تبلیغات
♥سیاسی♥بین المللی ♥فرهنگی ♥دینی ♥اقتصادی ♥علمی ♥ورزشی ♥ - مطالب سیمین بهبهانی ایکو
 
 
پیغام مدیر :
با سلام خدمت شما بازدیدكننده گرامی ، خوش آمدید به سایت من . لطفا برای هرچه بهتر شدن مطالب این وب سایت ، ما را از نظرات و پیشنهادات خود آگاه سازید و به ما را در بهتر شدن كیفیت مطالب یاری کنید.
 
 
خورشیدِ در آب افتاده
نوشته شده در جمعه ششم خرداد 1390
ساعت : ساعت 11 و 22 دقیقه و 07 ثانیه
نویسنده : Hossein Ashrafi

آن آشنا که رفت و به بیگانه خو گرفت،

از دوستان چه دید که دست عدو گرفت؟

سرمست عطر عشق، دمی بود و، بعد از این

مستم نمی‌شود، که به این عطر خو گرفت

می‌خواستم حکایت خود بازگو کنم

افسوس! گریه آمد و راه گلو گرفت

ابر بهار این همه بخشندگی نداشت

شد آشنای چشم من و وام از او گرفت

از اشک من شکفته شود قلبت از غرور

آری، ز شبنم است که گل آبرو گرفت

خورشید‌ِ اوفتاده در آبم؛ ز نور من

نه غنچه خنده کرد و نه گل رنگ و بو گرفت

یاران! نماز کیست به جا؟ پارسای شهر

یا آن شهید عشق که از خون وضو گرفت؟

از مدّعی گریختم و در به در شدم

همچون صبا سراغ مرا کو به کو گرفت

سیمین! به شعر دلخوشی و سخت غافلی

کاین شمع دلفریب ز چشم تو سو گرفت

سیمین بهبهانی


:: مرتبط با: سیمین بهبهانی ,
 



تاریکی شب
نوشته شده در چهارشنبه هجدهم اسفند 1389
ساعت : ساعت 12 و 33 دقیقه و 11 ثانیه
نویسنده : Hossein Ashrafi

من به رغم دل بی‌مهر تو دلدار گرفتم

گشتم و گشتم و بهتر ز تو را یار گرفتم

خنده‌یی کردم و دل بُردم و با لطفِ نگاهی

تا بمیری ز حسد وعده‌ی دیدار گرفتم!

دامن از دست من، ای یار! کشیدی، چه توانم؟

گله‌یی نیست اگر دامن اغیار گرفتم

بعد ازین ساخته‌ام با، نی و چنگ و می و ساقی

بی تو من دامنِ ‌این چار با ناچار گرفتم

لیک باور مکن ای دوست! که این راست نگفتم

انتقام از دل سنگ تو، به گفتار گرفتم!

من کجا یاد تو از خاطر سودا زده راندم؟

یا کجا جز تو کسی یار وفادار گرفتم؟

تا رُخت شمع فروزنده‌ی بزم دگران شد

من چو تاریکی شب گوشه‌ی دیوار گرفتم

گله کردی که چرا یار تو یار دگران شد

دیدی،‌ای دوست، به یاری ز تو اقرار گرفتم؟

سیمین بهبهانی


:: مرتبط با: سیمین بهبهانی ,
 



دیوانه پسند
نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم اردیبهشت 1389
ساعت : ساعت 12 و 28 دقیقه و 55 ثانیه
نویسنده : Hossein Ashrafi

رو کرد به ما بخت و فتادیم به بندش

ما را چه گنه بود؟ خطا کرد کمندش

با آن همه دلداده دلش بسته‌ی ما شد

ای من به فدای دل دیوانه پسندش

نرگس ز چه بر سینه زد آن یار فسون کار؟

ترسم رسد از دیده‌ی بدخواه گزندش

شد آب، دل از حسرت و، از دیده برون شد

آمیخت به هم تا صف مژگان بلندش

در پرتو لبخند، رخش، وه، چه فریباست!

چون لاله که مهتاب بپیچد به پرندش

گر باد بیارامد و گر موج نخیزد

دل نیز شکیبد، مخراشید به پندش

سیمین طلب بوسه‌یی از لعل لبی داشت

ترسم که به نقد دل و جانی ندهندش

سیمین بهبهانی


:: مرتبط با: سیمین بهبهانی ,
 



غنچه‌ی راز
نوشته شده در دوشنبه پنجم مرداد 1388
ساعت : ساعت 12 و 29 دقیقه و 50 ثانیه
نویسنده : Hossein Ashrafi

چهره‌ام تازه چو برگ گل ناز است هنوز

نگهم غنچه‌ی نشکفته‌ی راز است هنوز

به درنگی دل ما شاد کن، ای چنگیِ عشق!

که بسی نغمه درین پرده‌ی ساز است هنوز

از من و صحبت من زود چنین دست مدار

که مرا قصه‌ی جانسوز، دراز است هنوز

دامن از ما مکش، ای دوست! چو خورشید غروب

که به دامان توام دست نیاز است هنوز

سرد مهری مکن، ای شمع فروزان امید!

بوسه‌ام آتش پرهیز گداز است هنوز

نفسی در بر من باش، که عطر نفسم

چون شمیم گل تر، روح نواز است هنوز

من خداوند وفایم، ز برم روی متاب

ای بسا سر که به خاکم، به نماز است هنوز

به سر گیسوی سیمین دل دیوانه ببند

ز آن‌که این سلسله دیوانه نواز است هنوز...

سیمین بهبهانی


:: مرتبط با: سیمین بهبهانی ,
 



آتش تمنّا
نوشته شده در چهارشنبه ششم خرداد 1388
ساعت : ساعت 12 و 30 دقیقه و 37 ثانیه
نویسنده : Hossein Ashrafi

هوای وصل و غم هجر و شور مینا مُرد

برو! برو! که دگر هر چه بود در ما، مُرد

لب خموش مرا بین که نغمه ساز تو نیست

به نای من- چه کنم- نغمه‌ی‌های گویا مُرد

به چشم تیره‌ی من راز عاشقی گم شد

میان لاله‌ی او شمع شام فرسا مُرد

به دامن تو نگیرد شرار ما، ‌ای دوست!

درون سینه‌ی ما آتش تمنّا مُرد

ستاره‌ی سحری بود عشق بی‌ثمرم

میان جمع درخشید، لیک تنها مُرد

ندید جلوه‌ی او چشم آشنایی را

گلی دمید به صحرا و، هم به صحرا مُرد

دریغ و درد! مگر داستان عشقم بود

شکوفه‌یی که شبانگه شکفت و فردا مُرد؟

ز دیده‌ی کس و ناکس نهان نماند، دریغ!

چو آفتاب به گاه غروب، رسوا مُرد

سیمین بهبهانی


:: مرتبط با: سیمین بهبهانی ,
 



گل خشک
نوشته شده در سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388
ساعت : ساعت 12 و 28 دقیقه و 03 ثانیه
نویسنده : Hossein Ashrafi

مگر، ‌ای بهتر از جان! امشب از من بهتری دیدی

که رخ تابیدی و در من به چشم دیگری دیدی؟

ز اشک من چه می‌دانی گرانی‌های دردم را؟

ز توفان شبنمی دیدی، ز دریا گوهری دیدی

به یاد آور که می‌خواهم در آغوشت سپارم جان

در آغوش سحر در آسمان گر اختری دیدی

الا ای دیده‌ی جانان! ز افسون‌ها چه می‌نالی؟

نکردی خویشتن بینی، کجا افسونگری دیدی؟

مرا مانده‌ست عقلی خشک و دامانی تر از دنیا

بسوز، ‌ای آتش غم! هر کجا خشک و تری دیدی

تو را حق می‌دهم، ای غم که دست از من نمی‌داری

که با کمتر کسی این سان دل غم پروری دیدی

مرا، ای باغبان دل! اگر سوزی، سزاوارم

که در گلشن نهال خشک بی‌برگ و بری دیدی

تهیدستی، نصیب شاخه، از جور خزان آمد

میان باغ اگر گنجینه‌ی بادآوری دیدی

ز سیمین یاد کن، و ز نام او در دفتر گیتی

اگر برگ گل خشکی میان دفتری دیدی

سیمین بهبهانی


:: مرتبط با: سیمین بهبهانی ,
 



زنجیر
نوشته شده در یکشنبه هشتم دی 1387
ساعت : ساعت 12 و 31 دقیقه و 26 ثانیه
نویسنده : Hossein Ashrafi

برگ پاییزم، ز چشم باغبان افتاده‌ام،

خوار در جولان‌گهِ باد خزان افتاده‌ام

اشک ابرم کاین‌چنین بر خاک ره غلتیده‌ام

واژگون بختم، ز چشم آسمان افتاده‌ام

قطره‌یی بر خامه‌ی تقدیر بودم، رو سیاه

بر سپیدی‌های اوراق زمان افتاده‌ام

جای پای رهروِ عشقم، مرا نشناخت کس

بر جبین خاک، بی نام و نشان افتاده‌ام

روزگاری شمع بودم، سوختم، افروختم

غرق اشک خود؟، کنون چون ریسمان افتاده‌ام

کوه پا بر جا نِیم، سرگشته‌ام، آواره‌ام

پیش راه باد، چون ریگ روان افتاده‌ام

شاخه‌ی سر درهم‌ام، گر بر بلندی خفته‌ام

جفت خاک ره، چون نقش سایبان افتاده‌ام

استوارم سخت، چون زنجیر و، رسوا پیش خلق:

همچنان از این دهان در آن دهان افتاده‌ام

قطره‌یی بی‌رنگ بودم، نور عشق از من گذشت

بر سپهر نام، چون رنگین کمان افتاده‌ام

آه، سیمین، نغمه‌های سینه سوز عشق را

این زمان آموختندم کز زبان افتاده‌ام!

سیمین بهبهانی


:: مرتبط با: سیمین بهبهانی ,
 



گل یخ
نوشته شده در جمعه ششم دی 1387
ساعت : ساعت 12 و 26 دقیقه و 23 ثانیه
نویسنده : Hossein Ashrafi

این چنین سخت که آشفته‌ات ای چشم کبودم

به خدا شیفته‌ی هیچ سیه چشم نبودم

زنگِ‌ بالای سیاهی‌ست کبودی، که من اینک

نقش هر چشم سیه را ز دل خویش زدودم

دیر در دامنت آویختم ای عشق! چه سازم؟

به زمستان تو همچون گل یخ دیده گشودم

بوسه‌ی گمشده‌ام بود به لب‌های تو پنهان

که به دلخواه، شبی بر لب کس چهره نسودم

جگرم چک شد از خنجر خونریز ملامت

تا چو گل راز دل خویش به بیگانه نمودم

سوختم، سوختم از عشق تو چون شاخه‌ی خشکی

به امیدی که براید ز سر کوی تو دودم

آهِ سرد است، نه شعر این که سراید لب سیمین

آتش مهر تو باید که شود گرم، سرودم

سیمین بهبهانی


:: مرتبط با: سیمین بهبهانی ,
 



آتش نهفته
نوشته شده در جمعه بیست و دوم آذر 1387
ساعت : ساعت 11 و 18 دقیقه و 05 ثانیه
نویسنده : Hossein Ashrafi

ساغر به کف گرفته و خندانی

این خون توست! وای... چه می‌نوشی؟

رگ را گسسته‌ای که "شراب است این"

بهر فنای خویش چه می‌کوشی

تا لحظه‌یی کشیده کنی قامت،

بر قلب خود گذاشته‌ای پا را

با این دل شکسته نمی‌ارزد

دیدن جمال و جلوه‌ی دنیا را

آخر بگو که عطر جوانی را

از غنچه‌ی خیال که می‌بویی

آخر بگو که گرمی و شادی را

در شعله‌ی نگاه که می‌جویی

ای آشنا! به خلوت شبهایت

مهتاب دیدگان که می‌خندد؟

وان بوسه‌های خامش پنهانت

راه سخن به لعل که می‌بندد؟

ای اخگر نهفته به خاکستر!

فریاد! از برای که می‌سوزی؟

افسرده می‌شویّ و نمی‌دانم

پنهان ز ماجرای که می‌سوزی

ای بازِ تیزپر که گرفتاری!

بر پای خویش، بند که را داری؟

ای شیر پر غرور که در دامی!

بر سر بگو! کمندِ که را داری؟

دردا که راز داریِ ‌چشمانت

جان مرا ز سینه به لب آورد

کاوش درین غروب پر از ابهام

از بهر من سیاهی شب آورد!

ای رمز ناگشوده! کلیدت را

در دستِ ‌عاج فامْْ، که پنهان کرد؟

ای موج ناغنوده! کدامین عشق

سرگشته‌ات ز گردش توفان کرد؟

ای غنچه‌ی جوانی و سر مستی!

نشکفته، از چه سوخته گلبرگت؟

گر اشک دیده می‌کندت شاداب،

بگذار ره ببندم بر مرگت!

ای چهره‌ی نهفته به تاریکی!

بگذار آشنای تو باشم من

بگذار تا نهان تو را بینم،

بر درد تو دوای تو باشم من...

سیمین بهبهانی


:: مرتبط با: سیمین بهبهانی ,
 



غبار ماه
نوشته شده در دوشنبه هجدهم آذر 1387
ساعت : ساعت 11 و 21 دقیقه و 05 ثانیه
نویسنده : Hossein Ashrafi

ندیده‌ام گلی و غنچه‌ای به دامن خویش

چه خیر دیده‌ام از سِیر باغ و گلشن خویش

غبارِ ماهم و دامان کس نیالودم

ز من چرا همه برچیده‌اند دامن خویش؟

خیال او چو در آمد به کلبه‌ام شب تار

زبان شکر گشودم ز بخت روشن خویش

چو دید چشم حسودِِ ستاره بزم مرا

ز جای جستم و بستم به خشم، روزن خویش

گران بها نکنم جامه و، سبک‌بارم

که منتی ننهادم ز جامه بر تن خویش

برهنه مهرم و، دوزم چو او به دامن چرخ

سجاف ابر زری هر سحر به سوزن خویش

صُراحیم که نشستم به بزم غیر و، رواست

که سرخوشش کنم از خون سرخ گردن خویش

ز شمع شعرِ من این عطرِ ‌عشق نیست شگفت

که شعله‌یی ست که بر می‌فروزدم از تنِ خویش

سیمین بهبهانی



:: مرتبط با: سیمین بهبهانی ,
 



هر چند رفته‌ای
نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آذر 1387
ساعت : ساعت 11 و 15 دقیقه و 44 ثانیه
نویسنده : Hossein Ashrafi

هر چند رفته‌ای و دل از ما گسسته‌ای

پیوسته پیش چشم خیالم نشسته‌ای

ای نرگس از ملامت چشمش چه دیده‌ای

کاین‌سان به بزم شادِ چمن سر شکسته‌ای؟

با من مبند عهد که، چون پیچ‌های باغ

هر جا رسیده، رشته‌ی پیوند بسته‌ای

از من به سوی دشمن من راه جسته‌ای

نوری و در بلور دل من شکسته‌ای

دیگر نگاه گرم تو را تاب فتنه نیست

ای چشم آشنا! مگر امروز خسته‌ای؟

من نیز بند مهر تو بُبْریده‌ام ز پای

تنها گمان مبر که تو زین دام رسته‌ای

سیمین! ز عشق رسته‌ای اما فسرده‌ای

آن اخگری کز آتش سوزنده جَسته‌ای

سیمین بهبهانی



بازدید : 184 مرتبه

گفتم: به جادوی وفا، شاید که افسونش کنم

آوخ که رام من نشد، چونش کنم، چونش کنم؟

از دل چرا بیرون کنم، این غم که من دارم از او؟

دل را، نسازد گر به غم، از سینه بیرونش کنم

در بزم نوش عاشقان، حیف است جام دل تهی

گر باده‌ی شادی نشد، لبریز از خونش کنم

عاقل که منعم می‌کند، زین شیوه‌ی دیوانگی

گر گویمش وصفی از او، ترسم که مجنونش کنم

محبوب می‌بوسد مرا، من جان نثارش می‌کنم

سودای پر سود است این، بگذار مغبونش کنم

سیمین! به شام هجر او، نیلینه دارم دامنی

از اختران اشک خود، دامانِ‌ گردونش کنم

سیمین بهبهانی




طبقه بندی: سیمین بهبهانی

:: مرتبط با: سیمین بهبهانی ,
 



خورشیدِ در آب افتاده
نوشته شده در یکشنبه دهم آذر 1387
ساعت : ساعت 11 و 26 دقیقه و 04 ثانیه
نویسنده : Hossein Ashrafi

آن آشنا که رفت و به بیگانه خو گرفت،

از دوستان چه دید که دست عدو گرفت؟

سرمست عطر عشق، دمی بود و، بعد از این

مستم نمی‌شود، که به این عطر خو گرفت

می‌خواستم حکایت خود بازگو کنم

افسوس! گریه آمد و راه گلو گرفت

ابر بهار این همه بخشندگی نداشت

شد آشنای چشم من و وام از او گرفت

از اشک من شکفته شود قلبت از غرور

آری، ز شبنم است که گل آبرو گرفت

خورشید‌ِ اوفتاده در آبم؛ ز نور من

نه غنچه خنده کرد و نه گل رنگ و بو گرفت

یاران! نماز کیست به جا؟ پارسای شهر

یا آن شهید عشق که از خون وضو گرفت؟

از مدّعی گریختم و در به در شدم

همچون صبا سراغ مرا کو به کو گرفت

سیمین! به شعر دلخوشی و سخت غافلی

کاین شمع دلفریب ز چشم تو سو گرفت

سیمین بهبهانی


:: مرتبط با: سیمین بهبهانی ,
 



نگاه بی‌گناه
نوشته شده در جمعه هشتم آذر 1387
ساعت : ساعت 11 و 20 دقیقه و 03 ثانیه
نویسنده : Hossein Ashrafi

تا از نگاه غیر بپوشم نگاه تو

مژگان شوم به حلقه‌ی چشم سیاه تو

خواهم چو جامِ باده بگردم به بزم نوش

تا آشنا شوم به لب باده خواه تو

خواهم به رغم گوشه‌ی میخانه‌های شهر

آغوش خویش را کنم از غم، پناه تو

چون اختر سرشک تو در مستی تو کاش

می‌ریختم به چهره‌ی هم رنگ ماه تو

روح مرا خدا همه از شام تیره ساخت؛

اما چرا نه تیرگیِ خوابگاه تو؟

دردا که عاقبت نشستم به راه تو

چون مادر از نوازش و مهرم چه چاره هست

با کودک‌ نگاهِ چنین، بی‌گناه تو؟

خورشید بهمنی تو و، لطفت مدام نیست

اما خوشم به مرحمت گاه گاه تو

سیمین! به شام تیره، مخور غم که هر شبی

روشن شود ز شعله‌ی سوزانِ آه تو

سیمین بهبهانی



:: مرتبط با: سیمین بهبهانی ,
 



شعله
نوشته شده در یکشنبه ششم مرداد 1387
ساعت : ساعت 12 و 21 دقیقه و 00 ثانیه
نویسنده : Hossein Ashrafi

با او به شِکوه گفتم کو رسم دلنوازی؟

چو شعله تندخو شد کاین‌جا زبان درازی؟!

در آستان دلبر، سر باختن نکوتر

کان‌جا به پا درافتد آن سر که در نبازی

در بزم باده نوشان، از قهر، رخ مپوشان

با ناز خود فروشان، ماییم و بی‌نیازی

در پای دلستانی، دادیم نقد جانی

این مایه شد میسر: کردیم کارسازی

آه از حریف ناکس، ای دل، بیا کزین پس

گیریم اختران را، چون مهره‌ها، به بازی!

ننگ است، ننگ، سیمین! چون غنچه چشم تنگی؛

در باغ دهر باید، چون تک، دستبازی

سیمین بهبهانی


:: مرتبط با: سیمین بهبهانی ,
 



نسیم
نوشته شده در شنبه چهارم خرداد 1387
ساعت : ساعت 12 و 27 دقیقه و 16 ثانیه
نویسنده : Hossein Ashrafi

باز هم بیمار می‌بینم تو را...

ای دل سرکش که درمانت مباد!

برق چشمی آتشی افروخت باز

کاین چنین آتش به جانت اوفتاد

ای دل، ای دریای خون! آشفته‌ای

موج غم‌ها در تو غوغا می‌کند،

بی‌وفایی‌های یارت با تو کرد

آنچه توفان‌ها به دریا می‌کند...

او اگر با دیگران پیوست و رفت،

غیر ازین هم انتظاری داشتی؟

بی‌وفایی کرد، اما- خود بگو-

با وفا، تا حال، یاری داشتی؟

او نسیم است... او نسیم دلکش است:

دامن شادی به گلشن می‌کشد

خار و گل در دیده‌ی لطفش یکی‌ست:

بر سر این هر دو، دامن می‌کشد

او نسیم است و چو بر گل بگذرد،

عطر گل با او به یغما می‌رود،

با تن گل گر چه پیوندد، ولی

عاقبت آزاد و تنها می‌رود...

تو گلی و او نسیم دلکش است

از پیِ پیوند کوتاهش برو؛

پرفشان، یک شب ز دامانش بگیر،

چند گامی نیز همراهش برو...

سیمین بهبهانی


:: مرتبط با: سیمین بهبهانی ,