تبلیغات
♥سیاسی♥بین المللی ♥فرهنگی ♥دینی ♥اقتصادی ♥علمی ♥ورزشی ♥ - مطالب شعرهای کوچه بازاری ایکو
 
 
پیغام مدیر :
با سلام خدمت شما بازدیدكننده گرامی ، خوش آمدید به سایت من . لطفا برای هرچه بهتر شدن مطالب این وب سایت ، ما را از نظرات و پیشنهادات خود آگاه سازید و به ما را در بهتر شدن كیفیت مطالب یاری کنید.
 
 
یكم پرحرفی!
نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1391
ساعت : ساعت 20 و 23 دقیقه و 18 ثانیه
نویسنده : Hossein Ashrafi
سلام..سلام..سلام..سلام..(صدتا سلام)

حال‌و‌احوال؟؟؟

ایال‌و‌اهل خونه خوبن؟؟؟وجود گل خودتون خوبه؟؟

همگی در سلامتی كامل به‌سر می‌برید هوع؟؟؟؟...

یه ضرب‌المثل نمیدونم كجایی هست كه میگه اگه ادم حالشم خوب نباشه زیاد ازش حالشو بپرسن حالش كه بهتر میشه هیچی انرژیش 2× میشه!

(بااینكه اصلیتش معلوم نیست ولی خوب جواب میده!حداقل رو من یكی اینطوری بوده!)

نظرتون چیه بحثو عوض كنیم؟؟من كه موافقم..

خب بریم سر امتحانا:

امروز به سلامتی اخرین امتحانو دادیم رفت پی كارش

(صلوات)

حالا كی باورش میشه من..همین من..خود خود خودم..امتحاناش تموم شه

از بس تو این مدت خرخون(به‌قول خودم میش خون)كردم كه دوسوم مغزم 5سال پیر‌تر شده!

(راس میگم به مرگ این موسه بغل دستم..)

اخرین امتحانمون هندسه بود

اونقدر براش خونده بودم كه می‌تونستم مدال برنز المپیاد هندسه خاورمیانه‌رو میارم

ولی از شانس خوب یابدم رفتیم سر جلسه اونم با سه خروار استرس،2فرقون دلشوره ویه گونی اضطراب یدكی

وقتی برگه رو دادن دستم از بس آسون بودن جواباشون یادم نمیومد(باور كنید)

برگه‌روكه دادن بازیم گرفته بود..

یكی از اول حل میكردم،یكی از آخر،یكیم وسط

(اینم یكی از دیوونه بازیای همیشگیم)

اخرشم كه تموم شد نخونده دادم تحویل

بچه های كلاسمون كه امتحان بدون تقلب روفك نكنم تاحالا تو عمر15،16سالشون داده باشن ازاون سر نمازخونه به این سرش تقلب میرسوندن(جلل خالق!اگه وقتیكه واسه این تقلبا میذارن رو بذارن دوكلوم درس بخونن25م میگیرن!)

مثل اینكه پرحرفیم از یكم،یكم بیشتر شد!!

اگه بخوام همینطوری جریان همه امتحانامو بگم باید تا خود صبح دست به‌كیبرد باشم..

سر شماهارو كه درد اوردم هیچی خودمم سرگیجه گرفتم...

وای مثل اینكه حرف زدن من تمومی نداره..

تا چیز دیگه‌ای یادم نیومده برم كه مغزتونو تركوندم

تا اپ بعدی بای


(واستا بینم..!!نظر نداده كجا میخوای بری؟؟)


:: مرتبط با: شعرهای کوچه بازاری ,
:: برچسب‌ها: یكم پرحرفی! ,
 



| اشعار |
نوشته شده در جمعه سی ام اردیبهشت 1390
ساعت : ساعت 22 و 47 دقیقه و 17 ثانیه
نویسنده : Hossein Ashrafi

 

اشعار |

غمگسار

چه غریب ماندی ای دل نه غمی نه غمگساری
نــه بــه انـتـظـــار یــاری ، نــه ز یـــار انـتــظــاری
غــم اگــر بــه کــوه گـویــم، بــگـریــزد و بــریــزد
کــه دگــر بــدیـن گــرانـی نـتـوان کشیــد بــاری
سحرم کشیده خنجر که چرا شبت نکشته‌ست
تــو بـکــش که تا نیفـتـد دگـرم بـه شـب گـذاری
نه چنان شکسـت پشتـم که دوبـاره سـر بـرآرم
منـم آن درخـت پیـری که نـداشـت بـرگ و بـاری

سایه

◦◦◦

غریبانه

بــگــردیــد بــگــردیــد در ایـــن خـــانـــه بــگــردیــد
در ایــن خــانــه غــریــبــنــد غــریــبــانه بــگــردیــد
یـكــی مـــرغ چــمــن بـود كه جـفـت دل مــن بـود
جـــهـــان لانــه او نــیــسـت پــی لانــه بــگــردیــد
نسیـم نفس دوست به مـن خورد چه خوشبوست
همین جاست همین جاست همـه خـانه بـگـردیـد
چه شیرین و چه خوشبوست کجـا خوابگـه اوست
پــی آن گــل خـوشـنـوش چــو پـــروانــه بــگــردیـد

سایه

◦◦◦

فریاد غم

ای سینه امشب از غمش فریاد کـن فریـاد کـن
وی دیــده انــدر ماتـمـش بیــداد کن بیــداد کـن
ای پنجـه بر در سینـه را دل را از او بیـرون بکش
ایـن صیــد در خـون خفتــه را آزاد کــن آزاد کــن
ای عشـق غمـگیـن خاطـرم در دل بیفکـن آذرم
ویـــرانــه‌ام را از کــــرم آبــــاد کـــن آبــــاد کـــن
آزرده‌ام خــواهــی چــرا آخــر شــبــی از در درآ
این عاشـق دل‎خسته را دلشاد کن دلشاد کن

سیمین بهبهانی

◦◦◦

سنگ دل

سنـگ دلا چــرا دگــر جــور و جــفــا نـمــی‌کـنی
جـــور و جــفــا بکـن اگـر مـهـر و وفـا نـمــی‌کـنی
زخـــم دگـــر بــزن بــدل مــرهــم اگر نـمــی‌نـهی
درد دگـــر بــده اگـــر خــســتـــه دوا نـمــی‌کـنی
عهد هر آنچه می‌کنی وعده به هر که می‌دهی
عـهـــد ز یــاد مــی‌بــری وعــده وفـــا نـمـی‌کـنی
تیــر غـمــم زدی بـجــان تـا کـه بـخــون نشـانیــم
هــر چــه کنــی بـکــن بـتـا زانـکه خطـا نمی‌کنی

احمد سهیلی خوانساری

◦◦◦

تو کیستی

تـــو کـیـسـتـی کـه مـن اینگـونـه بی‌تو بـی‌تـابـم
شــب از هــجــوم خیــالــت نـمــی‌بــرد خــوابــم
تـــو کــیـسـتـی کـه مـن از مـوج هـر تبسـم تــو
بـــســان قــایــق ســرگــشــتــه روی گـــردابــم
مــــن از کــــجـــا ســر راه تـــــو آمـــدم نـــاگــاه
چـــه کـــرد بــا مــن آن نـــگـــاه شــیــــریـــن آه
تــو دوردســت امیــدی و پــای مـن خسته است
چـراغ چشم تو سبز است و راه من بسته است
تـــو آرزوی بـــلـــنـــدی و دســـت مـــن کــــوتــاه
مــدام پــیـش نـگـــاهــی مـــدام پــیــش نــگــاه
چــــه آرزوی مــحــالـی‌اسـت زیــســتــن بــا تــو
مـــرا هـمـیــن بـگـذارنـــد یــک ســخـــن بــا تــو

فریدون مشیری

◦◦◦

با ستاره‌ها

شب که می‌رسد از کـنـاره‌ها
گـریـه مـی‌کـنـم بـا سـتـاره‌ها
وای اگر شبـی ز آستیـن جان
بــر نــیــاورم دســت چـــاره‌ها
همچـو خامشان بسته‌ام زبان
حـرف مـن بـخـوان از اشـاره‌ها
ما ز اسـب و اصـل افــتـاده‌ایم
مـا پـیـــاده‌ایـــم ای ســواره‌ها
ای لـهـیـب غــم آتـشــم مـزن
خــرمـنـم مســوز از شــراره‌ها

حسین منزوی

◦◦◦

دشت بی‌حاصل

عقیــم دشـت بی‌حاصل دلــم وای
نــســیـــم دره بــــاطـــل دلــم وای
خـراب خــسـتــه از پــا نـشـسـتـه
دلــم وا دل، دلــم وا دل، دلــم وای
دلــم تنگ و دلــم تنگ و دلــم تنگ
گــریـبـان غـمـت را مـی زنـد چـنگ
صبـوری کـو کـه چـون دیـوانه مردم
بکوبم چون سبـویـش بر سر سنگ
دلـم خـون و دلـم خون و دلـم خون
از ایـن دنــیــای دون دنــیـای وارون
کـمک کـن تا زنیـم از مکمن عشق
بـه اردوی غــم عـالـم شـبــیــخـون

حسین منزوی

◦◦◦

افسونگر

تـو كــه بــالا بــلــنــد و نــازنـیـنـی
تو که شیـریـن‌لب و عشق‌آفـرینی
در آن لب‌های افسـونـگـر چه‌داری
در آن‌دل غیر شـور و شر چه‌داری
چنین با مهربانی خواندت چیست
بـدین نا مهربانی رانـدنـت چیست
دل مـن تــاب تــنـــهــایــی نــدارد
دل عـــاشــق شکـیـبایــی نــدارد

فریدون مشیری


:: مرتبط با: شعرهای کوچه بازاری ,
 



ای کاش
نوشته شده در جمعه یکم آبان 1388
ساعت : ساعت 00 و 43 دقیقه و 51 ثانیه
نویسنده : Hossein Ashrafi
ای کاش...
کاش راه زندگی، در پای دل خاری نداشت
یا که چون دارد، فراز و شیبِ دشواری نداشت
کاش از پا در نمی افتاد، هر سو رهروی ست
یا که تا سر منزلِ خود، راه بسیاری نداشت
کاش خیل دلبران، پنهان نمی کردند روی
یا که چشم بیدلان، حاجت به دیداری نداشت
کاش از روز نخستین خارزارِ ِ این وجود
روزنی از دیده ی حسرت، به گلزاری نداشت
کاش جانِ پاک، با این خاکدان خو می گرفت
یا که اصلاً شهر ما، دکان خمّاری نداشت
کاش هر باطل نمی شد عرضه بر اَفهام خلق
یا متاع کفر و دین، هریک خریداری نداشت
کاش واعظ لب فرو می بست از گفتار نیک
یا خلاف آنچه گوید، زشت کرداری نداشت
کاش از خوی پزشکان بود کمتر جلبِ مال
یا که جمع بینوایان، هیچ بیماری نداشت
کاش فکر بیش و کم در مغز انسانی نبود
تا که بارِ زندگانی، هیچ سرباری نداشت
کاش چشم و گوش هر کس بر حقایق باز بود
تا که دیگر عِلم و دین پوشیده اسراری نداشت
کاش هر کس دعویِ اسلام و ایمان می نمود
از نفاق و کفر پنهان، بسته زُنّاری نداشت
کاش هر گندم نمای جو فروش از هر کنار
در میان شهر کوران، گرم بازاری نداشت
کاش چشم نیم مستی هوش از «الفت» می ربود
تا که با سود و زیانِ دیگران کاری نداشت

:: مرتبط با: شعرهای کوچه بازاری ,
 



پنجمی
نوشته شده در چهارشنبه یکم آبان 1387
ساعت : ساعت 00 و 45 دقیقه و 39 ثانیه
نویسنده : Hossein Ashrafi
ای همه آرامشم از تو پریشانت نبینم
چون شب خاکستری سر در گریبانت نبینم
ای تو در چشمان من یک پنجره لبخند شادی
همچو ابر سوگوار این گونه گریانت نبینم
ای پر از شوق رهایی رفته تا اوج ستاره
در میان کوچه ها افتان و خیزانت نبینم

مرغک عاشق کجا شد شور آواز قشنگت
در قفس چون قلب خود هر لحظه نالانت نبینم
تکیه کن بر شانه ام ای شاخه نیلوفری رنگ
تا غم بی تکیه گاهی را به چشمانت نبینم

قصه دلتنگیت را خوب من بگذار و بگذر
گریه دریاچه ها را تا به دامانت نبینم
کاشکی قسمت کنی غمهای خود را با دل من
تا که سیل اشک را زین بیش مهمانت نبینم
تکیه کن بر شانه ام ای شاخه نیلوفری رنگ
تا غم بی تکیه گاهی را به چشمانت نبینم
تکیه کن بر شانه ام ای شاخه نیلوفری رنگ
تا غم بی تکیه گاهی را به چشمانت نبینم

:: مرتبط با: شعرهای کوچه بازاری ,
 



چهارمی
نوشته شده در چهارشنبه یکم آبان 1387
ساعت : ساعت 00 و 22 دقیقه و 24 ثانیه
نویسنده : Hossein Ashrafi
چون نیست هیچ مردی در عشق یار ما
را
سجاده زاهدان را درد و قمار ما را

جایی که جان مردان باشد چو گوی گردان

آن نیست جای رندان با آن چکار ما را

گر ساقیان معنی با زاهدان نشینند

می زاهدان ره را درد و خمار ما را

درمانش مخلصان را دردش شکستگان را

شادیش مصلحان را غم یادگار ما را

ای مدعی کجایی تا ملک ما ببینی

کز هرچه بود در ما برداشت یار ما را

آمد خطاب ذوقی از هاتف حقیقت

کای خسته چون بیابی اندوه زار ما را

عطار اندرین ره اندوهگین فروشد

زیرا که او تمام است انده گسار ما را


آهنگ گامهایت ای نور آسمانی
پایان انتظارند وقتی که تو بیایی

در دشت سبز خضراء حتی کبوتران هم
از عشق لانه دارند وقتی که تو بیایی


:: مرتبط با: شعرهای کوچه بازاری ,
 



سومی
نوشته شده در چهارشنبه یکم آبان 1387
ساعت : ساعت 00 و 19 دقیقه و 27 ثانیه
نویسنده : Hossein Ashrafi

کاش
قــــــــرآن
سوره ای داشت به نام عشق
ادامه مطلب
:: مرتبط با: شعرهای کوچه بازاری ,
 



دومی
نوشته شده در چهارشنبه یکم آبان 1387
ساعت : ساعت 00 و 16 دقیقه و 19 ثانیه
نویسنده : Hossein Ashrafi
این روزا عمر عاشقی دوروزه
ایشالا پیر عاشقی بسوزه


بلا به دور از این دلای عاشق

که جمعه عاشقند و شنبه فارغ!

گذاشته روی میز من ، یه پوشه

که اسم عشقهای بنده توشه

زری، پری،سکینه، زهره، سارا

وجیهه و ملیحه و ثریا

نگین و نازی و شهین و نسرین

مهین و مهری و پرند و پروین

چهارده فرشته و سه اختر

دولیلی و سه اشرف و دو آذر
سفید و سبزه ، گندمی و زاغی


بلوند و قهوهای و پرکلاغی ...

هزار خانمند توی این لیست

با عدهای که اسمشون یادم نیست!

گذشت دورهای که ما یکی بود

خدا و عشق آدما یکی بود

نامه مجنون به حضور لیلی

میرسه اینترنتی و ایمیلی!

شیرین میره میشینه پیش فرهاد

روی چمن تو پارک بهجت آباد

زلفای رودابه دیگه بلند نیست

پله که هس ، نیازی به کمند نیست

تو کوچه ، غوغا میکنند و دعوا

چهار تا یوسف سر یک زلیخا!

نگاه عاشقانه بیفروغه

اگر میگن: «عاشقتم» دروغه

تو کوچههای غربی صناعت

عشقو گرفتن از شما جماعت

کجا شد اون ظرافت و کرشمه

نگاه دزدکی کنار چشمه؟

کجا شد اون به شونه تکیه کردن

کنار جوب آب ، گریه کردن

دلای بیافاده یادش به خیر

دخترکای ساده یادش به خیر

من از رکود عشق در خروشم

اگر دروغ میگم ، بزن تو گوشم

تو قلب هیشکی عشق بیریا نیست

حجب و حیا تو چشم آدما نیست

کشته دلبرند و ارتباطش

فقط برای برخی از نکاتش!

پرنده پر ، کلاغه پر ، صفا پر

صداقت از وجود آدما ، پر

دلا! قسم بخور ، اگر که مردی

که دیگه گرد عاشقی نگردی

ما توی صحبت رک و راستیم داداش

عشق اگه اینه ، ما نخواستیم داداش

:: مرتبط با: شعرهای کوچه بازاری ,
 



اولی
نوشته شده در چهارشنبه یکم آبان 1387
ساعت : ساعت 00 و 12 دقیقه و 27 ثانیه
نویسنده : Hossein Ashrafi
بازم همون دوره ی بی سواتی


قربونه اون حرفای عشق لاتی



قربونه اون مخلصتم فداتم


قربونه اون من خاك زیر پاتم



قربونه اون حافظه روی تاقچه


قربونه حسن یوسف تو باغچه



قربونه مردمی كه مردم بودن


اهل صفا، اهل تبسم بودن



قربونه اون دوره ی پر دماغی


قربونه اون تصنیف كوچه باغی



قربونه دوره ای كه خوشبختی بود


تار سیبیلا چك تضمینی بود



مردای ناب و اهل دل نداره


شهری كه بوی كاه گل نداره



بوی خوش كباب و نون سنگك


عطر اقاقیا و یاس و پیچك



بوی خیاره تازه توی ایوون


تو سفره ای پر از پنیر و ریحوون



بوی خوش كتاب های كاهی


تو امتحان كتبی و شفاهی



قدم زدن تو مرز خواب و رویا


خدا، خدا، خدا، خدا،خدایا



حرفای گریه دار نمی پسندین؟


می خاین یه جك بگم كمی بخندین؟



خوشا به حال اونكه تو محلش


هوای عاشقی زده به كلش



كسی كه قلبش اتصالی داره


می دونه عاشقی چه حالی داره

:: مرتبط با: شعرهای کوچه بازاری ,
 



مروری بر شعرهای کوچه و بازار
نوشته شده در پنجشنبه یکم فروردین 1387
ساعت : ساعت 00 و 10 دقیقه و 18 ثانیه
نویسنده : Hossein Ashrafi

مروری بر شعرهای کوچه و بازار

شعرها و شعارهای عامیانه از بطن مردم کوچه و بازار خروشیده و تجلی آن را می توان بر دیوار کوچه ها، یا قاب گرفته بر پستوی مغازه ها یا بر پشت اطاق وانت بارها و کامیون ها و حتی خالکوبی شده بر پوست ها پیدا کرد. این اشعار غالبا از بی وفایی روزگار، نامردی آدمیان و جفای پری رویان و... سخن دارد. معمولا سرایندگان این اشعار و سردهندگان این شعارها معلوم نیستند اما هر کسی که باشند دست گذاشته اند بر دل اقشار مردم کوچه و بازار; روی بازوی جاهلی، قلب تیر خورده ای خالکوبی شده است و روی ساعد او جمله ای بدین مضمون «این نیز بگذرد» که حکایت از فانی بودن دنیا و مافیهایش دارد.

بالا ی پیشخوان روی طاقچه یک نانوایی سنگکی این شعر با خطی ناموزون قاب گرفته شده که خبر از همان مصرع «به رویم بوسه ده اینک همانیم» می دهد.
ادامه مطلب
:: مرتبط با: شعرهای کوچه بازاری ,