تبلیغات
♥سیاسی♥بین المللی ♥فرهنگی ♥دینی ♥اقتصادی ♥علمی ♥ورزشی ♥ - مطالب شعرهای شینگل مینگل ایکو
 
 
پیغام مدیر :
با سلام خدمت شما بازدیدكننده گرامی ، خوش آمدید به سایت من . لطفا برای هرچه بهتر شدن مطالب این وب سایت ، ما را از نظرات و پیشنهادات خود آگاه سازید و به ما را در بهتر شدن كیفیت مطالب یاری کنید.
 
 
اجازه...
نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391
ساعت : ساعت 20 و 13 دقیقه و 25 ثانیه
نویسنده : Hossein Ashrafi
جوان خیلی آرام و متین به مرد نزدیک شد و با لحنی مودبانه گفت: ببخشید آقا! من می‌تونم یه کم به خانوم


شما نگاه کنم و لذت ببرم؟


مرد که اصلا توقع چنین حرفی را نداشت و حسابی جا خورده بود، مثل آتشفشان از جا در رفت و میان بازار و



جمعیت، یقه جوان را گرفت و عصبانی، طوری که رگ گردنش بیرون زده بود، او را به دیوار کوفت و فریاد زد.


مردیکه عوضی، مگه خودت ناموس نداری... خجالت نمی‌کشی؟




جوان امّا، خیلی آرام، بدون اینکه از رفتار و فحش‌های مرد عصبی شود و واکنشی نشان دهد، همان طور



مودبانه و متین ادامه داد.



خیلی عذر می‌خوام، فکر نمی‌کردم این همه عصبی و غیرتی شین، دیدم همه بازار دارن بدون اجازه نگاه



می‌کنن و لذت می‌برن، من گفتم حداقل از شما اجازه بگیرم که نامردی نکرده باشم... حالا هم یقمو ول کنین،


از خیرش گذشتم.


مرد خشکش زد... همانطور که یقه جوان را گرفته بود، آب دهانش را قورت داد و زیر چشمی زنش را برانداز


کرد...


:: مرتبط با: شعرهای شینگل مینگل ,
:: برچسب‌ها: اجازه... ,
 



شعر زیبا در وصف پسر سوسول
نوشته شده در دوشنبه هجدهم مهر 1390
ساعت : ساعت 19 و 22 دقیقه و 43 ثانیه
نویسنده : Hossein Ashrafi
پسرای بی جنبه نخونن !چون کاری از دستشون بر نمیاد که تلافی کنن


اتل متل توتوله      این پسره سوسوله

موهاش همیشه سیخه    نگاش همیشه میخه

چت میکنه همیشه      بی مخ زدن؟نمیشه

پول از خودش نداره    باباش رو قال میذاره

دی اند جیشو میپوشه    میشینه بعد یه گوشه

زنگ میزنه به دافش    میبنده هی به نافش

که من دوست میدارم    تاج سرم میذارم

صورت رو کردی میک آپ   بیا بریم کافی شاپ

تو کافی شاپ،می خنده     همش خالی میبنده

بهم میگن خدایی!      چقدر بابا بلائی!

همه رو من حریفم      میذارم توی کیفم

هزارتا داف فدامن      منتظر یه نامن

ولی تویی نگارم    برات برنامه دارم

اگه مشکل نداری   میام به خواستگاری!


:: مرتبط با: شعرهای شینگل مینگل ,
:: برچسب‌ها: شعر زیبا در وصف پسر سوسول ,
 



نشان لیاقت عشق
نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم خرداد 1390
ساعت : ساعت 11 و 56 دقیقه و 50 ثانیه
نویسنده : Hossein Ashrafi

نشان لیاقت عشق

فرمانروایی كه می كوشید تا مرزهای جنوبی كشورش را گسترش دهد، با مقاومتهای سرداری محلی مواجه شد و مزاحمتهای سردار به حدی رسید كه خشم فرمانروا را برانگیخت و بنابراین او تعداد زیادی سرباز را مامور دستگیری سردار كرد. عاقبت سردار و همسرش به اسارت نیروهای فرمانروا درآمدند و برای محاكمه و مجازات با پایتخت فرستاده شدند.
فرمانروا با دیدن قیافه سردار جنگاور تحت تاثیر قرار گرفت و از او پرسید: ای سردار، اگر من از گناهت بگذرم و آزادت كنم، چه می كنی؟
سردار پاسخ داد: ای فرمانروا، اگر از من بگذری به وطنم باز خواهم گشت و تا آخر عمر فرمانبردار تو خواهم بود.
فرمانروا پرسید: و اگر از جان همسرت در گذرم، آنگاه چه خواهی كرد؟
سردار گفت: آنوقت جانم را فدایت خواهم كرد!
فرمانروا از پاسخی كه شنید آنچنان تكان خورد كه نه تنها سردار و همسرش را بخشید بلكه او را به عنوان استاندار سرزمین جنوبی انتخاب كرد.
سردار هنگام بازگشت از همسرش پرسید: آیا دیدی سرسرای كاخ فرمانروا چقدر زیبا بود؟ دقت كردی صندلی فرمانروا از طلای ناب ساخته شده بود؟
همسر سردار گفت: راستش را بخواهی، من به هیچ چیزی توجه نكردم. سردار با تعجب پرسید: پس حواست كجا بود؟
همسرش در حالی كه به چشمان سردار نگاه می كرد به او گفت: تمام حواسم به تو بود. به چهره مردی نگاه می كردم كه گفت حاضر است به خاطر من جانش را فدا كند


:: مرتبط با: شعرهای شینگل مینگل ,
 



ایمان بیاوریم به آغاز فصلی سرد(فروغ)
نوشته شده در شنبه یکم آبان 1389
ساعت : ساعت 00 و 47 دقیقه و 51 ثانیه
نویسنده : Hossein Ashrafi
و این منم
زنی تنها
در آستانه ی فصلی سرد
در ابتدای درک هستی آلوده ی زمین
و یأس ساده و غمناک آسمان
و ناتوانی این دستهای سیمانی
زمان گذشت
زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت
چهار بار نواخت
امروز روز اول دیماه است
من راز فصل ها را میدانم
و حرف لحظه ها را میفهمم
نجات دهنده در گور خفته است
و خاک ‚ خاک پذیرنده
اشارتیست به آرامش
زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت
در کوچه باد می آید
در کوچه باد می آید
و من به جفت گیری گلها می اندیشم
به غنچه هایی با ساق های لاغر کم خون
و این زمان خسته ی مسلول
و مردی از کنار درختان خیس میگذرد
مردی که رشته های آبی رگهایش
مانند مارهای مرده از دو سوی گلوگاهش
بالا خزیده اند
و در شقیقه های منقلبش آن هجای خونین را
تکرار می کنند
ــ سلام
ــ سلام
و من به جفت گیری گلها می اندیشم
در آستانه ی فصلی سرد
در محفل عزای آینه ها
و اجتماع سوگوار تجربه های پریده رنگ
و این غروب بارور شده از دانش سکوت
چرا مرا همیشه در ته دریا نگاه میداری ؟
من سردم است و از گوشواره های صدف بیزارم
من سردم است و میدانم
که از تمامی اوهام سرخ یک شقایق وحشی
جز چند قطره خون
چیزی به جا نخواهد ماند
خطوط را رها خواهم کرد
و همچنین شمارش اعداد را رها خواهم کرد
و از میان شکلهای هندسی محدود
به پهنه های حسی وسعت پناه خواهم برد
من عریانم عریانم عریانم
مثل سکوتهای میان کلام های محبت عریانم
و زخم های من همه از عشق است
از عشق عشق عشق
من این جزیره سرگردان را
از انقلاب اقیانوس
و انفجار کوه گذر داده ام
و تکه تکه شدن راز آن وجود متحدی بود
که از حقیرترین ذره هایش آفتاب به دنیا آمد
سلام ای شب معصوم
سلام ای شبی که چشمهای گرگ های بیابان را
به حفره های استخوانی ایمان و اعتماد بدل می کنی
و در کنار جویبارهای تو ارواح بید ها
ارواح مهربان تبرها را می بویند
من از جهان بی تفاوتی فکرها و حرفها و صدا ها می آیم
و این جهان به لانه ی ماران مانند است
و این جهان پر از صدای حرکت پاهای مردمیست
که همچنان که ترا می بوسند
در ذهن خود طناب دار ترا می بافند
سلام ای شب معصوم
میان پنجره و دیدن
همیشه فاصله ایست
چه مهربان بودی ای یار ای یگانه ترین یار
چه مهربان بودی وقتی دروغ میگفتی
چه مهربان بودی وقتی که پلک های آینه ها را می بستی
و چلچراغها را
از ساقه های سیمی می چیدی
و در سیاهی ظالم مرا بسوی چراگاه عشق می بردی
تا آن بخار گیج که دنباله ی حریق عطش بود بر چمن خواب می نشست
و آن ستاره های مقوایی
به گرد لایتناهی می چرخیدند
چرا کلان را به صدا گفتند ؟
چرا نگاه را به خانه ی دیدار میهمان کردند!
یمان بیاوریم
ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد
ایمان بیاوریم به ویرانه های باغ تخیل
به داسهای واژگون شده ی بیکار
و دانه های زندانی
نگاه کن که چه برفی می بارد ...
شاید حقیقت آن دو دست جوان بود آن دو دست جوان
که زیر بارش یکریز برف مدفون شد
سال دیگر وقتی بهار
با آسمان پشت پنجره هم خوابه میشود
و در تنش فوران میکنند
فواره های سبز ساقه های سبکبار
شکوفه خواهد داد ای یار ای یگانه ترین یار
ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد ...

:: مرتبط با: شعرهای شینگل مینگل ,
 



عشق پنهان
نوشته شده در جمعه بیست و سوم فروردین 1387
ساعت : ساعت 17 و 19 دقیقه و 16 ثانیه
نویسنده : Hossein Ashrafi
عشق پنهان

چون كه مـادر نـام من لـیـلـی نهــاد

قصه ی من را به مـجـنـونی نهـــاد

از ازل جـنسـم بـود از خـاك عـشـق

رب من با عشق، روحم  را سرشت

قـصه ی لـیـلی به صد خـط گـفته اند

شـاعــران از قـصـه ام افـسـرده انـد

"عـالــمــی دارد دل و دـیـوانـگــی "

"بی جـنون هـرگـز نـیارزد زنـدگـی "

عـشـق پنهانم به شـعـری فـاش شـد

آرزوهـــایــم تــمــامـی خــاك شــــد

قـصه ی مـن ، قـصه هـر خانه شــد

عـاقـبـت مجـنـون شبی دیـوانـه شـد

مـن گـنـاهـم نـام لـیـلـی بـود و بــس

یا كه مـجـنـون آمد و بـر دل نـشسـت

عـاقـبـت مـن یـك شـبـه لـیـلـی شــدم

یـك شبه ، صـد سـالـه مـجنونی شـدم

كــاش تـنهـا یـك شـبـم یـاری دهــنــد

وصـل مـجـنون را به بـیـداری دهـنــد

بـعـد ازآن چـون یـاد لــیلـی می كـنـنـد

آرزوی عــشــق مــجـنـونـی كــنــنـــد


:: مرتبط با: شعرهای شینگل مینگل ,
 



...فرمت
نوشته شده در جمعه بیست و سوم فروردین 1387
ساعت : ساعت 17 و 17 دقیقه و 19 ثانیه
نویسنده : Hossein Ashrafi
هر روز

ده ها پیام عاشقانه ی ارسال نشده

می بینی خوب من

حتی وقتی برای بیان احساست

پول هم می دهی

باز حرفهایت را

کسی نمی شنود!!!


دیروز

گوشی موبایلم

فرمت شد

تمام عکس ها ،فایل ها

و حتی پیام های عاشقانه ام

از بین رفت

و من تازه فهمیدم

چند سال پیش

تو با دلت

و با من

چه کرده ایی

خوب من


:: مرتبط با: شعرهای شینگل مینگل ,
 



... بهار زندگی
نوشته شده در جمعه بیست و سوم فروردین 1387
ساعت : ساعت 17 و 16 دقیقه و 16 ثانیه
نویسنده : Hossein Ashrafi

مــژده ، مــژده باز آمد نو بهـــار

رفته سرمـــا ، آمده فصــل بهـــار

سبزه زاران سبز و صحرا گلعذار

آمـــده فصــــل گل و دیـــدار یــار

ابــر باران زای رحمـــت آمـــــده

از برای خــاك نعمــــــت آمــــــده

 برف بهمن آب و صــدها جویبــار

خاك ایران پر شـده از سبـــزه زار

 خاك خاكستـــر ببین رنگیــن شده

جا بجــــا گل بر تنـــش آذین شــده

 نسترن ، نیلوفر و سوســـن ببیـن

صد هزاران گل به هر دامـــن ببیـن

 بلبلان از عشــق گــل آوازه خـوان

آنقـــــدر خواننـــــد تا بازنـــد جـان

 بید مجنون سـر فـرو  بـرده در آب

باغ تـــــن داده بدســــت آفتـــــــاب

 این طرف رز، آن طرف یاس سفید

این همه از یمن نوروز است و عید

 بین كه در هر كوی و برزن این زمان

كـرده نقاشــــــی خــــدای مهربـــــان

 فصل عشق است و بهار مستی است

 وین همه از خالــق این هستــی است

 فصـــل مجنـــون، آخــــر دیوانـــگی

فصـــــل لیلـــــــی و بهـــــار زندگــی

جمله عاشق مســت و مجنونــی یـــار

خلـــق شاكـــــــر از قــدوم نوبهــــار

 جمله هستی، مست این مستی شوند

عاشق آن خالـــق هستـــی شونــــــد

از کتاب "با تو یعنی بی نهایت"


:: مرتبط با: شعرهای شینگل مینگل ,