره ساختن ندیمان
آنگاه ندیمان تدبیری اندیشیدند و هر پنج تن جامه دلربا بتن كردند و بجانب لشگرگاه زال روان شدند. ماه فروردین بود و دشت به سبزه و گل آراسته. ندیمان به كنار رودی رسیدند كه زال بر طرف دیگر آن خیمه داشت. خرامان گل چیدن آغاز كردند . چون برابر خرگاه زال رسیدند دیده پهلوان بر آنها افتاد . پرسید« این گل پرستان كیستند؟ » گفتند« اینان ندیمان دختر مهراب اند كه هر روز برای گل چیدن به كنار رود می آیند.» زال را شوری در سر پدید آمد و قرار از كفش بیرون رفت. تیرو كمان طلبید و خادمی همراه خود كرد و پیاده بكنار رود خرامید. ندیمان رودابه آن سوی رود بودند. زال در پی بهانه می گشت تا با آنان سخن بگوید و از حال رودابه آگاه شود. در این هنگام مرغی بر آب نشست . زال تیر در كمان گذاشت و بانگ بر مرغ زد . مرغ از آب برخاست و بطرف ندیمان رفت. زال تیر بر او زد و مرغ بی جان نزدیك ندیمان بر زمین افتاد . زال خادم را گفت تا بسوی دیگر برود و مرغ را بیاورد . ندیمان چون بنده زال به ایشان رسید پرسش گرفتند كه « این تیر افگن كیست كه ما به برز و بالای او هرگز كسی ندیده ایم؟» جوان گفت « آرام، كه این نامدار زال زر فرزند سام دلاور است . در جهان كسی به نیرو و شكوه او نیست و كسی از او خوبروی تر ندیده است.» بزرگ ندیمان خنده زد كه « چنین نیست. مهراب دختری دارد كه در خوب روئی از ماه و خورشید برتر است.» آنگاه آرام به جوان گفت « از این بهتر چه خواهد بود كه ماه و خورشید هم پیمان شوند.» مرغی را برداشت و نزد زال بر آمد و آنچه از ندیمان شنیده بود با وی باز گفت. زال خرم شد و فرمان داد تا ندیمان رودابه را گوهر و خلعت دادند. ندیمان گفتند اگر سخنی هست پهلوان باید با ما بگوید. زال نزد ایشان خرامید و از رودابه جویا شد و از چهره و قامت و خوی خرد او پرسش كرد. از وصف ایشان مهر رودابه در دل زال استوارتر شد. ندیمان چون پهلوان را چنان خواستار یافتند گفتند «ما با بانوی خویش سخن خواهیم گفت و دل او را بر پهلوان مهربان خواهیم كرد. پهلوان باید شب هنگام به كاخ رودابه بخرامد و دیده به دیدار ماهرو روشن كند.»



رفتن زال نزد رودابه
ندیمان باز گشتند و رودابه را مژده آوردند. چون شب رسید رودابه نهانی بكاخی آراسته در آمد و خادمی نزد زال فرستاد تا او را به كاخ راهنما باشد و خود به بام خانه رفت و چشم براه پهلوان دوخت. چون زال دلاور از دور پدیدار شد رودابه گرم آواز داد و او را درود گفت و ستایش كرد. زال خورشیدی تابان بر بام دید و دلش از شادی طپید. رودابه را درود گفت و مهر خود آشكار كرد. رودابه گیسوان را فرو ریخت و از زلف خود كمند ساخت و فروهشت تا زال بگیرد و به بام بر آید. زال بر گیسوان رودابه بوسه داد وگفت « مباد كه من زلف مشك بوی ترا كمند كنم.» آنگاه كمندی از خادم خود گرفت و بر گنگره ایوان انداخت و چابك به بام بر آمد و رودابه را در بر گرفت و نوازش كرد و گفت « من دوستدار توام و جز تو كسی را به همسری نمی خواهم، اما چكنم كه پدرم سام نریمان و شاهنشاه ایران منوچهر رضا نخواهد داد كه من از نژاد ضحاك كسی را به همسری بخواهم.» رودابه غمگین شد و آب از دیده برخسار آورد كه « اگر ضحاك بیداد كرد ما را چه گناه؟ من چون داستان دلاوری و بزرگی و بزم و رزم ترا شنیدم دل به مهر تو دادم و بسیار نامداران و گردنكشانان خواستارمنند. اما من خاطر به مهر تو سپرده ام و جز تو شوئی نمی خواهم»
زال دیده مهر پرور بر رودابه دوخت و در اندیشه رفت . سرانجام گفت « ای دلارام، تو غم مدار كه من پیش یزدان نیایش خواهم كرد و از خداوند پاك خواهم خواست تا دل سام ومنوچهر را از كین بشوید و بر تو مهربان كند. شهریار ایران بزرگ و بخشنده است و بر ما ستم نخواهد كرد.» رودابه سپاس گفت و سوگند خورد كه در جهان همسری جز زال نپذیرد و دل به مهر كسی جز او نسپارد . دو آزاده هم پیمان شدند و سوگند مهر و پیوند استوار كردند و یكدیگر را بدرود گفتند و زال به لشگرگاه خود باز رفت.

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------


:: مرتبط با: داستان همه جوره...... ,
 



کی قباد و افراسیاب
نوشته شده در شنبه پانزدهم خرداد 1389
ساعت : ساعت 14 و 20 دقیقه و 40 ثانیه
نویسنده : Hossein Ashrafi
کی قباد و افراسیاب

چون کی قباد بر تخت شاهی استوار شد کمر به جنگ افراسیاب بست و سپاهی سهمگین از ایرانیان به پیکار افراسیاب آراست. راست لشکر را به مهراب، شاه کابل، سپرد و چپ سپاه را بگستهم دلاور داد. در دل سپاه قارن رزمجوی و کشواد لشکرشکن جای داشتند.
رستم، پهلوان جوان، در پیش سپاه روان بود و در پس او زال و کی قباد اسب می راندند. درفش کاویان که یادگار پیروزی ایرانیان برضحاک بود پیشاپیش سپاه می رفت.
از آن سو افراسیاب لشکری گران از دلیران تورانی آماده نبرد کرد. راست لشکر را به ویسه و اجناس سپرد و چپ آنرا به گرسیوز و شماساس. خود افراسیاب با گروهی از پهلوانان کینه خواه در دل سپاه جای گرفت.
چون دو لشکر بهم رسیدند بانگ کوس و نای برخاست و اسبان به جنبش درآمدند و جنگجویان درهم آویختند. زمین چون دریا به جوش آمد و آسمان از گرد تیره شد. قارن که هنوز از مرگ برادر پیچان و خروشان بود نعره ای چون شیر برکشید و به میدان تاخت و تیغ در میان تورانیان گذاشت. به هرسو که رو می کرد کشتگان برزمین می ریختند. ناگاه شماساس سردار تورانی را دید. بی درنگ اسب را پیش تاخت و
بیامد دمان تا بر او رسید
سبک تیغ تیز ازمیان برکشید
بزد بر سرش تیغ زهر آبدار
بگفتا منم قارن نامدار
نگون اندر آمد شماساس گرد
بیفتاد برجای و در دم بمرد
نگونسار شدن افراسیاب به درست رستم

رستم چشم بر قارن دوخته بود. چون شیوه جنگ آزمائی و شمشیرزنی وی را دید نزد پدر رفت و گفت «ای جهان پهلوان، بمن بگو که افراسیاب سالار تورانیان کدام است؟ درفشش را کجا می افرازد و خود چه می پوشد و در کجای لشکر جای می گیرد؟ من برآنم که کمرگاه او را بگیرم و کشان کشان نزد شاهنشاه بیاورم.»
زال گفت «ای فرزند، هشیار باش و اندیشه کن که افراسیاب در جنگ مانند نر اژدهاست. درفش و خفتانش هر دو سپاه است و خود آهنین بر سر و پوششی از آهن زرنگار بر بازو دارد. اما هشدار که افراسیاب مردی دلیر و بیدار بخت است.» رستم گفت «ای پدر، اندیشه مدار که
جهان آفریننده یار منست
دل و تیغ و بازو حصار منست.»
آنگاه رخش روئین سم را برانگیخت و دمان و خروشان بسوی سپاه توران تاخت. افراسیاب دید گوئی اژدهائی از بند جسته است. در شگفت ماند و پرسید «این کیست که تاکنون ویرا در میان ایرانیان ندیده ام.» گفتند «این رستم فرزند دستان سام است. نمی بینی که گرز سام را بدست دارد.» افراسیاب خروشان به پیش سپاه راند. رستم چون افراسیاب را بچشم آورد گرز را بگردن برآورد و ران بررخش فشرد.
چو افراسیابش بدانگونه دید
بزدچنگ و تیغ ازمیان برکشید
زمانی بکوشید با پور زال
تهمتن برافراخته چنگ و یال
آنگاه رستم رخش را نزدیک افراسیاب راند و گرز را برزمین انداخت و دست یازید و کمربند افراسیاب را در چنگ گرفت و او را سبک از پشت زین برداشت و بسوی خود کشید. با تلاش افراسیاب دوال کمر تاب نیاورد و از هم گسست و افراسیاب نگونسار برزمین افتاد.
سواران تورانی گرد او را گرفتند و بشتاب او را از میدان بدر بردند. رستم که جز کمربند افراسیاب در دستش نمانده بود پشت دست به دندان گرفت و دریغ خورد که چرا بجای کمربند زیربازوی افراسیاب را نگرفته است.
بی درنگ مژده به کی قباد آوردند که رستم دل سپاه توران را درید و خود را به افراسیاب رساند و با وی درآویخت و او را از زین برداشت و نگونسار برخاک انداخت و درفش تورانیان از دیده ناپدید شد و شاه توران را سواران در میان گرفتند و براسبی تیز تک نشاندند و گریزان از آوردگاه بدر بردند و سپاه آنان بی سالار ماند.
کی قباد چون این مژده را شنید فرمان داد تا لشکرش به یک باره از جای بجنبند. لشکر ایران چون دریا خروشان شد و بر سپاه توران زد:
برآمد خروشیدن دار و گیر
درخشیدن خنجر و زخم تیر
دو لشکر بهم اندر آویختند
تو گفتی بیکدیگر آمیختند
زآسیب شیران پولاد چنگ
دریده دل شیر و چرم پلنگ
زمین کرده بد سرخ رستم به جنگ
یکی گرزه گاو پیکر به چنگ
به هرسو که مرکب برانگیختی
چو برگ خزان سر فرو ریختی
چو شمشیر برگردن افراختی
چو کوه از سواران سر انداختی
زخون دلیران به دشت اندرون
چودریازمین موج زن شدزخون
به روز نبرد آن پل ارجمند
به شمشیروخنجر، به گرز و کمند
بریدودرید و شکست و ببست
یلان راسروسینه و پا و دست
زال فرو زور فرزند نامبردارخودرا نگاه می کرد واز شادی دل در سینه اش می طپید. هزارو صدو شصت تن از گردان دلیر بدست رستم از پا درآمدند. شکست در سپاه توران افتاد و بازماندگان پریشان و پراکنده رو به گریز نهادند و بسوی رود جیحون راندند. گنج و خواسته آنان همه به چنگ سپاه ایران افتاد. پهلوانان ایران فیروز و شادمان به لشکرگاه خود باز آمدند و به آفرین خوانی کی قباد رفتند.
رستم نیز خشنود وس رفراز نزد کی قباد رسید. کی قباد بر پای جست و دست او را در دست گرفت و کنار خود برتخت نشاند و زال را نیز بر دست دیگر خود جای داد و سپاس بجای آورد.
آشتی خواستن پشنگ

از آنسوی افراسیاب گریزان تا کنار رود جیحون تاخت. در آنجا هفت روز آرام گرفت. هشتم روز روانه درگاه پدر شد و پشنگ پادشاه توران را گفت «ای پدر نامور، جنگ جستن و پیمان شکستن تو با ایرانیان سزاوار نبود و ازین جنگ نیز سودی بدست نیامد و دودمان فریدون از ایران برنیفتاد. هرگاه که شاهی رفت شاهی دیگر بجای وی باز آمد. اکنون کی قباد به شاهی نشسته است و جنگی نو در انداخته. بدتر آنکه سواری از پشت سام پدید آمده که پدرش دستان وی را رستم نام نهاده. چون نهنگی دژم برما تاخت و لشکر ما را بهم بردرید. چون درفش مرا دید و مرا بازشناخت گرز را برزمین افکند و مرا چنان از سر زین برداشت که گوئی پشه ای را از زین بر می گرفت. سواران جنگی مرا از چنگال وی بدر بردند. تو میدانی که دل و چنگ من در جنگ چگونه است. اما این پیلتن شیردل کارزار را به بازی می گیرد و هنگام کارزار کوه و دریا نزدش یکسان است. گوئی وی را از آهن و سنگ و روی ساخته اند. بیش از هزار کوپال برتارک وی زدند و وی از جای نجنبید. اگر سام دستبردی چون دستبرد رستم داشت یک تن از تورانیان را زنده نمی گذاشت.
«اکنون جز آشتی خواستن چاره نیست که پشت و سالار سپاه تو منم و مرا تاب این پهلوان شیرافگن نیست. بهتر آنست که به آنچه از فریدون بما رسیده خرسند شویم و به یاد آریم که چه مایه مال و خواسته از ترک و سپر زرین و تیغ هندی و اسبان تازی در این جنگ از دست دادیم و چگونه پهلوانانی چون بارمان و گلباد و شماساس که بدست قارن از پای درآمدند و خزروان که به گرز زال کشته شد از لشکر ما به خاک افتادند. بهتر آنست که از گذشته یاد نکنیم و آشتی بجوئیم.»
پشنگ را از این که خرد نزدافراسیاب باز آمده و روانش بسوی داد گرائیده شگفت آمد و بی درنگ نامه ای گرم و آراسته به کی قباد نوشت و وی را درود و آفرین فرستاد و گفت «داد آنست که در آغاز از تور بر ایرج شاه ایران گزند آمد. اما اگر ایرج کشته شد کین او را منوچهر بازخواست و تور و سلم را از میان برداشت. سزاوار آنست که ما کین از دل بشوئیم و دست از جنگ بداریم و برآنچه فریدون میان فرزندان خود بخش کرد خرسند باشیم و جیحون را مرز دو کشور کنیم و از آن نگذریم. ببین که درین جنگ و ستیز زال از جوانی به پیری رسید و خاک تیره از خون پهلوانان دو کشور سرخ شد. درین گیتی هیچیک جاودانی نیستیم، چه بهتر که چند روزی را که درین خاکدانیم به آشتی بسربریم. اکنون اگر شاهنشاه این سخن را بپذیرد و ایرانیان از جیحون نگذرند تورانیان گذشتن از آب را درخواب هم به خود راه نخواهند داد.»
آنگاه پشنگ نامه را مهر کرد و با ارمغان های گرانبها، از تخت های زرین و تاج های گوهرنشان و تیغ های هندی و اسبان تازی و خوبرویان زرین کمر، با فرستاده ای نزد کی قباد فرستاد.
آشتی پذیرفتن کی قباد

کی قباد چون نامه پشنگ را خواند در پاسخ نوشت که «این کینه از شما آغاز شد و شما بودید که خون ایرج پادشاه ایران را به ستم ریختید. درین روزگار هم نخست افراسیاب بود که از آب گذشت و جنگجوئی پیش گرفت. و باز افراسیاب بود که برادر خود اغریرث دادخواه و خردمند را که دوستدار آشتی و پیمان داری بود به دم تیغ سپرد. با این همه من سر کینه توزی ندارم و چون آشتی خواسته اید می پذیرم.»
چندی نگذشت که آگاهی رسید که سپاه توران راه خویش در پیش گرفت و ازین سوی آب به آن سوی گذر کرد و آتش کین فروخفت و زمان آسودگی رسید.
آنگاه کی قباد به سپاس یاری و دلاوری که از رستم دیده بود سرزمین زابلستان را تا دریای سند به نام وی کرد و فرمان تخت و افسر نیمروز را بر پرند به نام وی نوشت و با گنج و خواسته بسیار به وی سپرد. کابلستان را نیز به مهراب بازگذاشت. آنگاه زال را سپاس بسیار گفت و فرمان داد تا تختی شاهوار از فیروزه رخشان بر پنج پیل نهادند و پارچه زربفت برآن گستردند و آنرا با گنجی از جامه زرین و تاج و کمر یاقوت و پیروزه و خواسته های گرانبهای دیگر با درود و آفرین شاهنشاه نزد زال فرستادند.
کی قباد دیگر سرداران و پهلوانان چون قارن و کشواد و خرّاد و برزین و پولاد را نیز هریک گنج و خلعت شایسته بخشید و درم و دینار بسیار در میان سپاه پخش کرد و هرکس را به شایستگی پایه و مایه داد و خود به فرّ و آئین به پادشاهی نشست.
کی قباد صد سال زیست.

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------


:: مرتبط با: داستان همه جوره...... ,
 



رستم و کی قباد
نوشته شده در شنبه هشتم خرداد 1389
ساعت : ساعت 14 و 30 دقیقه و 26 ثانیه
نویسنده : Hossein Ashrafi
رستم و کی قباد
چون رستم آماده­ی پیکار با افراسیاب شد، زال لشکری از جنگیان شیردل فراهم آورد و با سپاهی رزمجو از زابلستان رو به افراسیاب گذاشت. رستم، پهلوان جوان، پیش رو بود و از پس او پهلوانان کهن می­آمدند. بانگ طبل و کوس و آواز اسبان و سپاهان رستاخیز را بیاد می­آورد.
به افراسیاب خبر رسید که زال با سپاهی دلاور بسوی وی می­آید. دژم شد و بی­درنگ سپاه خود را بسوی ری کشید. از آن­سو لشکر زابلستان نزدیک می­شد تا آنکه میان دو لشکر بیش از دو فرسنگ نماند.
آنگاه زال بزرگان و خردمندان سپاه را نزد خود خواند و گفت : « ای بخردان و کار آزمودگان ! ما لشکری انبوه آراسته­ایم و در نیکی ورستگاری کوشیده­ایم. اما دریغ که تخت شاهنشاهی ایران تهی است و ایران بی­سر و سرور و سپاه بی­سالار است. از این­رو کارمان به سامان نمی­آید. به یاد دارید که پس از کشته شدن نوذر چون «زو» به تخت شاهی نشست چگونه فراخی پدید آمد و جهان آسوده شد ؟ اکنون نیز ما نیازمند پادشاهی با فره و خردمندیم و آنکه به شاهی درخور است پهلوانی با فر و برز و دادگر و خردمند بنام کی­قباد است که از فریدون نژاد دارد.»

رفتن رستم از پی کی­قباد
آنگاه زال رو به رستم کرد و گفت : « فرزند ! باید تازان به البرز کوه بروی. کی­قباد در آن­جاست. پیام پهلوانان و بزرگان ایران را برسان و بگو که تخت شاهنشاهی تهی است و سپاه جز تو را در خور شاهی ندیدند. پس به پادشاهی تو همداستان شدند و تاج و تخت را به نام تو آراستند. هنگام آنست که بی­درنگ نزد ما آیی و به دستگیری ما بشتابی.»
رستم بی­درنگ رهسپار البرز کوه شد. طلایه­ی تورانیان در راه بودند و راه را بر رستم گرفتند. رستم جوان گرز گاو سر را بدوش برآورد و در میان دشمنان افتاد. چیزی نگذشت که تورانیان بی­تاب و توان شدند و هراس در دل آنان افتاد و رو به گریز نهادند و خبر به افراسیاب بردند و از رستم نالیدند. افراسیاب در خشم فرو رفت و یکی از پهلوانان بی­باک و زیرک خود «قلون» را پیش خواند و گفت : « این کار توست که راه را بر ایرانیان ببندی و این پهلوان نوخاسته را از سر راه من برداری. اما هوشیار باش که ایرانیان زیرک و فریب­کارند و به ناگاه دستبرد می­زنند. هوشدار تا فریب نخوری.»
از آن­سو رستم پس ازآنکه طلایه­ی تورانیان را شکسته و پراگنده کرد رو به سوی البرزکوه گذاشت. در یک میلی کوه به جایگاهی سبز و خرم و با شکوه رسید که در آن تختی آراسته بودند و جوانی فره­مند چون ماه تابنده بر آن نشسته بود و گروهی از پهلوانان گرداگرد او به صف ایستاده بودند.
چون رستم را دیدند به گرمی پیش دویدند و برای او شادی خواستند و گفتند : « ای پهلوان ! چون از این جایگاه می­گذری مهمان مایی. نخواهیم گذاشت بی­آنکه با ما می بنوشی از اینجا بگذری.»
تهمتن گفت : « ای سروران ! مرا کاری در پیش است که باید بی­درنگ به البرز کوه بروم. جای ماندن نیست :

همه مرز ایران پر از دشمن است بهر دوده­ای ماتم و شیون است
سر تخت ایران بی شهریار مرا باده خوردن نباید بکار

گفتند : « اکنون که باید به شتاب به سوی البرز بروی بگو تا در جستجوی که هستی تا ما رهنمون باشیم و یاوری کنیم، زیرا ما سواران مرز فرخنده­ایم.»
رستم گفت : « من جویای شاهزاده­ای از نژاد فریدون بنام کی­قبادم. اگر می­توانید مرا به وی رهبری کنید.»
جوان فرهمندی که سرور پهلوانان بود چون این را شنید گفت : « من نشانی از کی­قباد دارم. اگر از اسب فرود آیی و دمی با ما بنشینی و ما را شاد کنی نشان وی را به تو خواهم سپرد.»
رستم چون نامی از کی­قباد شنید بی­درنگ از رخش به زیر آمد و به گروه پهلوانان پیوست و لب رود جایی که درختان سایه افگنده بودند در کنار سرور جوان بر تخت زرین نشست. دلیر جوان جامی از باده به دست رستم داد و دست دیگر رستم را در دست گرفت و گفت : « تو از من نشان کی­قباد را پرسیدی. بگو که این نام را از که آموختی ؟»
رستم گفت : « من پیام آور گردان و دلیران ایرانم. بزرگان ایران تخت شاهی را بنام کی­قباد آراستند و پدرم زال زر که سالار دلاوران ایران است مرا گفت که شتابان به البرز کوه بیایم و کی­قباد را بیابم و پیام بزرگان ایران را برسانم. اکنون تو اگر می­توانی نشان کی­قباد را به من بسپار.»
سرور جوان از گفتار رستم شاد شد و خنده بر لب آورد و گفت : « ای پهلوان ! کی­قبادی که از نژاد فریدون میجویی، منم.»
رستم چون چنین شنید سر فرو برد و از تخت زرین به زیر آمد و شاه را آفرین خواند

که ای خسرو خسروان جهان پناه دلیران و پشت مهان
سر تخت ایران به کام تو باد تن ژنده پیلان بدام تو باد

آنگاه درود زال زر و پیام بزرگان ایران را به وی باز گفت، کی­قباد جام خود را به شادی تهمتن بر لب کشید و تهمتن نیز جام خود را به نام کی­قباد نوش کرد و نوای شادی برخاست.
آنگاه کی­قباد گفت : « شب دوشین به خواب دیدم که دو باز سپید خرامان به من نزدیک شدند و تاجی رخشان چون خورشید بر سر من گذاشتند . از خواب که برخاستم دلم پر امید بود. این بزم را امروز از شادی آن خواب آراستم.»
تهمتن گفت : « خوابت نشان پیام خداوندی است.»

کنون خیز تا سوی ایران شویم بیاری نزد دلیران شویم
کی­قباد چون آتش از جای برجست و بر اسب نشست و رستم نیز چون باد بر رخش برآمد و شتابان رو به سوی سپاه ایران نهادند.
فرجام قلون
قلون آگاه شد که رستم از دامنه­ی البرز می­گذرد. با سپاه خود راه را بر وی گرفت. کی­قباد به جنگ ایستاد و خواست با قلون در آویزد. تهمتن گفت :« ای شهریار ! این رزم در خور تو نیست. تا من و رخش و گرز و کوپالم بر جاییم کسی را با ما یارای رزمجویی نیست.»
این بگفت و رخش را از جای برکند و در میان طلایه­ی تورانیان افتاد. هرجا گرز او فرود می­آمد سواری بر خاک می­افتاد.

یکایک ربودی سواران ز زین بسر پنجه و برزدی بر زمین
به نیرو بینداختشان ز دست سرو گردن و پشتشان می شکست

قلون دید رستم دیوی است گریخته از بند که بر جان سپاهیان او افتاده. نیزه­ی خود را برگرفت و چون باد بر رستم تاخت و به زخم نیزه، بند جوشن رستم را از هم گشاد. رستم دست بر زد و نیزه را در چنگ گرفت و چون رعد غرید و نیزه­ی قلون را از دست وی بیرون برد. آنگاه با همان نیزه بر قلون زد و او را از سر زین در ربود. سپس بن نیزه را بر زمین کوفت و قلون چون مرغی که بر بابزن کشند بر نیزه کشیده شد.
طلایه­ی تورانیان خیره ماندند و در هراس افتادند و قلون را به جای گذاشتند و یکباره راه گریز در پیش گرفتند.
تهمتن کی­قباد را به شتاب به سوی چمنزاری کشید و چون شب در رسید با هم به سوی زال راندند. یک هفته کی­قباد و زال و رستم و دیگر بزرگان به بزم و شادی نشستند. روز هشتم تخت شاهنشاهی را به آیین آراستند و تاج شهریاری را بر سر کی­قباد نهادند.

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------


:: مرتبط با: داستان همه جوره...... ,
 



آغاز نبرد میان ایران و توران
نوشته شده در دوشنبه سوم خرداد 1389
ساعت : ساعت 14 و 28 دقیقه و 50 ثانیه
نویسنده : Hossein Ashrafi
آغاز نبرد میان ایران و توران
به شاهی نشستن نوذر
سدو بیست سال از زندگانی منوچهر گذشت. ستاره شناسان در طالع او نگاه کردند و مرگ وی را نزدیک دیدند. شاهنشاه را آگاه ساختند، منوچهر موبدان و بزرگان درگاه را پیش خواند و آن­گاه رو به فرزند خود نوذر کرد و گفت :
« سال­های عمر من به سد و بیست رسیده. در این جهان به شادی کام دل راندم و بر دشمنان پیروز شدم و کین نیایم ایرج را از سلم و تور خواستم. جهان را از آفت­ها پاک کردم و بسی شهرها و باره­ها پی افگندم. اکنون هنگام رفتن است و چون رفتم گویی هرگز نبوده­ام. آری، کامیابی گیتی فریبی بیش نیست. در خور آن نیست که دل بدان ببندند. تاج و تختی را که فریدون به من باز گذاشته بود اکنون به تو وا می­گذارم. چنان کن از تو نیکی به یادگار بماند. نیز بدان که جهان چنین آرام نخواهد ماند. تورانیان بیکار نخواهند نشست و گزندشان به ایران خواهد رسید و تو را کارهای دشوار پیش خواهد آمد. در سختی­ها از سام نریمان و زال زر یاری بخواه. فرزند جوان زال اکنون شاخ ویال برکشیده است نیز ترا پشتیبانی خواهد کرد و کین خواه ایرانیان خواهد بود.»
چون سخنان منوچهر به پایان آمد نوذر بر وی بگریست و منوچهر نیز آب در دیده آورد و آنگاه :

دو چشم کیانی بهم بر نهاد بپژمرد و برزد یکی سرد باد
شد آن نامور پر هنر شهریار بگیتی سخن ماند از و یادگار

کین جویی پشنگ
از هنگامی­که تور به دست منوچهر و به خونخواهی ایرج کشته شد تورانیان کینه ایرانیان را در دل گرفتند و در کمین تلافی بودند. اما منوچهر پادشاهی دلیر و جنگ آور و توانا بود و تا او زنده بود تورانیان یارای دستبرد نداشتند.
چون منوچهر درگذشت و پشنگ سالار تورانیان آگاه شد شکست تورانیان را بیاد آورد و اندیشه­ی خوانخواهی در دلش زنده شد. پس نامداران کشور و بزرگان سپاه را از گرسیوز و بارمان و گلباد و ویسه گرد آورد و فرزندان خود افراسیاب و اغریرث را نیز پیش خواند و از سلم وتور و بیدادی که از ایرانیان بر آن­ها رفته بود سخن راند و گفت که می­دانید :

که با ما چه کردند ایرانیان بدی را بستند یکسر میان
کنون روز تیزی و کین جستن است رخ از خون دیده گه شستن است

افراسیاب با قامت بلند و بازوان زورمند و دل بی باک سرآمد پهلوانان توران بود. از گفتار پشنگ مغزش پر شتاب شد و پیش آمد و گفت :
که شایسته ی جنگ شیران منم هم آورد سالا ر ایران منم
اگر نیای من «زادشم» تیغ برگرفته بود و به آیین جنگیده بود این خواری برما نمی­ماند و ما بنده­ی ایرانیان نمی­ماندیم. اکنون هنگام شورش و کین جستن و رستاخیز است.
پشنگ از گفتار پسر شاد شد و جنگ را کمر بست و فرمود تا سپاهی گران بیاراستند و افراسیاب را بران سپهبد کرد و بتاختن به ایران فرمان داد.
اغریرث، برادر افراسیاب، خردمند و بیدار دل بود. از این تندی و شتاب دلش پر اندیشه شد. پیش پشنگ آمد و گفت : « ای پدر ! اگر منوچهر از میان ایرانیان رفته، سام زنده است و پهلوانانی چون قارون رزمجو و کشواد نامدار آماده نبردند. تو خود می­دانی بر سلم و تور از دست ایرانیان چه گذشت. نیای من زادشم با همه شکوهی که داشت از شورش و کین خواهی دم نزد. شاید بهتر آن باشد که ما نیز نشوریم و کشور را بدست آشوب نسپاریم.»
اما پشنگ دل به جنگ داده بود. گفت : « آن­که کین نیای خود را نجوید نژادش درست نیست. افراسیاب نره شیری جنگنده است و به کین پدران خود کمر بسته. تو نیز باید با او بروی و در بیش و کم کارها با او رای بزنی. چون بار فرارسید و گیاه بر دشت رویید جهان سبزه زار شد، سپاه را بسوی آمل بکشید. از آن­جا بود که منوچهر به توران لشکر کشید و به ما دست یافت. اکنون که منوچهر درگذشته است ما را چه باک است ؟ نوذر فرزند منوچهر را به چیزی نباید گرفت، جوان است و آزموده نیست. شما بکوشید و بر قارون و گرشاسب دست بیابید تا روان نیاکان از ما خشنود شود.»
لشکر کشیدن افراسیاب به ایران
افراسیاب با لشکری انبوه رو به سوی ایران گذاشت. آگاهی به نوذر رسید که سپاه افراسیاب از جیحون گذر کرد. پس سپاه ایران نیز آماده­ی کارزار شد و از جای جنبید و رو به سوی دهستان گذاشت. قارون رزمجو بر سپاه ایران سالار بود و نوذر در پس او در دل سپاه جای داشت.
افراسیاب پیش از آن­که به نزدیکی دهستان برسد دو تن از سرداران خود «شماساس» و «خزروان» برگزید و آنان را با سی هزار از جنگاوران تورانی رهسپار زابلستان کرد. در همین هنگام خبر رسید که سام، پهلوان نامدار ایرانیان، درگذشته است. افراسیاب سخت شادمان شد و بی­درنگ نامه به پدر فرستاد که سپاه نوذر همه شکار مایند، چه سام نیز از پی منوچهر در گذشت و من تنها از او و بیمناک بودم. چون او نباشد کار دیگران را آسان می­توان ساخت.
رزم بادمان و قباد
چون سپیده سر از کوه بر زد طلایه­ی لشکر توران نزدیک دهستان رسید. هردو سپاه آرایش جنگ ساز کردند. میان دو سپاه دو فرسنگ بود. بارمان، فرزند ویسه، پیش راند و بر سپاه ایران نگاه کرد و سرا پرده­ی نوذر را که در برابر حصار دهستان بر افراشته بودند باز شناخت و آن­گاه بازگشت و با افراسیاب گفت : «هنگام هنر آزمایی است، هنگام آن نیست که ما هنر و نیروی خود را پوشیده بداریم. اگر شاه فرمان دهد من نزد سپاه ایران بتازم و هماورد بخواهم تا ایرانیان دستبرد ما را بیازمایند.»
اغریرث گفت : «اگر بارمان به دست ایرانیان کشته شود دل سران سپاه شکسته خواهد شد و سستی در کارشان روی خواهد داد. شاید بهتر آن باشد که مردی گمنام را به جای وی به میدان بفرستیم.»
افراسیاب چهره را پر چین کرد که : «این بر ما ننگ است.» آنگاه با تندی به بارمان گفت : «تو جوش بپوش و کمان را بزه کن و پا در میدان بگذار. بی­گمان تو بر آن سپاه پیروز خواهی شد.»
بارمان رو به سپاه ایران گذاشت و چون نزدیک رسید قارون را آواز داد که : «از این لشکر نامدار که را داری تا با من نبرد کند ؟»
قارون به دلاوران سپاه خود نگاه کرد اما از هیچکس جز برادرش قباد کهنسال پاسخ برنیامد. قارون دژم شد و از این­که جوانان لشکر لب فرو بستند و کار به قباد سپید موی افتاد آزرده گشت. روی به برادر کرد و گفت : «ای قباد سال تو به جایی رسیده است که باید دست از جنگ بکشی. بارمان سواری جوان و شیر دل است. اکنون هنگام نبرد آزمایی تو نیست. تو سرور و کدخدای سپاهی و شاه به رای و تدبیر تو تکیه دارد. اگر موی سپید تو لعل گون شود دلیران لشکر ما امید از کف خواهند داد.»
قباد دلیر و فرزانه بود. پاسخ داد که : « ای برادر ! تن آدمی سرانجام شکار مرگ است. اما کسی که دلیری و نبرد آزمایی پیشه می­کند و نام می­جوید از مرگ هراسان نیست. من از روزگار منوچهر شاه در جنگ بوده­ام و دل در گداز داشته­ام. یکی به شمشیر کشته می­شود یکی در بستر زمانش بسر می­رسد، تا تقدیر چه باشد. اما چون هیچ­کس زنده از آسمان گذر نمی­کند مرگ را آسان باید گرفت. اگر من از این جهان فراخ بیرون افتادم سپاس خدای را که برادری چون تو به جای می­گذارم.
پس از رفتنم مهربانی کنید و سرم را به مشک و کافور و گلاب بشویید و تنم را به دخمه بسپارید و آرام گیرید و به یزدان ایمن شوید.»
این بگفت و روانه­ی آوردگاه شد. بارمان تورانی تیزپیش راند و گفت : «زمانت فرارسیده که به کارزار من آمدی. پیداست که روزگار با جان تو ستیز دارد.» قباد گفت : «هرکس را زمانی است. تا زمان نرسد کسی مرگ را در نمی­یابد.»
این بگفت و اسب برانگیخت و با بارمان در آویخت. هر دو نیرومند بودند و نبرد به درازا کشید. از بامداد تا نشستن آفتاب پهلوانان بر یکدیگر خروشیدند و پیکار کردند.

بفرجام پیروز شد بارمان به میدان جنگ اندر آمد دمان
یکی خشت زد بر سرین قباد که بند کمرگاه او برگشاد
ز اسب اندر آمد نگونسار سر شد آن شیر دل پیر سالار فر

وقتی خبر به قارون رسید که برادرش قباد به دست بارمان کشته شد خون در برابر چشمش جوشید. سپاه یاران ازجا برکند و رو به سپاه توران گذاشت. از آن سو نیز گرسیوز سپاه توران را به میدان راند.
دو لشکر بسان دو دریای چین تو گفتی که شد جنب جنبان زمین
ز آواز اسبان و گرد سپاه نه خورشید پیدا نه تابنده ماه
درخشیدن تیغ الماس گون سنان های آهار داده به خون

افراسیاب چون دلاوری قارون را دید خود به میدان تاخت و به سوی قارون راند. از بامداد تا شام کارزار بود. چندان نمانده بود که قارون به افراسیاب رسد که شب سایه انداخت و روز به پایان رسید و تیرگی شب دو سپاه را باسایش خوانند.
نبرد نوذر و افراسیاب
قارون از کشته شدن قباد و دستبرد افراسیاب دلخون بود. با نوذر گفت که :«کلاه جنگ را نیای تو فریدون بر سر من گذاشت تا زمین را بکین خواهی ایرج درنوردم. از آن زمان تا کنون تن خود را پیوسته در برابر مرگ داشته­ام، کمربند کارزار را ننهاده­ام. تیغ از کف ننهاده­ام. اکنون برادرم تباه شد. سرانجام من جز این نیست. اما تو باید شادان و جاودان باشی.»
پس سپاه را آماده کرد و چون خورشید برخاست. لشکر ایران و توران باز در برابر یکدیگر ایستادند و به غریدن کوس درهم آویختند و چون رود روان از یکدیگر خون ریختند. چنان گردی از دو لشگر برخاست که روی آفتاب تیره شد. هرسو که قارون اسب می­راند سیل خون می­ریخت و هرسو که افراسیاب روی می­آورد کشتگان بر زمین می­افتادند. نوذر از دل سپاه به سوی افراسیاب راند و دو سالار :

چنان نیزه بر نیزه انداختند سنان یکدیگر بر افراختند
که برهم نپیچد از آنگونه مار جهان را نبود این چنین یادگار

تا شب فرارسید کارزا بود. سرانجام افراسیاب بر نوذر پیروز شد و سپاه ایران درمانده و روی از کارزا پیچید. نوذر پر از درد و غم به سراپرده­ی خویش آمد و فرزندان خود توس و گستهم را پیش خواند وآب در دیده آورد و گفت : « پدرم منوچهر مرا گفته بود که از چین و توران سپاهی به ایران خواهد آمد و از آنان گزند بسیار به ایران خواهد رسید. اکنون پیداست آن روز که پدرم یاد کرد فرارسیده است ومن نگران زنان و کودکانم که در پارس­اند. شما باید بی­درنگ از راه اصفهان پنهان بسوی پارس روید و خاندان مرا برگیرید و به البرز کوه بیاورید و در کوه جای دهید تا از گزند افراسیاب ایمن باشند و نژاد فریدون تباه نشود. یکبار دیگر نیز با سپاه دشمن خواهیم کوشید. تا انجام کار چه باشد. اگر دیگر دیدار روی نداد و از لشکر ما پیام خوش به شما نرسیده شما دل خود را غمگین مدارید، که آیین روزگار تا بوده چنین بوده و کشته و مرده سرانجام یکسانند.»
آنگاه شهریار دو فرزند را در کنار گرفت و اشک از دیده ریخت و آنان را بدرود گفت و روانه­ی پارس کرد.
دو روز هر دو سپاه به آرایش جنگ و پی­راستن تیغ و ژوبین پرداختند. روز سوم باز دو لشکر بهم تاختند. نوذر و قارون در دل سپاه جای داشتند و شاپور و تلیمان نگهبانان راست و چپ آن بودند از بامداد تا نیمروز کارزا گرم بود و پیروزی آشکار نبود. چون خورشید به مغرب گرایید تورانیان چیرگی آشکار کردند. شاپور از پا درآمد و کشته بر زمین افتاد و سپاه او پراکنده شدند و از نامداران ایران نیز بسیاری به خاک افتادند. نوذر و قارون چون دیدند که بخت با سپاه ایران یار نیست از دشمن باز گشتند و از حصار دهستان پناه جستند. با حصار گرفتن نوذر دست سپاه ایران از دشت کوتاه گردید و راه جنگ بر سواران سپاه بستند.
کشته شدن بارمان
افراسیاب چون چنین دید بی­درنگ سپاهی از سواران خود را بر آراست و «کروخان» را بر آن سالار کرد و فرمان داد تا شب هنگام بسوی پارس برانند و بر بُنه و شبستان سپاه ایران دست یابند و زنان و فرزندان آنان را بگیرند و بدین­گونه پشت لشکر نوذر را ب***ند.
قارون دریافت که افراسیاب سپاهی به گرفتن بنه و شبستان فرستاد. جوشان و دژم نزد نوذر آمد که : «این ناجوانمرد افراسیاب در تیرگی شب لشکر فرستاده است تا شبستان ما را بگیرد و زنان و فرزندان ما را گرفتار کند. اگر چنین شود نامداران ما پای جنگ نخواهند داشت و این ننگ بر ما خواهد ماند. پس به دستور پادشاه من در پی این لشکر بروم و آنان را فرو گیرم. در این حصار آب هست و خوردنی هست و سپاه هست. تو نگران نباش و در اینجا درنگ کن.»
نوذر گفت : «این ثواب نیست. سپهدار لشگر تویی و سپاه به تو استوار است. من خود در اندیشه­ی شبستان بودم و طوس و گستهم را رهسپار پارس کردم و به زودی ایشان به شبستان خواهد رسید. تو دل غمین مدار.»
آن­گاه نوذر و سران سپاه به خوان نشستند. اما چون نوذر به اندرون رفت سواران و دلیران ایران از درگاه او نزد قارون آمدند و یک سخن شدند که : « باید سپاه را سوی پارس بکشیم، مبادا زنان و کودکان ما به چنگ تورانیان بیفتند.»
سرانجام قارون و «کشواد» و «شیدوش» بر این قرار گرفتند و چون نیمی از شب گذشت با سپاه خود رو به سوی پارس نهادند.
شبانگاه به دژ سپید رسیدند که «کژدهم» از سرداران ایران نگهبانان آن بود. دیدند بارمان سپاه به سوی دژ کشیده و راه را بسته است. قارون را شور کین در دل جوشید و جامه­ی نبرد بتن کرد و آماده­ی خوانخواهی برادر شد. بارمان چون شیر بیرون جست و با قارون در آویخت. اما قارون وی را زمان نداد و یزدان را یاد کرد و نیزه را برکشید و چنان بر کمرگاه او فرود آورد که بنیاد و پیوندش را از هم گسست و کشته بر خاک افتاد . سپاه وی نیز شکسته و پراکنده شد و قارون و لشکرش رهسپار پارس شدند.
گرفتار شدن نوذر
چون نوذر دانست که قارون بسوی پارس رفته است بیم بر وی چیره شد و اندیشه­ی گریز در سرش افتاد. پس سپاه خود را بر داشت و از حصار بیرون آمد و راه پارس پیش گرفت. افراسیاب آگاه شد و تند از پی او تاخت. همه شب میان دو سپاه جنگ و گریز بود. سرانجام نوذر گرفتار شد و با هزار و دویست تن از کسان و یارانش به چنگ افراسیاب افتاد. افراسیاب آنان را در بند کرد و به جایگاه خود آورد. اما هرچه جُست قارون را در آن میان ندید. گفتند قارون رهسپار پارس شده است. فرمان داد تا بارمان در پی او بشتابد و او را دستگیر کند. گفتند بارمان را قارون بر خاک انداخت و اکنون کشته افتاده است.
دل افراسیاب به درد آمد و خور و خواب بر او تلخ شد. سپس به پدر بارمان، ویسه، گفت : «این کار توست که از پی قارون بشتابی و خون فرزند را از او بخواهی.»
ویسه با لشکری رزم­خواه رهسپار پارس شد. در راه به نبردگاه پسرش رسید و فرزند خود را نگونسار و دریده درفش بر خاک افتاده دید. خونش به جوش آمد و گرم در پی قارون تاخت. قارون از پارس بیرون می­آمد که دید گردی برخاست و سپس درفش سپاه تورانیان از میان گرد پیدا شد. ویسه از دل سپاه آواز داد که : «تخت و تاج شما بر باد رفت و ایران همه در چنگ ماست. چون پادشاه گرفتارشد تو کجا می­توانی گریخت ؟» پاسخ آمد که : « من قارونم. مرد بیم و گفتگو نیستم. کار پسرت را ساختم و اینک نوبت توست.»
اسب­ها را از جای برانگیختند و کارزار درگرفت. چیزی نگذشت که قارون چیرگی آشکار کرد و ویسه ناتوان شد. پس پشت به کارزا کرد و روی به گریز نهاد و گریزان پیش افراسیاب رفت و داستان پیروزی قارون را باز گفت.
سپاه افراسیاب در زابلستان
سپاهی که افراسیاب به سرداری «شما ساس» و «خزروان» رهسپار زابلستان کرده بود به سوی سیستان و هیرمند تاختند. زال زر در تیمار مرگ پدر بود و آیین سوگواری به جا می­آورد و کارها به دست مهراب، امیر کابل و پدر رودابه، سپرده بود. مهراب مردی خردمند و هوشیار بود. چون دانست که سپاه افراسیاب نزدیک رسیده است پیکی با زر و دینار نزد شماساس فرستاد و پیام داد که : «افراسیاب شاه توران جاویدان باد. چنان­که می­دانی من از خاندان ضحاکم و از پادشاهی خاندان فریدون خشنود نیستم. به ریا آن­که از گزند ایمن باشم به پیوند با زال خرسند شدم و جز آن چاره نداشتم. از غمی که به زال روی آورده است خشنودم و امیدم آنست که روی او را دیگر نبینم. اکنون که وی در بند سوگواری است همه­ی زابلستان در دست من است. اکنون از تو زمان می­خواهم که فرستاده­ای به شتاب نزد شاه افراسیاب بفرستم و ارمغانی که در خور شاهان است پیشکش کنم و او را از راز دل خویش آگاه سازم. اگر افراسیاب فرمان دهد که نزد او بروم بندگی خواهم کرد و پیش تختش به پای خواهم ایستاد و شاهی خود را یکسر به وی خواهم سپرد و گنجینه­ی خود را نزد او خواهم فرستاد و شما پهلوانان نیز رنجی نخواهید داشت.»
مهراب چون دل سردار تورانیان را بدینگونه گرم کرد ازآن سو بی­درنگ پیکی تندرو نزد زال فرستاد که : «یک دم مپای که دو پهلوان تورانی با سپاهی چون پلنگان دشتی به سوی هیرمند کشیده­اند. اگر یک زمان درنگ کنی کام دشمان بر خواهد آمد.»
نبرد زال با سپاه توران
زال بی­درنگ با لشکری جنگجوی به سوی مهراب راند. چون او را بر جا و استوار دید شاد شد و گفت : «اکنون دیگر باکی نیست. پیش من خزروان و یک مشت خاک هر دو یکی است. شب هنگام دستبردی به تورانیان خواهم زد تا بدانند هم نبرد آنان کیست.»
پس شبانگاه کمان خود را به بازو افگند و نزدیک سپاه دشمن رفت و جایی را که گردان و پهلوانان فراهم بودند نشان ساخت و سه چوبه تیر هر یک بسان شاخ درخت بر سه جا از لشکر گاه توران انداخت. خروش بر آمد و گیرو دار برخاست.
چون روز شد و چوبه­های تیر را نگاه کردند :

بگفتند کاین تیر زال است و بس نراند چنین در کمان هیچکس
شماساس گفت : «ای خزروان، بیهوده دست به جنگ نبردیم و مهراب و سپاهش را از میان برنداشتیم. اگر رزم کرده بودیم دچار زال نمی­شدیم. اکنون کار ما دشوار شد.» خزروان گفت : « مگر زال کیست ؟ زال یک تن است؛ نه اهریمن است نه رویین تن. کار او را به من واگذار و غم مدار.»
روز دیگر آواز کوس و نای برخاست و دو سپاه در برابر یکدیگر به صف ایستادند. خزروان پیشی گرفت و با گرز و سپر به سوی زال تاختن کرد و عمود خود را سخت بر پیکر زال فرود آورد. جوشن زال را از هم درید و فرو ریخت. زال خشمگین شد. خفتانی ببر کرد و گرز پدرش سام را برداشت و با سری پرشتاب و جگری پر جوش رو به نبرد آورد. خزروان چون شیری کینه خواه پیش آمد. زال اسب را بر انگیخت و گرد بر آورد و گرز را بر افراخت و چنان به نیرو بر سر پهلوانان تورانی فرود آورد که از خونش زمین چون پشت پلنگ رنگین شد. آنگاه در جستجو شماساس برآمد. اما شماساس از بیم رو نهان کرد. زال «گلباد» سردار دیگر تورانی را دریافت. گلباد چون گرز و شمشیر دستان را دید خود را از میدان بیرون انداخت مگر جان بدر ببرد. زال کمان را برکشید و خندگی بزه کرد و کمرگاه گلباد را نشانه کرد. تیرش چنان پر نیرو بود که زنجیر و پولاد جوشن را درید و میان گلباد را به کوهه­ی زین دوخت.
چون خزروان وگلباد از پای در آمدند و خوار بر زمین افتادند شماساس هراسان و گریزان شد و سپاه توران پراگنده گردید. لشکر زال و مهراب در پس آنان افتادند و گروه انبوهی از آنان را بر خاک انداختند. نیمی که باز مانده بودند گشاده سلاح و گسسته کمر رو به سوی افراسیاب نهادند. از بخت بد در راه به قارون بر خوردند که سپاه ویسه را شکست داده و پراگنده کرده بود. قارون چون سپاه ترکان را دید دانست چه گذشته است. راه را بر آنان گرفت و لشکر خود را گفت تا دست به نیزه بردند و در میان تورانیان افتادند و تیغ در آنان نهادند. از آن همه لشکر تنها شماساس و تنی چند جان بدر بردند و خبر به افراسیاب آوردند.
کشته شدن نوذر بدست افراسیاب
چون افراسیاب آگاه شد که سرداران وی چنان کشته شدند و سپاهیان ایشان از پای در آمدند خشم بر او چیره شد و بر آشفت و گفت : «من چگونه برتابم که نوذر پادشاه ایرانیان در چنگ من گرفتار باشد و سالاران و پهلوانان من به دست سپاه او کشته شوند ؟ چاره نیست جز آنکه کین بارمان و دیگر پهلوانان را از نوذر بخواهیم.»
پس به دژخیم فرمان داد تا نوذر را بیاورد. گروهی از سپاه روی به نوذر آوردند و بازوان او را سخت بستند و برهنه سر و برگشته کار او را به خواری از خیمه بیرون کشیدند و نزد افراسیاب آوردند. نوذر دانست که روزش به سر آمده. افراسیاب از دور که نوذر را دید شرم از دیده شست و زبان به بد گویی گشود و از کشته شدن سلم و تور به دست منوچهر یاد کرد و آنگاه برآشفت و شمشیر خواست و به دست خویش شهریار را گردن زد و تنش را خوار بر خاک افگند.
بدینگونه یادگار منوچهر از جهان ناپدید شد و تاج و تخت ایران از پادشاه تهی ماند.
به تخت نشستن افراسیاب
پس از کشته شدن نوذر بستگان و یاران وی را که گرفتار شده بودند پیش کشیدند تا از دم تیغ بگذراند. اینان زنهار خواستند و اغریرث پا در میان گذاشت و به خواهش­گری ایستاد که : «اینان بی سلاح و دست بسته و گرفتارند و کشتن گرفتاران زیبنده نیست. شایسته­تر آنست که آنان را بمن سپارید تا من غاری را زندان ایشان کنم و به خواری در زندان بمیرند.»
افراسیاب پذیرفت و بندیان را به اغریرث سپرد و فرمان داد تا آنان را به زنجیر کشند و به ساری برند و در زندان نگاه دارند.
آن­گاه از دهستان لشکر به سوی ری برد و کلاه کیانی بر سر گذاشت و بر تخت ایران نشست.
آگاه شدن زال از مرگ نوذر
به توس و گستهم خبر رسید که پدر آنان نوذر کشته شده و افراسیاب تورانی بر تخت شاهنشاهی ایران نشست. جامه چاک چاک و دیده خونین کردند و فغان برآوردند و با درد و سوگواری رو به سوی زابلستان گذاشتند. چون به زال رسیدند زاری و مویه آغاز نهادند :

که رادا ، دلیرا ، شها ، نوذرا گوا ، تاجدار ، مها ، داورا
نگهدار ایران و پشت مهان سر تاجداران و شاه جهان
نژاد فریدون بدو زنده بود زمین نعل اسب او را بنده بود
همه تیغ زهراب گون برکشیم بکین جستن و دشمنان را کشیم

زال از آن­چه شنید آب در دیده آورد و جامه به تن چاک داد و گفت : «روان شهریار رخشنده باد، ما همه سرانجام شکار مرگیم. اما اکنون که با ستمکارگی سر از تن پادشاه جدا کردند تیغ در نیام نخواهم کرد و پای از رکاب نخواهم کشید تا کین نوذر را نستانم و یاران او را از بند رها نکنم. این بگفت و با سپاه خود از جای برآمد.
پایان کار اغریرث
به بزرگان ایران که در بند بودند آگاهی رسید که زال و دیگر دلیران به جنگجویی و کینه خواهی برخاسته­اند. دلشان از خشم افراسیاب پر بیم شد و در نهان پیامی نزد اغریرث فرستادند که : «ای مهتر نیکنام، ما را پایمردی تو زندگی بخشید و همه سپاسگزار توایم. تو می­دانی که زال و مهراب در زابلستان و کابلستان به جایند و سالارانی چون قارون و برزین و خراد و کشواد دست از ایران باز نخواهند داشت و به کین نوذر برخواهند خاست.
چون عنان از این سو بتابند خشم افراسیاب تیز خواهد شد و دلش به کشتن ما پر شتاب خواهد گشت و جان ما را تباه خواهد کرد. اگر اغریرث ثواب می­بیند ما را از بند برهاند تا ما پراگنده شویم و همیشه ستایشگر و سپاسگزار او باشیم.»
اغریرث پاسخ داد که : «این چاره در خور نیست. اگر چنین کنم دشمنی خود را با افراسیاب آشکار کرده­ام و وی بر من خشم خواهد گرفت. اما چاره­ای دیگر خواهم کرد. اگر زال زر سپاهی به سوی آمل و ساری بفرستد من با سپاه خود از آمل بیرون می­روم و این ننگ را بر خود می­پذیرم و شما همه را به او می­سپارم.»
بزرگان ایران وی را دعا کردند وپیکی تیزرو نزد دستان فرستادند که : «اغریرث یار ماست و پیمان کرده است که اگر سپاهی از سوی تو به مازندران آید وی با سپاه خود به ری رود و جان گروهی رها شود.»
زال چون پیام بندیان را شنید یلان و پهلوانان را گرد کرد و مرد جنگ خواست. کشواد خواستار این پیکار شد و با سپاهی پرخاش­جوی از زابل رو به آمل نهاد. اغریرث چنان که پیمان کرده بود با سپاه خود به سوی ری راند و بندیان ایران را در ساری گذاشت.
چیزی نگذشت که خبر به زال رسید که کشواد بستگان و یاران نوذر را رها ساخته و با آنان باز گشته است. همه شادی کردند و بندیان را گرامی شمردند و در کاخ­ها و ایوان­های آراسته جا دادند.
اما چون اغریرث از مازندران به ری آمد افراسیاب از آزادی بندیان آگاه شد و بر اغریرث خشم گرفت که : «به تو گفتم که اینان را بکش. چه جای خردمندی و آهسته کاری بود ؟ کین خواهی و خردمندی را نمی­توان بهم آویخت. سر مرد جنگجو را با خرد چه کار.» اغریرث آرام گفت : «آدمی را در دیده شرم باید. تاج و تخت بسیاری را بدست می­افتد اما با هیچ­کس نمی­ماند. کسی را که که به بدی دسترس می­افتد باید یزدان را بیاد آرد و از بدی بپرهیزد.»
افراسیاب در سخن درماند که اغریرث از شرم و خرد سخن می­گفت و وی دستخوش خشم و کین بود. خونش به جوش آمد و چون پیل مست بر آشفت و از تیغ از میان برکشید و بر پیکر برادر فرود آورد و او را دو نیمه کرد.
پادشاهی زو و گرشاب
پس از کشته شدن نوذر بدست افراسیاب توس و گستهم نزد زال به زابل رفتند. دلاوران ونامداران دیگر چون قارون و برزین و کشواد نیز به درگاه وی روی آوردند تا چاره­ای به کار ایران بیندیشند.
چون اغریرث به دست افراسیاب کشته شد و زال آگاه شد آن را نشان برگشتن بخت از افراسیاب شمرد و سپاهی گران برداشت و با دیگر نامداران و پهلوانان از زابلستان بیرون آمد. افراسیاب که چنین شنید لشکر به سوی وی کشید. دو هفته میان دو لشکر جنگ و ستیز بود.
شبی زال با بزرگان و دلیران ایران در کار افراسیاب رای می­زدند. زال گفت که هرچند پیروزی نبرد به جنگ آزمایی پهلوانان و دلاوران باز بسته است اما لشکر و کشور را پادشاهی خردمند و بیدار بخت باید که کارها را به سامان آرد. اگر توس و گوستهم فر شاهی داشتند و به شاهی از نژاد فریدون باید که فره ایزدی با وی یار باشد و پرتو خردمندی از گفتارش بتابد.
پس از آن­که در این سخن بسیار رای زدند سرانجام به پادشاهی «زو» فرزند طهماسب از نژاد فریدون که مردی جهاندیده و سال­خورده و نیک­خواه و یزدان پرست بود همداستان شدند و او را به شاهی برداشتند.
هنگامی که ایرانیان و تورانیان در جنگ و گریز بودند خشکسالی سختی روی آورد و مردم و سپاه در تنگنا افتادند و کار بر آنان دشوار شد. پنج ماه بدینسان گذشت. سپاهیان از دو سو بستوه آمدند و فریاد ناخشنودی برآوردند و بر آن شدند که از ستیز آن­هاست که آسمان از بخشش باز ایستاده است. از جنگیان هر دو سپاه فرستادند نزد زو آمد که : «از ستیزه سیر شدیم و از رنج و اندوه بجان آمدیم و کار بر همگان تنگ شده. بیا تا کین را از دل­ها برانیم و مرز دو کشور را روشن کنیم و از گذشته یاد نیاریم.»
زو پذیرفت. جیحون را مرز دو کشور قرار دادند و ستیزه کوتاه شد و زال به زابلستان باز گشت. ابر نیز به زمین سایه افگند و رعد غرید و باران فرو بارید و کوه و دشت پر آب و سبزه شد و فراخی پدید آمد.
پنج سال به فراخی و آسایش گذشت. آن­گاه گویی جهان از آسودگی سر شد. زو را مرگ در رسید و فرزندش گرشاسب بر تخت نشست.
افراسیاب که از مرگ زو آگاه شد باز کینه دیرینه را نو کرد و کشتی بر آب انداخت و لشکر به ری آورد و تا گرشاسب زنده بود جنگ و ستیز نیز میان دو لشکر پیوسته بود. گرشاسب نیز پس از نه سال پادشاهی درگذشت. در همه­ی این سال­ها پشنگ با فرزندش افراسیاب سر گران و دژم بود و فرستادگان وی را نمی­پذیرفت و روی بدو نمی­نمود چه جانش از مرگ پسر دیگرش اغریرث که به دست افراسیاب کشته شد پر درد بود.
درین هنگام ناگهان پیامی از پشنگ به افراسیاب رسید که اکنون زمان کارزار است. تخت ایران از شاه تهی است و تا کسی به شاهی ننشسته از جیحون گذر کن و تاج و تخت ایران را بچنگ آور.»

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------


:: مرتبط با: داستان همه جوره...... ,
 



داستان سیاوش
نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم بهمن 1388
ساعت : ساعت 14 و 27 دقیقه و 49 ثانیه
نویسنده : Hossein Ashrafi
داستان سیاوش
خلاصه داستان سیاوش و سودابه در شاهنامه

سیاوش از ازدواج زنی از سلاله گرسیوز با کیکاووس زاده شد. کیکاووس، سیاوش را به رستم سپرد؛ رستم، در زابلستان، سیاوش را آیین سپاه راندن و کشورداری آموخت. چون سیاوش از زابلستان به کاخ پدر بازآمد، کاووس وی را نواخت و به شادی آمدن فرزند جشنی برپا کرد. سودابه دختر شاه هاماوران شیفته سیاوش شد چنان که در نهان، پیکی به سوی سیاوش فرستاد و او را به شبستان شاهی فراخواند؛ سیاوش نپذیرفت. روز دیگر، سودابه نزد شهریار رفت و از وی دستوری خواست که سیاوش را به شبستان بفرستند تا وی از میان دختران همسری برای خود برگزیند. سیاوش، به ناچار به شبستان رفت. در بار سوم، سودابه، سیاوش را به نزد خویش فراخواند اما سیاوش برآشفت و به تلخی از آنجا برخاست. سودابه، کاووس را باخبر کرد و سیاوش را متهم ساخت. کاووس، در این اندیشه بود که سیاوش را به کیفر گناه بکشد اما در آزمایش، شاه نخست جامه و دست سودابه را بویید و در آن بوی شراب یافت و در دست و بر سیاوش، بوی گلاب به مشامش رسید؛ و دانست که سودابه به ناراستی سخن گفته است و پسرش بى‏گناه است. خواست كه سودابه را بكشد، از شاه هاماوران اندیشه كرد که به كین‏خواهى برخیزد؛ پس به سخن موبدان، آتشی برپا کرد که گناهکار را از بى‏گناه جدا سازد؛ سیاوش در این آتش رفت. سیاوش، این آزمایش را پذیرفت؛ و روز دیگر در آتشی که کاووس آماده کرده بود، با اسب شبرنگ خویش وارد شد و تندرست از آن بیرون آمد. چون شاه خواست سودابه را بکشد، سیاوش وساطت کرد و او را از این کار مانع شد.


افراسیاب كشور پهناوری را تا چین به سیاوش سپرد. سیاوش شاد گشت و با فرنگیس و پیران روان شدند تا به مكانی رسید كه از سویی به دریا و از سوی دیگر به كوه راه داشت. آنجا را برای بنای عظیمی سزاوار دانست و فرمود تا كاخ و ایوان با شكوهی بنا كنند. پس از رنج بسیار گنگ دژ ساخته شد. بنایی بوجود آمد كه در شكوه و عظمت و خرمی و صفا بینظیر بود.
سیاوش روزی با پیران به كاخ رفت و آن را از هر جهت آراسته دید. چون برگشت, ستاره شناسان را خواست, از ایشان پرسید كه آیا از این بنای با شكوه بختش به سامان می‌ رسد یا دل از كرده پشیمان می شود. اختر شناسان آن را فرخنده ندانستند. سیاوش دل غمگین داشت و از آیندﮤ بد, تیره و دژم گشت. این راز را با پیران درمیان گذاشت كه این كاخ و سرزمین آباد به دیگر كسان می رسدو خود از آن بی بهره خواهد ماند. پیران آرامش كرد و چون به شهر خود بازگشت مدتها از آن كاخ و دستگاه با افراسیاب سخن گفت. افراسیاب كه از این خبر شاد گشت هر چه از پیران شنیده بود با گرسیوز در میان نهاد و او را به رفتن نزد سیاوش و دیدن آن دستگاه وا داشت.
برو تا ببینی سر و تاج او
همان تخت فیروزه و عاج او
به جایی كه بودی همه بوم و خار
بسازید شهری چو خرم بهار
به او سپرد كه با نظر بزرگی و احترام بدو بنگرد.
به پیش بزرگان گرامیش دار
ستایش كن و نیز نامیش دار
گرسیوز با هدیه و پیغام افراسیاب براه افتاد. سیاوش چون شنید پیشباز آمد و یكدیگر را در برگرفتند و به ایوان رفتند و به شادی نشستند. آنگاه گرسیوز به كاخ فرنگیس رفت. او را بر تخت عاج با فر و شكوه فراوان دید. بظاهر شادیها كرد, اما در دل از حسد خونش بجوش آمد.
به دل گفت سالی برین بگذرد
سیاوش كسی را به كس نشمرد
همش پادشاهست هم تخت و گاه
همش گنج و هم بوم و بر هم سپاه
از حسد برخود پیچید و رخسارش زرد گشت. آن روز به شادی نشستند و روز دیگر سیاوش آهنگ میدان و گوی كرد. گرسیوز با او همراه گشت و به بازی پرداختند. هر بار كه گرسیوز گوی می ‌انداخت, سیاوش بچالاكی آن را می‌ ربود. سواران ترك و ایران نیز بهم آمیختند و از هر سوی اسب می تاختند. اما پیوسته دلاوران ایرانی از تركان گوی می‌ ربودند. سیاوش كه از ایرانیان شاد گشته بود فرمود تا تخت زرین نهادند و با گرسیوز به تماشا نشستند. گرسیوز سیاوش را به زور آزمایی خواند و گفت:
بیا تا من و تو به آوردگاه
بتازیم هر دو به پیش سپاه
بگیریم هر دو دوال كمر
بكردار جنگی دو پرخاشگر
گرایدون كه بردارمت من ز زین
ترا ناگهان بر زنم بر زمین
چنان دان كه از تو دلاور ترم
بمردی و نیرو ز تو برترم
وگر تو مرا بر نهی بر زمین
نگردم بجایی كه جویند كین
سیاوش از بزرگواری دعوتش را نپذیرفت. بظاهر خود را كوچك شمرد و سزاوار زور آزمایی با او ندید, اما در واقع نخواست با گرسیوز كه برادر شاه و مهمان او بود بجنگد. از او خواست كه پهلوان دیگری را به نبرد با او بفرستد. گرسیوز دو پهلوان یل را بنام گروی زره و دمور كه در جنگ بیهمتا بودند برگزید و به میدان فرستاد.
سیاوش هماندم دوال كمر گروی را گرفت و بی ‌آنكه به گرز و كمند نیازی یابد او را به میدان افكند. پس به سوی دمور رفت‌, گردنش را گرفت و از پشت زین برداشت و مانند آنكه مرغی به دست دارد پیش گرسیوز بر زمین نهادش و خود از اسب به زیر آمد و دوستانه دستش را فشرد و با خنده و شادی به كاخ بازگشتند.
گرسیوز پس از هفته ‌ای درنگ, آهنگ بازگشت كرد. در راه از سیاوش هنر نماییهایش سخن گفت, اما از ننگ شكست شرمگین بود و كینـﮥ سیاوش را به دل گرفت و چون بدرگاه افراسیاب رسید, در گاه را از بیگانه پرداخت و سخن سیاوش را به میان كشید و بد گفتن آغاز كرد كه گاه گاه از كاوس شاه فرستاده ای نزدش می ‌آید و از چین و روم پیامها برایش می فرستند‌,به یاد كاوس جام به دست می‌ گیرد و از شاه توران یادی نمی‌ كند. دل افراسیاب از این سخنان دردمند شد و گفت: «در این باره سه روز می‌ اندیشم.» اما روز چهارم نتوانست از مهر خود چشم بپوشد و به آسانی از سیاوش دل برگیرد. پس به گرسیوز گفت:
چو او تخت پرمایه بدرود كرد
خرد تار و مهر مرا پود كرد
ز فرمان من یكزمان سر نیافت
ز من او بجز نیكویی بر نیافت
زبان برگشایند بر من نهان
درفشی شوم در میان مهان
بهتر است او را بخوانم و نزد پدرش بفرستم. گرسیوز رأی او را برگرداند و گفت: اگر به ایران برود چون از راز ما آگاهست جز رنج و درد نصیب ما نخواهد كرد .
ندانی كه پروردگار پلنگ
نبیند ز پرورده جز درد جنگ
آنقدر گرسیوز از سیاوش و فرنگیس و نخوت و غرور و بیوفایی و ناسپاسیشان سخن گفت تا دل افراسیاب پر درد و كین شد و سرانجام گرسیوز را به آوردن سیاوش و فرنگیس برگماشت. گرسیوز با دلی پر كینه نزد سیاوش شتافت و پیام افراسیاب را برد كه چون ما را به دیدار تو نیاز است با فرنگیس برخیز و نزد من آی و چندی با ما شاد باش و همین جا به نخجیر پرداز.
چون به درگاه سیاوش رسید و پیغام را رساندـ سیاوش شاد گشت و دعوت را پذیرفت. اما گرسیوز اندیشید كه اگر سیاوش با این شادی و خرد پیش افراسیاب برود, دل شاه بر او روشن می شود و دروغ وی آشكار می ‌گردد. پس چاره ای كرد و از چشم اشك فرو ریخت. سیاوش از غم و دردش پرسید گفت: افراسیاب اگرچه بظاهر مهربانست, اما باید پیوسته از خوی بدش بركنار بود. برادرش را بیگناه كشت و چه بسیار نامور به دستش تباه شدند. اكنون اهریمن دلش را از تو پر درد و كین كرده است من دوستانه ترا می ‌آگاهانم تا چارﮤ كار خود كنی. و چون سیاوش او را آسوده خاطر ساخت كه دل پر مهر را بر رویش می‌ گشاید و جان تیره‌ اش را روشن می‌ كند, گرسیوز پاسخ داد: این كار مكن و روزگار گذشتـﮥ او و رفتار ناپسندیده اش را با خویشان و پهلوانان در نظر بیارر و فریبش را نخور. صلاح در آن است كه به جای رفتن نامه ای نویسی و خوب و زشت را پدیدار كنی. اگر دیدم كه سرش از كینه تهی گشت سواری نزدت می‌ فرستم و جان تاریكت را روشن می‌ كنم و اگر سرش را پر پیچ و تاب ببینم باز ترا می‌ آگاهانم تا چارﮤ كار بكنی.
سیاوش فریب گفتار او را خورد و نامه ای به افراسیاب نوشت كه از دعوتت دلشادم, اما چون فرنگیس رنجور است به بالینش هستم تا بهبود یابد. همینكه رنجش سبكتر شد به درگاهت می ‌شتابم.
گرسیوز نامه را گرفت و شتابان شب و روز می‌ رفت تا راه دراز را در سه روز پیمود. چون به درگاه رسید افراسیاب از شتابش در شگفت ماند. گرسیوز زبان به دروغ برگشاد و گفت: سیاوش به پیشباز من نیامد و به من نگاهی نینداخت و پای تخت به زانو نشاندم. سخنم را نشنید و نامه ام را نخواند. از ایران نامه ‌های فراوان بر او فرستاده می‌ شود و شهرش بروی ما بسته می‌ گردد.
تو بر كار او گر درنگ آوری
مگر باد از آن پس به چنگ آوری
اگر دیر سازی تو جنگ آورد
دو كشور بمردی به چنگ آورد
از سوی دیگر سیاوش با دل خسته نزد فرنگیس رفت و آنچه شنیده بود باز گفت: فرنگیس روی خراشید و موی كند و گفت: چه می ‌كنی كه پدرم از تو دل پر درد دارد و از ایران هم سخنی نمی توانی گفت, سوی چین نمی ‌روی كه از این كار ننگست. پس
زگیتی كه را گیری اكنون پناه
پناهت خداوند و خورشید و ماه
سیاوش او را تسلی داد و گفت:
به دادار كن پشت و انده مدار
گذر نیست از حكم پروردگار
سه روز از این واقعه گذشت. نیمه شب چهارم سیاوش ناگهان از خواب پرید و لرزان خروش برآورد. فرنگیس شمعی افروخت و سبب پرسید. گفت: در خواب دیدم كه رود بیكرانی می ‌گذرد كه در سوی دیگرش كوهی از آتش برپاست. جوشنوران بر لب آب جا گرفته اند و به پیش همه افراسیاب بر پیل نشسته است. چون مرا دید روی دژم كرد و آتش بردمید. گرسیوز آتش افروخت و مرا سوخت. فرنگیس او را دلداری داد. اما چون دو بهره از شب گذشت خبر رسید كه افراسیاب با سپاه فراوان از دور تازان می ‌آید و سواری از طرف گرسیوز رسید و پیام آورد كه نتوانستم دل افراسیاب را روشن كنم, گفتارم سودی نبخشید و از آتش جز دود تیره ‌ای ندیدم. اكنون ببین چه باید كرد. فرنگیس سیاوش را پند داد كه بر اسبی نشیند و سرخویش گیرد و آنی درنگ نكند. اما سیاوش دانست كه خوابش راست گشته و زندگیش سر آمده است. خود را برای جنگ آماده كرد. با فرنگیس وداع كرد و گفت: تو پنج ماه آبستنی. فرزندی بدنیا می آوری كه شهریار ناموری خواهد شد. او را كیخسرو نام كن و چون بخت من به فرمان افراسیاب بخواب رود
ببرند بر بیگنه این سرم
به خون جگر برنهند افسرم
نه تابوت یابم نه گور و كفن
نه بر من بگرید كسی ز انجمن
بمانم بسان غریبان به خاك
سرم گشته از تن به شمشیر چاك
پس افزود :
به خواری ترا روزبانان شاه
سر و تن برهنه برندت به راه
پس از آن پیران ترا از پدرت می‌ خواهد و به ایوان خویش می‌ برد و همانجا بارت را بر زمین می‌ نهی و چون روزگاری سر آمد و خسرو بزرگ شد پهلوانی از ایران می ‌رسد بنام گیو كه پنهانی ترا با پسر به ایران زمین می ‌برد و او را بر تخت شاهی می‌ نشاند. از مرغ و ماهی به فرمانش در می‌آید و پس از آن لشكری گران به كین خواهی من برمی‌ خیزد و سراسر زمین را پر آشوب می‌ كند.
سیاوش با فرنگیس بدرود كردو او را با دل پردرد و رخساری زرد بر جای گذاشت.
فرنگیس رخ خسته و كنده موی
روان كرده بر رخ ز دو دیده جوی
سیاوش بر شبرنگ بهزاد سوار گشت و به گوش او رازی گفت و به میدان جنگ روی نهاد. چون با ایرانیان نیمه فرسنگی راه رفتند به سپاه توران برخوردند. ایرانیان آمادﮤ خون ریختن شدند, اما سیاوش به افراسیاب گفت: چه شده است كه عزم جنگ كردی و بیگناه كمر بر كشتنم بستی ؟
گرسیوز ناگهان فریاد زد: اگر بیگناهی پس چرا با زره و كمان نزد شاه آمدی؟
سیاوش دانست كه كار كار اوست. جواب داد:
به گفتار تو خیره گشتم ز راه
تو گفتی كه آزرده گشتست شاه
پس از آن رو به افراسیاب كرد و گفت :
نه بازیست این خون من ریختن
ابا بی گناهان در آویختن
به گفتار گرسیوز بدنژاد
مده شهر توران و خود را به باد
گرسیوز نگذاشت كه افراسیاب با سیاوش به گفت و شنود بپردازد, بلكه وادارش كرد تا جنگ را شروع كند و سیاوش را دستگیر نماید. سیاوش كه با افراسیاب پیمان آشتی بسته بود دست به تیغ و نیزه نزد و كس را اجازﮤ پای پیش گذاشتن نداد. اما افراسیاب دستور داد تا همگی كشتی بر خون نهند. سپاهیان ایران همه كشته شدند و دشت از خونشان لاله گون گشت. سرانجام سیاوش به زیر باران تیر دشمنان خسته شد و از پای در آمد و بر خاك در افتاد. گروی زره دستش را از پشت بست و برگردنش پالهنگ نهاد و پیاده به زاری زار تا پیش افراسیاب كشاندندش. شاه توران فرمود:
كنیدش به خنجر سر از تن جدا
به شخی كه هرگز نروید گیا
بریزید خونش بر آن گرم خاك
ممانید دیر و مدارید باك
سپاهیان زبان به اعتراض گشادند :
چه كردست با تو نگویی همی
كه بر خون او دست شویی همی
چرا كشت خواهی كسی را كه تاج
بگرید برو زار هم تخت عاج
پیلسم برادر پیران نیز او را پند داد و از ین كار زشت بازداشت و شتابزدگی را كار اهرمن دانست. كین خواهی كاوس و رستم و پهلوانان ایران را گوشزد كرد و صواب آن دانست كه حالی به بندش دارند تا روزی كه فرمان كشتنش را بدهد. همینكه شاه نرم گشت, گرسیوز بیشرمانه كینش را برنگیخت و سیاوش را چون ماری زخمی دانست كه ماندنش صدبار خطرناكتر خواهد شد.
گر ایدو نكه او را به جان زینهار
دهی من نباشم بر شهریار
روم گوشه ای گیرم اندر جهان
مگر خود بزودی سر آید زمان
گروی و دمور هم به این ترتیب سخنانی گفتند و به خون ریختن سیاوش واداشتندش.
افراسیاب در اندیشه فرو ماند. چون هم خون ریختن و هم زنده گذاردنش را نا صواب دانست.
رها كردنش بدتر از كشتن است
همان كشتنش رنج و درد منست
فرنگیس كه این خبر را شنید بیمناك و خروشان نزد پدر رفت و خاك بر سر ریخت و از پدر آزادی سیاوش را درخواست كرد و او را از كین پهلوانان ایرانی برحذر داشت و به نفرین خلق گرفتارش دانست.
كه تا زنده‌ ای بر تو نفرین بود
پس از مردنت دوزخ آیین بود
به سوك سیاوش همی جوشد آب
كند چرخ نفرین بر افراسیاب
پس از آن به سیاوش رو كرد و اشك از دیده روان ساخت.
هر آنكس كه یازد به بد بر تو دست
بریده سرش باد و افكنده پست
مرا كاشكی دیده گشتی تباه
ندیدی بدین سان كشانت به راه
مرا از پدر این كجا بد امید
كه پر دخته ماند كنارم ز شید
افراسیاب كه از گفتار فرزند, جهان پیش چشمیش سیاه گشت چشم دختر خود را كور كرد و به روزبانان فرمود تاك كشان كشانش به خانه‌ ای دور ببرند و در سیاهیش اندازند و در به رویش ببندند. آنگاه دستور داد تا سیاوش را هم به جایی ببرند كه فریادش به كسی نرسد. گروی به اشارﮤ گرسیوز پیش آمد و ریش سیاوش را گرفت و بخواری به خاكش كشاند. سیاوش نالید و از خدا خواست تا از نژادش كسی پدید آید كه كین از دشمنانش بخواهد. پس روی به پیلسم كرد و پیامی به پیران فرستاد:

درودی ز من سوی پیران رسان
بگویش كه گیتی دگر شد بسان
مرا گفته بود او با صد هزار
زره ‌دار و برگستوان و سوار
چو بر گرددت روز یار توام
به گاه چرا مرغزار توام
كنون پیش گرسیوز ایدر دمان
پیاده چنین خوار و تیره روان
نبینم همی یار با من كسی
كه بخروشدی زار بر من بسی
همچنان پیاده مویش را كشاندند تا به جایگاهی رسیدند كه روزی سیاوش و گرسیوز تیر اندازی كرده بودند. آنگاه گروی در همانجا طشت زرین نهاد و سر سیاوش را چون گوسفندان از تن جدا كرد.
جدا كرد از سرو سیمین سرش
همی‌رفت در طشت خون از برش
پس طشت خون را سرنگون كرد و پس از ساعتی از همانجا گیاهی رست كه بعدها خون سیاوشانش نامیدند.
چو از سرو بن دور گشت آفتاب
سر شهریار اندر آمد به خواب
چه خوابی كه چندین زمان برگذشت
نجنبید هرگز نه بیدار گشت
از مرگ سیاوش خروش از مرد و زن برخاست. فرنگیس كمند مشكین كند و بر كمر بست و رخ چون گلش را به ناخن خراشید. چون نالـﮥ زار و نفرینش به گوش افراسیاب رسید به گرسیوز فرمود تا از پرده بیرونش كشند و مویش را ببرند و چادرش بدرند و آنقدر با چوب بزنند تا كودكش تباه گردد.
نخواهم زبیخ سیاوش درخت
نه شاخ و نه برگ و نه تاج و نه تخت
ازسوی دیگر چون خبر به پیران رسید از تخت افتاد و بیهوش گشت.
همه جامه ‌ها بر برش كرد چاك
همی كند موی و همی ریخت خاك
همی ریخت از دیده ‌ش آب زرد
به سوك سیاوش بسی ناله كرد
اما به او گفتند كه اگر دیر بجنبد دردی بر این درد افزون گردد, چون افراسیاب بی مغز رأی تباه كردن فرنگیس را دارد. پیران تازان به درگاه رسید و زبان به سرزنش برگشود و از فرجام كار بیمناكش ساخت.
بكشتی سیاووش را بی ‌گناه
بخاك اندر انداختی نام و جاه
بران اهرمن نیز نفرین سزد
كه پیچیده رایت سوی راه بد
پشیمان شوی زین به روز دراز
بپیچی همانا به گرم و گداز
كنون زو گذشتی به فرزند خویش
رسیدی به آزار پیوند خویش
چو دیوانه از جای برخاستی
چنین روز بد را بیاراستی
پس او را از آزار فرنگیس باز داشت و خواست تا دختر را به او بدهد و همینكه كودك به دنیا آمد به درگاه ببرد تا شاه هرچه خواهد با او بكند. افراسیاب تن در داد و فرنگیس را به پیران سپرد. پیران هم:
بی آزار بردش به شهر ختن
خروشان همه درگه و انجمن

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------


:: مرتبط با: داستان همه جوره...... ,
 



رخش رستم
نوشته شده در شنبه دوازدهم دی 1388
ساعت : ساعت 14 و 32 دقیقه و 52 ثانیه
نویسنده : Hossein Ashrafi
رخش رستم
پهلوان نو
افراسیاب با لشکری انبوه از جیحون گذر کرد و بیم در دل بزرگان ایران افتاد، چه گرشاسب درگذشته بود و جانشینی نداشت و ایران بی­خداوند بود. خروش از مردمان برخاست و گروهی از آزادگان روی به زابلستان نزد زال نهادند و چاره خواستند و از بیم پریانی سخن درشت گفتند که:« کار جهان را آسان گرفتی. از هنگامی که سام در گذشت و تو جهان پهلوان شدی یک روز بی­درد و رنج نبودیم. باز تا زو و گرشاسب بر تخت بودند کشور پاسبانی داشت. اکنون آنان نیز رفته­اند و سپاه بی­سالار است. هنگام آنست که چاره­ای بیندیشی.»
زال در پاسخ گفت:
« ای مهتران ! از زمانی که من کمر به جنگ بستم سواری چون من بر زین ننشست و کسی را در برابرم یارای ستیزه نبود. روز و شب بر من در جنگ یکسان بود و جان دشمنان یک آن از آسیب تیغم امان نداشت. اما اکنون دیگر جوان نیستم و سال­های دراز که بر من گذشته پشت مرا خم کرده. ولی سپاس خدای را که اگر من پیر شدم شاخ جوانی از نژاد من رسته است. فرزندم «رستم» اکنون چون سرو سهی بالیده است. جگر شیر دارد و آماده­ی جنگ آزمایی است. باید اسبی که در خور او باشد برای او بگزینم و داستان ستمکاری افراسیاب و بدهایی که از وی به ایران رسیده است یاد کنم و او را بکین خواهی بفرستم.»
همه بدین سخنان امیدوار و شادمان شدند.
گزیدن رخش
آن­گاه زال پیکی تندرو به هرسو فرستاد و به گرد کردن سپاه پرداخت و آن­گاه پیش رستم آمد و گفت: « فرزند ! هرچه با این جوانی هنوز هنگام رزمجویی تو نیست و تو هنوز باید در پی بزم و شادی باشی اما کاری دشوار و پر رنج پیش آمده است که به رزم تو نیاز دارد. نمی­دانم پاسخ تو چیست ؟»
رستم گفت: « ای پدر نامدار ! گویی دلیری­های مرا فراموش کرده­ای. گمان داشتم که کشتن پیل سپید و گشودن دژ کوه سپند را از یاد نبرده باشی. اکنون هنگام رزم و جنگ آزمایی من است نه بزم و رامش. کدام دشمن است که من از وی گریزان باشم ؟»
زال گفت: « ای فرزند دلیر ! داستان پیل سپید و دژ کوه سپند را از یاد نبرده­ام ولی جنگ آزمایی با افراسیاب کاری دیگر است. افراسیاب شاهی زورمند و دلیری پرخاشجوست. اندیشه­ی او خواب و آرام را از من ربوده است. نمی­دانم ترا چگونه به نبرد با او بفرستم ؟»

چنین گفت رستم بدستان سام که من نیستم مرد آرام و جام
چنین یال و این چنگهای دراز نه والا بود پروریدن بناز
اگر دشت کین است و گر جنگ سخت بود یار یزدان و پیروز بخت
هر آنگه که جوشن ببر در کشم زمانه بر اندیشید از ترکشم
یکی باره باید چو کوه بلند چنان چون من آرم بخم کمند
یکی گرز خواهم چو یک لخت کوه گر آید به پیشم زتوران گروه
سران شان بکوبم بدان گرز بر نیاید برم هیچ پرخاشگر
شکسته کنم من بدو پشت پیل زخون رود دانم دریای نیل

زال از گفتار رستم شاد شد و گفت: « گرزی که در خور توست گرز پدرم سام نریمان است که از گرشاسب پدر نریمان به یادگار مانده است. این همان گرز است که سام نامدار در مازندران با آن کارزار کرد و دیوان آن سامان را بر خاک انداخت. اکنون آن­را به تو می­سپارم.»
رستم شاد شد و سپاس گذاشت و گفت : « اکنون مرا اسبی باید که یال و گرز و کوپال مرا بکشد و در نبرد دلیران فرو نماند.»
زال فرمان داد تا هرچه گله اسب در زابلستان و کابلستان بود از برابر رستم بگذرانند تا وی اسبی به دلخواه بگزیند.
چنین کردند. اما هر اسبی که رستم پیش می­کشید و پشتش را با دست می­افشرد پشتش را از نیروی رستم خم می­شد و شکمش به زمین می­رسید. تا آن­که مادیانی پیدا شد زورمند و شیر پیکر:

دو گوشش چو دو خنجر آبدار برو یال فربه، میانش نزار
در پس مادیان کره­ای بود سیه چشم و تیز تک، میان باریک و خوش گام :
تنش پر نگار از کران تا کران چو برگ گل سرخ بر زعفران
به نیروی پیل و به بالا هیون بزهره چو شیر که بیستون

رستم چون چشمش براین کره افتاد کمند کیانی را خم داد تا پرتاب کند و کره را به بند آورد. پیری که چوپان گله بود گفت: « ای دلاور ! اسب دیگران را مگیر.» رستم پرسید: « این اسب کیست که بر رانش داغ کسی نیست ؟ »
چوپان گفت: « خداوند این اسب شناخته نیست و درباره­ی آن همه گونه گفتگو ست. نام آن «رخش» است و در خوبی چون آب و در تیزی چون آتش است. اکنون سه سال است که رخش در خور زین شده و چشم بزرگان در پی اوست. اما هر بار که مادرش سواری را ببیند که در پی کره اوست چون شیر به کارزا در می­آید. راز این بر ما پوشیده است. اما تو بپرهیز و هشدار

که این مادیان چون در آید بجنگ بدرد دل شیر و وچرم و پلنگ
رستم چون این سخنان را شنید کمند کیانی را تاب داد و پر تاب کرد و سر کره را در بند آورد. مادیان باز گشت و چون پیل دمان بر رستم تاخت تا سر وی را بدندان برکند.
رستم چون شیر ژیان غرش کنان با مشت بر گردن مادیان کوفت. مادیان لرزان شد و بر خاک افتاد و آن­گاه برجست و روی پیچید و به سوی گله شتافت. رستم خم کمند را تنگتر کرد و رخش را فراتر آورد و آن­گاه دست یازید و با چنگ خود پشت رخش را فشرد. اما خم بر پشت رخش نیامد، گویی خود از چنگ و نیروی رستم آگاه نشد. رستم شادمان شد و در دل گفت: « اسب من اینست و اکنون کار من به سامان آمد.» آن­گاه چون باد بر پشت رخش جست و بتاخت درآمد.
سپس از چوپان پرسید: « بهای این اسب چیست ؟»
چوپان گفت: « بهای این اسب بر و بوم ایران است. اگر تو رستمی از آن توست و بدان کار ایران را به سامان خواهی آورد .»
رستم خندان شد و یزدان راسپاس گفت و دل در پیکار بست و به پرورش رخش پرداخت. به اندک زمانی رخش در تیزگامی و زورمندی چنان شد که مردم برای دور کردن چشم بد از وی سپند در آتش می­انداختند.

دل زال زر شد چو خرم بهار ز رخش نو آیین و فرخ سوار

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------


:: مرتبط با: داستان همه جوره...... ,
 



داستان سام و سیمرغ
نوشته شده در یکشنبه ششم دی 1388
ساعت : ساعت 14 و 31 دقیقه و 35 ثانیه
نویسنده : Hossein Ashrafi
داستان سام و سیمرغ
سام نریمان، امیر زابل و سر آمد پهلوانان ایران، فرزندی نداشت واز این­رو خاطرش اندوهگین بود. سرانجام زن زیبا رویی از او بارور شد و کودکی نیک­ چهره زاد. اما کودک هر چند سرخ روی و سیاه چشم و خوش سیما بود موی سر و رویش همه چون برف سپید بود.
مادرش اندوهناک شد. کسی را یارای آن نبود که به سام نریمان پیام برساند و بگوید ترا پسری آمده است که موی سرش چون پیران سپید است.
دایه­ی کودک که زنی دلیر بود سرانجام بیم را به یک سو گذاشت و نزد سام آمد و گفت : « ای خداوند ! مژده باد که ترا فرزندی آمده نیک چهره و تندرست که چون آفتاب می­درخشد. تنها موی سر و رویش سفید است. نصیب تو از یزدان چنین بود. شادی باید کرد و غم نباید خورد.»
سام چون سخن دایه را شنید از تخت به زیر آمد و به سرا پرده­ی کودک رفت. کودکی دید سرخ روی و تابان که موی پیران داشت. آزرده شد و روی به آسمان کرد و گفت : « ای دادار پاک ! چه گناه کردم که مرا فرزند سپید موی دادی ؟ اکنون اگر بزرگان بپرسند این کودک با چشمان سیاه و موهای سپید چیست من چه بگویم و از شرم چگونه سر برآورم ؟ پهلوانان و نامداران بر سام نریمان خنده خواهند زد که پس از چندین­گاه فرزندی سپید موی آورد. با چنین فرزندی من چگونه در زاد بوم خویش بسر برم ؟ » این بگفت و روی بتافت و پر خشم بیرون رفت.
سیمرغ
اندکی بعد فرمان داد تا کودک را از مادر باز گرفتند و بدامن البرز کوه بردند و در آن­جا رها کردند. کودک خردسال دور از مهر مادر، بی­پناه و بی­یاور، بر خاک افتاده بود و خورش و پوشش نداشت. ناله بر آورد و گریه آغاز کرد. سیمرغ بر فراز البرز کوه لانه داشت. چون برای یافتن طعمه به پرواز آمد خروش کودک گریان بگوش وی رسید. فرود آمد و دید کودکی خردسال بر خاک افتاده انگشت می­مکد و می­گرید. خواست وی را شکار کند اما مهر کودک در دلش افتاد. چنگ زد و او را برداشت تا نزد بچگان خود بپرورد.
سال­ها بر این بر آمد. کودک بالید و جوانی برومند و دلاور شد. کاروانیان که از کوه می­گذشتند گاه گاه جوانی پیلتن و سپید موی می­دیدند که چابک از کوه و کمر می­گذرد. آوازه­ی او دهان به دهان رفت و در جهان پراکنده شد تا آن­که خبر به سام نریمان رسید.
خواب دیدن سام
شبی سام در شبستان خفته بود. به خواب دید که دلاوری از هندوان، سوار بر اسبی تازی پیش تاخت و او را مژده داد که فرزند وی زنده است. سام از خواب برجست و دانایان و موبدان را گرد کرد و آنان را از خواب دوشین آگاه ساخت و گفت : « رای شما چیست ؟ آیا می­توان باور داشت که کودکی بی پناه از سرمای زمستان و آفتاب تابستان رسته و تا کنون زنده مانده باشد ؟»
موبدان به خود دل دادند و زبان به سرزنش گشودند که : « ای نامدار! تو ناسپاسی کردی و هدیه یزدان را خار داشتی. به دد و دام بیشه و پرنده­ی هوا و ماهی دریا بنگر که چگونه بر فرزند خویش مهربانند. چرا موی سپید را بر او عیب گرفتی و از تن پاک و روان ایزدیش یاد نکردی ؟ اکنون پیداست که یزدان نگاهدار فرزند توست. آن­که را یزدان نگاهدار است تباهی ازو دور باشد. باید راه پوزش پیشگیری و در جستن فرزند بکوشی.»
شب دیگر سام در خواب دید که از کوهساران هند جوانی با درفش و سپاه پدیدار شد و در کنارش دو موبد دانا روان بودند. یکی از آن دو پیش آمد و زبان به پرخاش گشود که : « ای مرد بی باک نامهربان !، شرم از خدا نداشتی که فرزندی را که به آرزو از خدا می­خواستی به دامن کوه افکندی ؟ تو موی سپید را بر او خرده گرفتی، اما ببین که موی خود چون شیر سپید گردیده. خود را چگونه پدری می­خوانی که مرغی باید نگهدار فرزند تو باشد ؟.»
سام از خواب جست و بی­درنگ ساز سفر کرد و تازان بسوی البرز کوه آمد. نگاه کرد کوهی بلند دید که سر به آسمان میسایید. بر فراز کوه آشیان سیمرغ چون کاخی بلند افراشته بود و جوانی برومند و چالاک بر گرد آشیان می­گشت. سام دانست که فرزند اوست. خواست تا به وی برسد، اما هر چه جست راهی نیافت. آشیان سیمرغ گویی با ستارگان همنشین بود. سر بر خاک گذاشت و دادار پاک نیایش کرد و از کرده پوزش خواست و گفت« ای خدای دادگر! اکنون راهی پیش پایم بگذار تا به فرزند خود باز رسم.»
باز آمدن دستان
پوزش سام به درگاه جهان آفرین پذیرفته شد. سیمرغ نظر کرد و سام را در کوه دید. دانست پدر جویای فرزند است. نزد جوان آمد و گفت : « ای دلاور! من ترا تا امروز چون دایه پروردم وسخن گفتن و هنرمندی آموختم. اکنون هنگام آنست که به زاد و بوم خود باز گردی. پدر در جستجوی تو است. نام ترا «دستان» گذاشتم و از این پس ترا بدین نام خواهند خواند .»
چشمان دستان پر آب شد که : « مگر از من سیر شده­ای که مرا نزد پدر می­فرستی ؟ من به آشیان مرغان و قله­ی کوهستان خو کرده­ام و در سایه­ی بال تو آسوده­ام و پس از یزدان سپاس­دار توام. چرا می­خواهی که باز گردم ؟.»
سیمرغ گفت : « من از تو مهر نبریده­ام و همیشه ترا دایه­ای مهربان خواهم بود. لیکن تو باید به زابلستان بازگردی و دلیری و جنگ آزمایی کنی. آشیان مرغان از این پس ترا به کار نمی­آید. اما یادگاری نیز از من ببر : پری از بال خود را به تو می­سپارم. هرگاه به دشواری افتادی و یاری خواستی پر را در آتش بیفکن و من بی­درنگ به یاری تو خواهم شتافت.»
آن­گاه سیمرغ، دستان را از فراز کوه برداشت و در کنار پدر به زمین گذاشت. سام از دیدن جوانی چنان برومند و گردن فراز، آب در دیده آورد و فرزند را برگرفت و سیمرغ را سپاس گفت و از پسر پوزش خواست.
سپاه گرداگرد دستان برآمدند، تن پیل­وار و بازوی توانا و قامت سرو بالای وی­ را آفرین گفتند و شادمانی کردند. آن­گاه سام و دستان و دیگر دلیران و سپاهیان به خرمی راه زابلستان پیش گرفتند. از آن روز دستان را چون روی و موی سپید داشت «زال زر» نیز خواندند.

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------


:: مرتبط با: داستان همه جوره...... ,
 



داستان لیلی و مجنون به نثر
نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم آذر 1388
ساعت : ساعت 14 و 41 دقیقه و 30 ثانیه
نویسنده : Hossein Ashrafi

داستان لیلی و مجنون به نثر

یکی از بزرگان عرب از قبیله‌ی بنی‌عامر ( احتمالا در زمانه‌ی خلفای بنی‌امیه ) فرزندی نداشت ؛ پس از دعا و نذر و نیاز بسیار ، خداوند به او پسری عنایت می‌کند که نامش را قیس می‌گذارند . قیس هرچه بزرگتر می‌شود ؛ بر زیبایی وکمالاتش افزوده می‌گردد . تا این‌که به سن درس خواندن می‌رسد و او را به مکتب می‌فرستند .

ادامه مطلب
:: مرتبط با: داستان همه جوره...... ,
 



داستان بیژن و منیژه
نوشته شده در دوشنبه یازدهم آبان 1388
ساعت : ساعت 14 و 23 دقیقه و 27 ثانیه
نویسنده : Hossein Ashrafi
24 داستان بیژن و منیژه

منیژه منم دخت افراسیاب

برهنه ندیده تنم آفتاب



ای فرزند! چون كیخسرو در كین خواهی پدرش سیاوش ، بر تورانیان پیروز شد و جهان را از نو آراست ، روزی از روزها بر تخت زرین نشست و شادكام از این پیروزیها بزم شاهانه ای آراست . بزرگان و دلاورانی چون گودرزو گیو وطوس وبیژن درآن انجمن گرد آمدند و به می وآواز رامشگران دلشاد بودند چنانكه گفتم ، ناگاه پرده داری پیش آمده و به سالاربارخبرداد ، گروهی از ارمانیان یا ارمنیان به دادخواهی آمده و اجازه ورود میخواهند . سالار آنچه را شنیده بود به آگاهی كیخسرو رساند و فرمان ورود گرفت . ارمنیان گریان و زاری كنان به بارگاه آمدند و گفتند : ای شهریار پیروز بخت ، ما از شهردوری میآئیم كه در مرز ایران و توران قرار دارد . از یك سو از توران در رنجیم و از سوی دیگر آنجاكه مرز ایرانست ، بیشه ای داریم پر از درختان میوه و كشتزار و چراگاه . اكنون بخت از ما برگشته و گرازان به آن بیشه حمله كرده اند . گرازانی كه با دندانهای چون پیل خود درختان كهنسال را از ریشه بدر می آورند و به چارپایان آسیب میرساند . شاه! تو كه شهریار هفت كشور و یار همه ای ، به داد ما هم برس! دل شاه به حال زار آنها سوخت و از میان دلاوران كسی را خواست تا به بیشه خوك زده رفته و گرازها را از بین ببرد و فرمان داد تا سینی زرینی آوردند و گهرهای بسیار برآن ریختند و ده اسب زرین لگام هم آماده كردند . چون آماده شد ، به آن ناموران گفت : هركس این رنج را بر خود هموار كند، این گنج از آن او خواهد بود . كسی از آن انجمن پاسخی نداد ، جز بیژن كه پا پیش نهاد و گفت در راه اجرای فرمان آماده است تا از سرو جان خود نیز بگذرد . گیو، پدربیژن ، كوشید تا او را از این كار باز دارد ، ولی بیژن جوان در رای خود پای فشرد و شاه نیزاز این دلاوری بیژن خشنود گردید . به گرگین دستور داد تا در این سفر راهنما و یار بیژن جوان باشد .

بیژن آماده سفر شد و همراه گرگین با یوز و باز به راه افتاد . راه دراز بود اما با شكار و شادی طی شد و آنها رفتند و رفتند تا به بیشه ارمنیان رسیدند . بیژن كه از دیدن خرابی كه گرازها به بار آورده بودند خونش به جوش آمده بود به گرگین گفت : هنگام خواب نیست و ایستادگی كن تا كار را محكم كنیم ودل ارمنیان را ازاین رنج آسوده سازیم . تو گرز را بردارو كنار آبگیر مواظب باش تا اگرگرازی از تیر و چنگم بدر رفت تو او را بكشی! گرگین گفت : پیمان ما با شاه این نبود ، تو فرمان را پذیرفتی و زر و گوهر را برداشتی پس ازمن یاری مخواه كه من فقط راهنمای تو به این بیشه بوده ام ، گرگین این را بگفت و بخفت . بیژن كه از سخنان گرگین شگفت زده و افسرده شده بود به تنهایی بدرن بیشه رفت و با خنجر آبدیده در پی گرازان تاخت . خوكان نیز به او حمله ور شدند و یكی از آنها زره اش را درید ، اما بیژن با یك ضربه خنجر او را به دو نیم كرد و سپس همه آن جانوران وحشی را كشت و سرشان را برید تا دندانهایشان را به ایران ببرد و نزد شاه و یلان هنرنمائی خود را به چشم بكشد . فردا روز، چون گرگین از خواب بیدار شد ، بیژن را دید كه با سرهای بریده خوكان از درون بیشه میآید . اگرچه بر او آفرین گفت و از پیروزیش شادی كرد ، اما آتش حسد در دلش شعله زد و از بدنامی خود ترسید و اندیشه اهریمنی گستردن دامی برای او ، در سرش راه یافت ، بیژن بی خبر از نیرنگ پلید او با وی به شادمانی نشست و گرگین با چاپلوسی ، از دلاوری او تعریف كرده گفت : من بارها دراین مكان بوده ام و همه جای آن را خوب می شناسم . حال كه كار به پایان رسیده بیا استراحتی كرده و به آسایش بپردازیم . اكنون به من گوش كن ، پس از دو روز راه در خاك توران ، در دشتی خرم و دل انگیز ، جشنگاهی هست كه همه جایش گل است و آواز بلبل . پری چهرگان ترك همه سرو قد و مشك موی هر ساله به این جشنگاه می آیند و دشت را چون بهشت می آرایند و ماهرویان در هر سو به شادی می نشینند و منیژه دخت افراسیاب چون خورشید در میانشان میدرخشد . اگر ما این راه را یكروزه بتازیم می توانیم از میان پری چهرگان چند تنی را بگیریم و نزد خسرو ببریم . بیژن جوان دلش از شادی شكفت و:

بگفتا هلاهین برو تا رویم

بدیدار آن جشن خرم شویم

پس بر اسبان خود نشستند ، یكی جویای نام و كام ودیگری فریبكار و كینه ساز هر دو به سوی جنشكاه تاختند . ای فرزند! آن دو راه دراز میان بیشه را یك روزه پیمودند تا به مرغزار رسیدند و فرود آمدند . از سوی دیگرمنیژه دختر نازپروده افراسیاب با صد كنیزماهرو در چهل عماری زرین به دشت رسیدند و بساط جشن و سرور را برپا كردند . گرگین بازهم داستان عروس دشت و بزم او را برای بیژن تعریف كرد و آنقدر گفت تا جوان شیفته شد و تصمیم گرفت پیش برود و بزمگاه ماهرویان را از نزدیك ببیند . گرگین به او گفت : برو و شاد باش! بیژن از گنجور كلاه شاهانه و طوق و گوشواره و دستبند گوهرنگار خواست و قبای رومی آراسته ای پوشید و سوار بر اسب ، خرامان به بیشه نزدیك شد و در سایه سروی بلند در نزدیكی خیمه منیژه پنهانی به تماشا ایستاد . دشت از آن لعبتان زیبا چون بهار خرم شده بود و آوای رود و سرود، روح را نوازش می كرد . بیژن از دیدن منیژه صبر و هوش را از دست داد و مهرش را به دل گرفت .

از سوی دیگر منیژه نیز از خیمه نگریست ، جوان برومندی را دید كه با كلاه شاهانه بر سر و دیبای رومی در بر و رخساری زیبا زیر درخت ایستاده است . پس مهرش به جوش آمد و دایه را فرستاد تا ببیند كه آن ماه دیدار كیست و چه نام دارد و از كجا آمده و چگونه به این جشنگاه راه یافته است . دایه شتابان نزد بیژن رفت و پیام بانویش را رسانید . رخسار بیژن از شنیدن آن پیام چون گل شكفته شد و گفت : من بیژن پسر گیوم ، از ایران برای جنگ با گرازان آمده ام آنها را كشتم و دندانهایشان را نزد شاه میبرم ، چون این دشت را پر از بزم و سرود دیدم ، از رفتن بازماندم . تا مگر چهره دخت افراسیاب را ببینم . به دایه نیز وعده داد تا اگر با او یاری كند و دل منیژه با او مهربان شود ودیدار حاصل آید ، جامه و زر و گوهر باو خواهد بخشید .

دایه در دم نزد بانویش آمد و از بر و روی بیژن با او سخنها گفت و رازش را با او در میان نهاد . منیژه نیز در پاسخ پیام داد :

گرآئی خرامان بنزدیك من

برافروزی این جان تاریك من

بدیدار تو چشم روشن كنم

در و دشت و خرگاه گلشن كنم

دیگرجای سخن نماند و بیژن پیاده به دیدار او شتافته وارد سراپرده شد . منیژه او را پذیرا شد و از راه و همراهش پرسید ، سپس دستور داد تا پایش را با مشك و گلاب بشویند و سفره رنگینی بگسترانند . رامشگران بربط و چنگ بنوازند و به این ترتیب سه شبانه روز در آن سراپرده آراسته ، شادی كردند ، خوردند و نوشیدند . روز چهارم هنگام بازگشت بود ، منیژه نتوانست دل از بیژن بركند و تنها به كاخ باز گردد . پس راز خود را با بیژن گفت . بیژن پاسخ داد : ما ایرانیان هرگز چنین نمی كنیم و من سخن تو را نخواهم پذیرفت . چون بیژن نپذیرفت كه با او روانه شهر شود ، منیژه دستور داد تا در جام او داروی هوش ربا بریزند . بیژن جام را نوشید و مدهوش بر جای افتاد . پس او را در بستری از مشك و كافور در عماری نهادند و در چادری پوشاندند و دور از چشم بیگانگان به كاخ آوردند . بیژن چون به هوش آمد وخود را در كنار آن نگار سیمبر، در كاخ افراسیاب گرفتار دید ، خونش از خشم بجوش آمد و دانست كه این دام را گرگین به افسون بر راه او نهاده است ولی چه سود كه دیگر رهائی از آنجا دشوار بود . منیژه او را دلداری داد و گفت : هنوز كه اندوهی پیش نیامده است ، پس دل شاد دار و غم مخور كه اگر شاه از كارت خبر یافت ، من جان را سپر بلایت می كنم . سفره گستردند و رامشگران را خواندند تا بنوازند و دلشادش كنند . چندین روزدیگر با شادی وبزم گذشت . تا آنكه دربان از وجود بیگانه ای در كاخ آگاهی یافت و چاره را در آگاه نمودن افراسیاب دید . نزد شاه شتافت و گفت چه نشسته ای كه دخترت جفتی ایرانی برای خود برگزیده است . افراسیاب سخت آشفته شد و خون از دیده بارید . به گرسیوز دستور داد تا سوارانش را بر گرداگرد كاخ به نگهبانی بگمارد وخود درون كاخ را بنگرد تااگر بیگانه ای را یافتند ، دست بسته نزد او بیاورند . گرسیوز چون به كاخ رسید و آوای چنگ و رباب را شنید ، سواران را فرستاد تا از هر سو راهها را بستند و خود در كاخ را از جای كنده و به سرائی شتافت كه مرد بیگانه در آنجا به بزم نشسته بود . از دیدن بیژن ، خون گرسیوز به جوش آمد و خروشید كه: ای ناپاك به چنگال شیر گرفتار شدی و رهائی نداری! بیژن كه خود را بی سلاح و بدون پناه دید ، خنجری را كه همیشه در پاپوش پنهان داشت از نیام كشید و گفت : منم بیژن ، پور گیو ، تو نیاكان مرا می شناسی و میدانی كه هر كه به جنگم آید ، او را با این خنجر میكشم و دستم را بخونش میشویم.

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------


:: مرتبط با: داستان همه جوره...... ,
 



داستان سهراب و رستم
نوشته شده در سه شنبه دوم تیر 1388
ساعت : ساعت 14 و 14 دقیقه و 11 ثانیه
نویسنده : Hossein Ashrafi
30 داستان سهراب و رستم

ای فرزند ! داستانی است از گفته­ی آن دهقان پاک نژاد که دانای توس آن را جاودان نموده است.

کنون رزم سهراب رانم درست از آن کین که با او پدر چون بجست
یکی داستان است پر آب چشم دل نازک از رستم آید بخشم
اگر مرگ داد است بی داد چیست ز داد این همه بانگ و فریاد چیست
ازاین رازجان تو آگاه نیست بدین پرده اندر تو را راه نیست

چنین گفته­اند که روزی رستم از بامداد هوای شکار بر سرش زد با ترکشی پر از تیر بر رخش نشست و برای شکار سوی مرز توران روانه شد.
چون نزدیک مرز رسید دشتی دید پر از گله­های گور دید؛ با شادی رخش را بسوی شکار پیش راند. تعدادی شکار را هدف گرفت و با تیر و کمان زد. چون گرسنه شد از شاخه­ی درختان و خار و خاشاک آتشی بزرگ برافروخت. چون آتشی آماده شد درختی را از جا کند گور نری را بر درخت زده و بر آن آتش نهاد. چون گور بریان شد آن را از هم بکند و بخورد. پس از آن سر چشمه­ی آب رفت، تشنگی خود را برطرف کرد و در گوشه­ای بخفت و رخش را نیز رها کرد تا بچرد.
چون رستم به خواب رفت گروهی از سربازان توران از آن دشت گذشتند جای پای رخش را در دشت پیدا کردند به دنبالش رفتند و او را یافتند. سپس هر یک کمندی سر دست آورده و خواستند اسب را بگیرند. چون رخش چشمش به کمندها افتاد حمله آغاز کرد و با آن­ها جنگیده سر یک تورانی را با دندان از تن کند. دو نفر را هم به زخم سم از خود دور کرد و خلاصه سه تن از گروه کوچک کشته شدند، ولی عاقبت رخش گرفتار شد و آن­ها اسب را همراه خود به شهر برده و میان گله­ی مادیان­ها رها کردند تا آن­ها از رخش کره بیاورند.
ساعتی گذشت، رستم از خواب بیدار شد و به دنبال رخش همه جا را گشت، اما اسب پیدا نشد. چون شهر سمنگان نزدیک بود به سوی سمنگان رفت. در راه طولانی، خسته شد و نمی­دانست چگونه با اسلحه و ابزار جنگ پیاده تا شهر برود. رستم زین رخش و لگام او را بر دوش گرفت و روانه­ی راه شد.

چنین است رسم سرای درشت گهی پشت به زین و گهی زین به پشت
در راه، رستم به آنجا رسید که رخش جنگیده بود، رد پای اسب را دنبال کرد تا نزدیک شهر سمنگان رسید. به شاه و بزرگان خبر دادند که رستم پیاده به سوی شهر می­آید و رخش او در شکارگاه گم شده است. شاه و بزرگان رستم را استقبال کردند و گفتند در این شهر ما نیکخواه توایم هر چه داریم به فرمان توست. رستم گفت : «رخش در این دشت بدون لگام از من دور شد رد پای او را برداشتم تا به شهر سمنگان رسیدم سپاس دارم اگر بفرمایی آن را پیدا کنند زیرا اگر رخشم نیاید پدید، سران را بسی سر بر خواهم برید.»
شاه سمنگان گفت : «ای پهلوان ! تو مهمان من باش و تندی مکن، رخش رستم هرگز پنهان نمی­ماند او را می جوییم و نزد تو می­آوریم.»
رستم خوشحال شد و به خانه­ی شاه سمنگان رفت.
شاه سمنگان در کاخ خود رستم را جای داد. برایش بزم آراست و به هنگام خواب، در جایی که سزاوار او بود جای خفتن آراستند. رستم به خوابگاه رفت و از رنج راه آسوده شد. نیمی از شب گذشته بود و مرغ شب آهنگ بر سر درختان حق می­گفت. لحظه­ای گذشت و رستم متوجه شد در ِخوابگاه نرم کردند باز.
کنیزکی شمعی از عنبر بدست گرفته و به آرامی نزدیک بالین رستم آمد. به دنبال کنیزک دختری ماهروی چون خورشید تابان، دو ابرو کمان و دو گیسو کمند به بالا به کردار سرو بلند.
رستم از صدای در بیدار شد و از دیدن آن دختر خیره ماند، نیم خیز شد، بپرسید از او گفت نام تو چیست، این نیمه شب در این تاریکی چه می­خواهی، چنین داد پاسخ که تهمینه­ام و تنها دختر شاه سمنگان هستم هیچکس را قبول نکرده­ام، کسی از پرده بیرون ندیده مرا، نه هرگز کسی آوا شنیده مرا. مدت­هاست که افسانه­وار از هر کس داستان تو را شنیده­ام، می­دانم از دیو، شیر، پلنگ و نهنگ نمی­ترسی، شب تیره تنها به توران شوی، به تنهایی و یک نفری یک گور بریان را می­خوری، بس داستانه شنیدم زتو، بسی لب به دندان گزیدم ز تو چه بسیار نشانه­ها از تو می­دادند. از عظمت تو حیران می­شدم، امروز شنیدم که خداوند تو را به این شهر آورده است گفتم چگونه می­توانم پهلوان را به چشم ببینم این بود که شبانه همراه با این کنیزک به دیدار تو آمدم. رستم و تهمینه سخن گفتند و قرار شد رستم تهمینه را از شاه سمنگان به همسری بخواهد و آرزو کرد. مگر کردگار، نشاند یکی کودکم در کنار. کودکی که چون رستم به مردی و زور شهره باشد و تهمینه افزود اگر سمنگان همه زیر پای آورم رخش تو را پیدا خواهم کرد.
رستم دانست تهمینه دختری است با دانش و دیگر آنکه از رخش آگهی دارد. تهمتن دست گشود و او را نزد خویش خواند و تهمینه نیز خرامان بیامد بر پهلوان. موبد آوردند رستم به موبد گفت : «هم اکنون نزد شاه سمنگان برو تهمینه را از او برای همسری من بخواه.»
موبد پیام رستم را رساند و شاه سمنگان، ز پیوند رستم دلش شاد گشت و فرمان داد تا با آیین و کیش خودشان آن دو پیمان همسری ببندند. سخن­ها تمام شد و دختر را به پهلوان سپردند.

به بازوی رستم یک مهره بود که آن مهره اندر جهان شهره بود
رستم آن مهره را از بازو گشود و به تهمینه داد. به او گفت اگر دختری به جهان آوردی این مهره را بر گیسوی او بیاویز، اما اگر پسر بود به نشان پدر مهره را بر بازویش ببند.
چون آن شب گذشت و خورشید تابنده شد بر سپهر، رستم با تهمینه بدرود کرد و پریچهر گریان از او گشت باز.
شاه سمنگان نزد رستم آمد و به او مژده داد که رخش پیدا شده است، رستم نزد رخش آمد زین بر او نهاد و از آنجا سوی سیستان شد چون باد، از آنجا سوی زابلستان رفت و از آن داستان با کسی سخن نگفت.

چو نه ماه بگذشت بر دخت شاه یکی کودک آمد چو تابنده ماه
چند روزی گذشت تهمینه کودک را سهراب نام نهاد. چو یک ماه از عمرش گذشته بود، یک ساله بنظر می­آمد. سه ساله شد آرزوی میدان کرد، پنج ساله شد دل شیر مردان داشت. ده ساله شد در آن سرزمین کسی یارای نبرد او را نداشت. در پی اسبان می­دوید، دم اسب را به مشت می­گرفت و نگهش می­داشت.
روزی نزد مادر آمد و گستاخ پرسید پدر من کیست ؟ چون از پدرم می­پرسند چه بگویم ؟ اگر آن را از من پنهان کنی، نمانم تو را زنده اندر جهان.
تهمینه چون سخنان فرزند را شنید بترسید، و به او گفت آرام باش، تو پسر رستم پیلتن، نوه­ی دستان، نبیره­ی سام از نژاد نیرم هستی.

جهان آفرین تا جهان آفرید سواری چو رستم نیامد پدید
سپس نامه­ای از رستم نزد سهراب آورد با سه یاقوت درخشان و سه بدره­ی زر و گفت پدرت این­ها را از ایران برای تو فرستاده است. این مهره­ها را نگاهدار، اما من نمی­خواهم تو به رستم نزدیک شوی زیرا تو را نزد خود خواهد برد و دل من طاقت دوری ندارد و دیگر اینکه افراسیاب هرگز نباید تو را بشناسد، زیرا که دشمن رستم است و اگر بداند تو فرزند کیستی از خشمش که به رستم دارد تو را تباه خواهد کرد.
سهراب سر بلند کرد و گفت : «مادر چرا نام پدرم را از من نهان کردی ؟ اکنون که دانستم، سپاهی فراهم خواهم کرد و به ایران خواهم رفت، پهلوانان ایران را یک به یک بر کنار می­کنم کاووس را از تخت بر می­دارم و رستم را بر جای کاووس می­نشانم، آنگاه از ایران به توران می­تازم. تخت افراسیاب را می­گیرم و تو را بانوی ایران شهر می­کنم.

چو رستم پدر باشد و من پسر به گیتی نماند یکی تاجور
اینک باید نخست اسبی شایسته پیدا کنم، سپس آماده­ی نبرد شوم.
تهمینه به چوپان گفت : «هر چه اسب هست بیاور، باشد که سهراب اسبی به دلخواه خود پیدا کند» و چوپان چنان کرد.
اما هر اسب را که سهراب دست بر پشت آن می­نهاد شکم حیوان به زمین می­رسید. سهراب تمام اسب­ها را آزمایش کرد ولی هیچ­یک نیکو نبود. سر انجام کسی نزد سهراب آمد و گفت : «از نژاد رخش کره­ای دارم.» و این شد که سهراب بر آن اسب که از نژاد رخش بود دست یافت. زین بر آن نهاد و بر اسب نشست. چون به خانه رسید زمینه­ی جنگ با ایران را آغاز کرد. پیش پادشاه سمنگان رفت و از او خواست تا وسایل سفرش را فراهم کند.
شاه سمنگان هرگونه ابزار جنگ چنانکه شاهان داشتند به سهراب داد. به افراسیاب خبر رسید که نو جوانی در سمنگان کنون رزم کاووس جوید همی، به او گفتند از تهمینه و رستم سهراب به جهان آمده است افراسیاب نیز از دلاوران لشکر سپاهی گرد نمود هومان و بارمان را همراه با دوازده هزار مرد شمشیر زن روانه­ی سمنگان کرد و به سپهدار لشکر گفت :
«کوشش کن تا آن پسر هرگز نام پدر خود را نداند. با آسودگی بروید زیرا در پی شما من لشکری گران نزد او خواهم فرستاد تا به جنگ ایرانیان اقدام نماید. چون سپاه سهراب به ایران برسد بدون تردید رستم به جنگ آن­ها خواهد آمد، امیدوارم اکنون که رستم پیر شده است به دست سهراب کشته شود، آنوقت برای ما گرفتن ایران بدون رستم کاری ساده است. اگر هم سهراب در جنگ به دست رستم کشته شود دل رستم تا جهان است از آن غم خواهد سوخت.»
هومان و بارمان با سپاهیان نزد سهراب رفتند، هدیه­های افراسیاب را دادند و نامه­ی دلپسند افراسیاب را برای او خواندند، افراسیاب نوشته بود اگر تخت ایران به دست آوری، جهان آرام خواهد شد. از اینجا تا ایران راهی نیست سمنگان و توران و ایران یکی است. اینک سپاهی شایسته نزد تو می­فرستم سیسد هزار سپاهی نزد تو خواهد آمد با پهلوانانی چو هومان و بارمان، اکنون ایشان را فرستادم تا یک چند مهمان تو باشند اگر اراده بر جنگ کردی در کنار تو خواهند بود. سپهدار هومان به سهراب گفت :
«نامه­ی شاه توران زمین را خواندی اینک چه اراده داری ؟»
سهراب گفت : «اگر شما هم نمی­آمدید من خود به جنگ با ایرانیان می­رفتم.»
پس سهراب بر اسب نشست و روی مرز ایران سپه را براند، هر آبادی که در راه بود سوزانیده و خراب کرد تا به دژ سپید رسید. ایرانیان به دژ سپید امید فراوان داشتند. نگهبان دژ «هجیر» دلاور و آن زمان «گستهم» کوچک ولی پهلوان بود، خواهرش نیز با تمام جوانی سوار و شمشیر زن کارآمدی شمرده می­شد.
به هجیر خبر دادند سپاهی فراوان به گرد دژ رسیده است، هجیر جوشن پوشید بر بارو بالا شد و سهراب را نظاره کرد. سپس بر اسب نشست و نزدیک لشکر سهراب رفت. هجیر غرید که : «پهلوان ِاین سپاه کیست ؟ پیش بیاید.»
کسی نزد او نرفت.
سهراب چون سخنان هجیر را شنید مانند شیری از لشکر بیرون تاخت و برابر هجیر قرار گرفت و گفت :
«چرا تنها به جنگ آمدی، تو کیستی ؟ نام و نژاد تو چیست که زاینده را بر تو باید گریست ؟»
هجیر گفت : «سخن کوتاه کن برای جنگ با تورانیان نیازی به سپاه ندارم، هجیر دلیر سپهبد منم، هم اکنون سرت را زتن برکنم.»
سهراب خنده کنان نیزه بر نیزه­ی او انداخت. هجیر نیزه را بر کمر سهراب زد، سهراب نیزه از خود رد کرد، دست پیش برد و ز زین بر گرفتش به کردار باد، بزد بر زمینش چو یک لخته کوه، ز اسب اندر آمد نشست از برش، همی خواست از تن بریدن سرش.
هجیر از سهراب زنهار خواست. سهراب رها کرد او را و زنهار داد، سپس دست او را بسته و نزد هومان فرستاد. هومان شگفت زد شد که چگونه دلیری آن چنان را به آسانی گرفته است ؟
به دژ آگهی رسید که هجیر گرفتار شد، خروش از مردم بر آمد.
در آن دژ زنی بود مانند گردی سوار اهل جنگ و پهلوانی نامدار که «گـُردآفرید» خوانده می­شد. گردآفرید از گرفتاری هجیر ننگش آمد پس زره سواران جنگ را پوشید و بی­درنگ آماده­ی نبرد شد، نهان کرد گیسو به زیر زره و فرود آمد از دژ بکردار شیر.
کمر بسته بر اسب نشسته، گرز و کمان و شمشیر بر زین، در برابر سپاه سهراب چو رعد خروشان یکی ویله کرد و گفت سالار این لشکر کیست ؟ لشکر توران پاسخی نداد سهراب پهلوانی دیگر را در میدان دید و با خود گفت شکاری دیگر پیدا شد.
برخواست، خفتان پوشید، خود بر سر نهاد و اسب به میدان گرد آفرید تاخت. گرد آفرید کمان را به زه کرد و بر سهراب تیر باران گرفت.
سهراب بر جای ماند، اما باران تیر امان نمی­داد پس سر و بدن را زیر سپر پنهان کرد و رو به گرد آفریدگار نهاد، چون سهراب نزدیک رسید، گرد آفرید کمان را بر بازو افکند و سر نیزه را سوی سهراب کرد، سهراب چرخشی کرد و نیزه را بر کمر گرد آفرید زد، چنانکه زره بر تن او یک به یک دریده شد، و با نیزه او را بر زین پیچاند. گرد آفرید تیغ از نیام کشید و بزد بر نیزه­ او و به دو نیم کرد، و خود سر اسب را به سوی دژ برگردانیده و هی بر تکاور زد.
سهراب که خشمگین شده بود به دنبال او اسب تاخت تا به کنار گردآفرید رسید دست پیش برد و برداشت خود از سرش، بند موی گردآفرید از هم گسیخته و درخشان چو خورشید شد روی او.
آن زمان بود که سهراب دانست مرد میدان او یک دختر است، با شگفتی گفت : «اینان چگونه­اند ؟ از ایران سپاه ، چنین دختر آید به آوردگاه.»

زنانشان چنین اند، ایران سران چگونه اند گردان و جنگاوران

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------


:: مرتبط با: داستان همه جوره...... ,
 



هفت خان رستم
نوشته شده در یکشنبه سوم خرداد 1388
ساعت : ساعت 14 و 16 دقیقه و 00 ثانیه
نویسنده : Hossein Ashrafi
هفت خان رستم
خان نخست : بیشه شیر

رستم برای رها کردن کاووس از بند دیوان بر رخش نشست و به شتاب رو به راه گذاشت. رخش شب و روز می­تاخت و رستم دو روز راه را به یک روز می­برید، تا آنکه رستم گرسنه شد و تنش جویای خورش گردید. دشتی پر گور پدیدار شد. رستم پا بر رخش فشرد و کمند انداخت و گوری را به بند درآورد. با پیکان تیر آتشی بر افروخت و گور را بریان کرد و بخورد. آنگاه لگام از سر رخش باز کرد و او را به چرا رها ساخت و خود به نیستانی نزدیک درآمد و آن را بستر خواب ساخت و جای بیم را ایمن گمان برد و به خفت بر آسود.
اما آن نیستان بیشه­ی شیر بود. چون پاسی از شب گذشت شیر درنده به کنام خود باز آمد. پیلتن را بر بستر نی خفته و رخش را در کنار او چمان دید. با خود گفت نخست باید اسب را ب***م و آنگاه سوار را بدرم. پس به سوی رخش حمله برد. رخش چون آتش بجوشید و دو دست را برآورد و بر سر شیر زد و دندان بر پشت آن فرو برد. چندان شیر را بر خاک زد تا وی را ناتوان کرد و از هم درید.
رستم بیدار شد، دید شیر دمان را رخش از پای درآورده. گفت : «ای رخش ناهوشیار ! که گفت که تو با شیر کارزار کنی ؟ اگر بدست شیر کشته می­شدی من این خود و کمند و کمان و گرز و تیغ و ببر بیان را چگونه پیاده به مازندران می­کشیدم ؟»
این بگفت و دوباره بخفت و تا بامداد برآسود.

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------


:: مرتبط با: داستان همه جوره...... ,