تبلیغات
♥سیاسی♥بین المللی ♥فرهنگی ♥دینی ♥اقتصادی ♥علمی ♥ورزشی ♥ - مطالب خداوندا. ایکو
 
 
پیغام مدیر :
با سلام خدمت شما بازدیدكننده گرامی ، خوش آمدید به سایت من . لطفا برای هرچه بهتر شدن مطالب این وب سایت ، ما را از نظرات و پیشنهادات خود آگاه سازید و به ما را در بهتر شدن كیفیت مطالب یاری کنید.
 
 
ماجرای مردی درحمام زنانه (توبه نصوح)
نوشته شده در سه شنبه یازدهم فروردین 1394
ساعت : ساعت 19 و 18 دقیقه و 33 ثانیه
نویسنده : Hossein Ashrafi
بسم الله الرحمن الرحیم

توبه نصوح؛

نصوح مردی كوسه (بی ریش) و مانند زنان دارای دو پستان بود. او در یكی از حمّام های زنانه ی آن زمان كارگری می كرده و شستشوی این زن و آن زن را به عهده داشته است...

به گزارش سرویس دینی جام نیوز، نصوح مردی كوسه (بی ریش) و مانند زنان دارای دو پستان بود. او در یكی از حمّام های زنانه ی آن زمان كارگری می كرده و شستشوی این زن و آن زن را به عهده داشته است. نصوح به اندازه ای چابك و تردست بوده است كه همه ی زن ها مایل بودند كارشان را او عهده دار شود.

 

خورده خورده آوازه ی نصوح به گوش دختر پادشاه وقت رسید. میل كرد كه وی را از نزدیك ببیند. فرستاد حاضرش كردند. همین كه دختر پادشاه وضعش را دید، پسندید و شب او را نزد خود نگه داشت. روز بعد دستور داد حمّامی را خلوت كنند و از ورود اشخاص متفرّقه به آن جلوگیری نمایند.

 

سپس نصوح را به همراه خود به حمّام برد و تنظیف خودش را به او محوّل نمود.

از قضا دانه ی گران بهایی از دختر پادشاه، در آن حمّام مفقود گشت. از این پیش آمد دختر پادشاه در غضب شد و به دو تن از خواصّش فرمان داد كه همه ی كارگران را تفتیش و بازرسی كنند، تا بلكه آن دانه ی گران بها پیدا شود. طبق این دستور، مأمورین، كارگران را یكی بعد از دیگری مورد بازدید قرار دادند.

 

همین كه نوبت به نصوح رسید، با این كه نصوح روحش هم خبر نداشت، ولی از این جهت که می دانست اگر تفتیشش كنند، كارش به رسوایی كشیده خواهد شد، حاضر نشد كه تفتیشش كنند. لذا به هر طرف كه مأمورین می رفتند تا دستگیرش كنند، او به طرف دیگر فرار می كرد و این عمل او به آن ها این طور نشان می داد كه دانه را او ربوده است از این نظر مأمورین برای دستگیری او اهمیّت بیشتری قایل بودند.

 

نصوح هم چون تنها راه نجات را این دید كه خود را در میان خزانه ی حمّام پنهان كند. ناچار خودش را به داخل خزانه رسانید و همین كه دید مأمورین برای گرفتنش به خزانه وارد شدند، فهمید كه دیگر كارش تمام است و الآن است كه رسوا شود. به خدای متعال از ته دل توجّه عمیقی نمود و از روی اخلاص از كرده های خود توبه كرد و دست حاجت به درگاه الهی دراز نمود و از او خواست كه از این غم رسوایی نجاتش دهد.

 

به مجرّد این كه نصوح حال توبه و استغفار پیدا كرد و از كرده ی خود پشیمان گشت، ناگهان از بیرون حمّام صدایی بلند شد كه دست از این بیچاره بردارید چون دانه پیدا شد. پس، از او دست كشیدند و نصوح خسته و نالان شكر الهی را به جا آورده، از خدمت دختر مرخص شد و به خانه ی خود رفت و هر چه مال كه از راه گناه درآورده بود، همه را بین فقرا قسمت كرد و چون اهالی شهر از او دست بردار نبودند، دیگر نمی توانست در آن شهر بماند. از طرفی نمی توانست راز خودش را به كسی اظهار كند، ناچار از شهر خارج شده و در كوهی كه در چند فرسخی آن شهر بود، سكونت اختیار نمود و به عبادت خدا مشغول گردید.

 

اتّفاقاً شبی در خواب دید كسی به او می گوید:


ای نصوح! چگونه توبه كرده ای، حال آن كه گوشت و پوست تو از فعل حرام روییده شده است؟! تو باید كاری كنی كه گوشت های بدنت بریزد.


همین كه نصوح از خواب بیدار شد، با خودش قرار گذاشت كه سنگ های گران وزن را حمل كند و بدین وسیله خودش را از گوشت ها بكاهد.


این برنامه را نصوح به طور مرتّب عمل كرد. یكی از روزها همان طوری كه مشغول به كار بود، چشمش به میشی افتاد كه در آن كوه چرا می كرد. از این امر به فكر فرو رفت. كه این میش از كجا آمده و از آن كیست؟! تا آن كه عاقبت با خود اندیشید كه این میش به طور قطع از چوپانی فرار كرده و به این جا آمده پس بایستی من از آن نگه داری كنم تا صاحبش پیدا شود و به او تسلیم نمایم. لذا رفت و آن میش را گرفت و در جایی پنهانش كرد و از همان علوفه و گیاهان كـه خود می خورد، به آن میش نیز می خورانید و از او مواظبت هم می كرد كه گرسنه نماند. چند روزی به همین منوال گذشت آن میش به فرمان الهی به تكلّم و حرف آمد و گفت:


ای نصوح! خدا را شكر كن كه مرا برای تو آفریده. از آن وقت به بعد  نصوح از شیر میش می خورد و عبادت می كرد، تا وقتی كه اتّفاقاً گذر كاروانی كه راه گم كرده بود و مردمش از تشنگی نزدیك به هلاك بودند، به آن جا افتاد. همین كه نصوح را دیدند، از او آب خواستند.

 

نصوح گفت: شماها ظرف هایتان را بیاورید، تا من به جای آب شیرتان دهم. مردم ظرف می آوردند و نصوح آن ها را از شیر پر كرده، به آنان رد می كرد، به قدرت الهی هیچ از آن كم نمی شد. بدین وسیله نصوح آن گروه را از تشنگی نجات داد. بعد راه شهر را به آن ها نشان داد.

 

كاروانیان راهی شهر شدند و هر یك از مسافرین در موقع حركت در برابر خدمتی كه نصوح به آنان كرده بود، احسانی نمودند و چون راهی كه نصوح به آن ها نشان داده بود، نزدیك تر به شهر بود، آن ها برای همیشه رفت و آمد خود را از آن جا قرار دادند. به تدریج سایر كاروان ها هم از این راه مطلّع شدند. آن ها نیز ترك راه قدیمی نموده، همین راه را اختیار كردند. به تدریج این رفت و آمدها درآمد سرشاری برای نصوح تولید نمود و او از محل این درآمدها بناهایی ساخت. چاهی احداث كرد و آبی جاری نمود.

 

سپس كشت و زراعتی ایجاد کرد و جمعی را هم در آن منطقه سكونت داد و بین آن ها بساط عدالت را مقرّر فرمود و بر ایشان حكومت می كرد و جمعیّتی كه در آن محل سكونت داشتند، همگی به چشم بزرگی بر نصوح می نگریستند.


رفته رفته آوازه و حسن تدبیر نصوح به گوش پادشاه وقت كه پدر آن دختر بود، رسید. از شنیدن این خبر به شوق دیدنش افتاد. لذا دستور داد تا وی را دعوت به دربار كنند. همین كه دعوت پادشاه به نصوح رسید، اجابت نكرد و گفت: مرا با دنیا و اهل دنیا كاری نیست و از این رفتن به دربار عذر خواست.

 

مأمورین وقتی سخن نصوح را به پادشاه رساندند، بسیار تعجّب كرد. اظهار داشت حال كه او برای آمدن عذر دارد، پس چه خوب است ما نزد او رویم و قلعه ی نوبنیادش را مشاهده كنیم. لذا با خواصّش بسوی اقامت گاه نصوح حركت كردند.

 

همین كه به آن محل رسیدند، به قابض الارواح امر شد كه جان پادشاه را بگیرد و به زندگانی وی خاتمه دهد! پادشاه بدرود حیات گفت.


این خبر به نصوح رسید. دانست كه وی برای ملاقات او از شهر خارج شده لذا در تجهیزات و مراسم تشییع جنازه اش شركت كرد و آن جا ماند تا به خاكش سپردند و از این رو كه پادشاه پسری نداشت، اركان دولت مصلحت را در این دیدند كه نصوح را به تخت سلطنت بنشانند. پس چنان كردند و نصوح را به زور به پادشاهی منصوب كردند.

 

نصوح هم چون به پادشاهی رسید، بساط عدالت را در تمام قلمرو مملكتش گسترانید و بعد هم با همان دختر پادشاه كه قبلاً گفتیم، ازدواج كرد. چون شب زفاف رسید و در بارگاهش نشسته بود، ناگهان شخصی بر او وارد شد و گفت: چند سال قبل از این به كار شبانی و چوپانی مشغول بودم و میشی از من گم شده بود و اكنون آن را در نزد تو یافتم، مالم را به من رد كن.


نصوح گفت: همین طور است. الآن امر می كنم به تو همان میش را تسلیم كنند.

 

شخص تازه وارد گفت: چون میش مرا نگهداری كردی، هر آن چه از شیرش را خورده ای به تو حلال باد، ولی آن مقدار از منافعی كه به تو رسیده نیمی از آن تو باشد. باید نیم دیگرش را به من تسلیم داری.
نصوح دستور داد تا آن چه از اموال منقول و غیر منقول كه در اختیار دارد، نصفش را به وی بدهند و سپس از چوپان معذرت خواهی كرد تا بلكه زودتر برود.


در آن موقع شبان گفت: ای نصوح فقط یك چیز دیگر مانده كه هنوز تقسیم نشده؟!

نصوح پرسید: كدام است؟!


چوپان گفت: همین دختری است كه به ازدواج خود درآوردی چون آن هم از منفعت میش من است.


نصوح گفت: چون قسمت كردن او مساوی با خاتمه دادن به حیات وی است بیا و از این امر در گذر! شبان قبول نكرد.


باز گفت: نصف دارایی خودم را به تو می دهم، تا از این امر درگذری، این مرتبه هم قبول نكرد.


نصوح اظهار داشت: تمام دارایی خود را می دهم تا از این امر صرف نظركنی! باز نپذیرفت.

 

ناچار جلاّد را طلبید و گفت: دختر را دو نیم كن!


سپس جلاّد شمشیر را كشید تا بر فرق دختر زند، دختر از وحشت لرزید و جزع كرد و از هوش رفت.


در این هنگام شبان جلو جلاّد را گرفت و خطاب به نصوح گفت: بدان نه من شبان و نه آن حیوان میش بود. بلكه ما هر دو ملك هایی هستیم كه برای امتحان تو فرستاده شده ایم. سپس در آن موقع، میش و چوپان هر دو از نظر غایب شدند. نصوح شكر الهی را به جا آورد و پس از عروسی تا مدّتی كه زنده بود، هم عبادت و هم سلطنت می كرد و بعضی از بزرگان گفته اند آیه ی شریفه ی:
تُوبُواْ اِلَی اللهِ تَوْبَةً نَصُوحاً اشاره به توبه ی چنین شخصی است.(1)

از این داستان نتیجه می گیریم:
اگر كسی توبه كند، خداوند متعال امور دنیا و آخرت او را اصلاح خواهد كرد و دعایش را مستجاب می كند و او را در بین مردم و ملائكه عزیز و سربلند می نماید و بزرگ ترین پاداش را بعد از امتحان در دنیا و آخرت به او عنایت می نماید.


یارب اگر نگذری از جرم وگناهم چه کنم؟
                                    ندهی گر به در خویش پناهم چه کنم؟


گر بـرانی و نخواهـی و کنی نومیدم
                                    به که روی آرم و حاجت ز که خواهم چه کنم؟


گر ببخشی گنهـم، شرم مرا آب کند
                                    ور نبخشی تو بدین روی سیاهم چه کنم؟


نتوانـم کنـم انکار گنـه یک ز هزار           
                                    که تو بودی به همه حال گواهم چه کنم؟


بار الهـا کرمی، مرحمتـی، امـدادی
                                    کاروان رفته و من مانده به راهم چه کنم؟

 

                  الهی العفو، الهی العفو

 

منبع:

برگرفته از کتاب حکایت عاشقی - جلد1

 

1- در محضر امیرالمؤمنین(علیه السّلام) (شرح نهج البلاغه) ج1، ص97




:: مرتبط با: دینی , خداوندا. ,
:: برچسب‌ها: ماجرای مردی درحمام زنانه , توبه نصوح؛ , توبه نصوح | میش | فرهنگ | حمام | دین | ,
 



اگه زندگی صد بار تو رو به زانو درآورد
نوشته شده در یکشنبه نهم شهریور 1393
ساعت : ساعت 02 و 05 دقیقه و 03 ثانیه
نویسنده : Hossein Ashrafi
بسم الله الرحمن الرحیم


اگه زندگی صد بار تو رو به زانو درآورد

با امید و توکل به خدا، برای صد و یکمین بار، بازهم بلند شو ...



:: مرتبط با: خداوندا. ,
:: برچسب‌ها: اگه زندگی صد بار تو رو به زانو درآورد , توکل بر خدا , امید , حدیث , شعر , مذهبی ,
 



تا حالا دست خدارو حس کردی...
نوشته شده در یکشنبه بیستم بهمن 1392
ساعت : ساعت 00 و 19 دقیقه و 43 ثانیه
نویسنده : Hossein Ashrafi
 



خدایا کمکم کن که هرچه میشکنم (دل) نباشد . . .
نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم مهر 1391
ساعت : ساعت 00 و 46 دقیقه و 05 ثانیه
نویسنده : Hossein Ashrafi

اگر نمیتوانی به کسی امید بدهی ٬ نا امیدش نکن

اگر شنونده خوبی هستی ٬ راز دار خوبی هم باش

اگر نمیتوانی زخمی را مرحم بکشی ٬ نمک هم نباش

اگر خواستی کسی را سیر کنی ماهی بهش نده ٬ ماهیگیری یادش بده . . .

.

.

.

همیشه سعی کن عاشق کسی بهتر از خودت باش

تا با تو زندگی کنه ٬ نه بازی

.

.

.

چه خوب بود همه ادم ها میفهمیدند ٬ قبل از اینکه فسیل شوند به هم محبت کنند . . .

.

.

.

گرمترین بوسه ها را نصیب کسی کن که در سرد ترین لحظه ها به یاد توست . .

.

.

.

گناهی که پشیمانی بیاورد ٬ بهتر از عبادتی است که غرور بیاورد . . .

.

.

.

خدایا کمکم کن که هرچه میشکنم (دل) نباشد . . .


:: مرتبط با: خداوندا. ,
:: برچسب‌ها: خدایا کمکم کن که هرچه میشکنم (دل) نباشد . . . ,
 



پشت سر هر معشوق خدا ایستاده است
نوشته شده در یکشنبه نهم مهر 1391
ساعت : ساعت 01 و 37 دقیقه و 48 ثانیه
نویسنده : Hossein Ashrafi

پشت سر هر معشوق، خدا ایستاده است. پشت سر هر آنچه که دوستش می داری.

و تو برای اینکه معشوقت را از دست ندهی، بهتر است بالاتر را نگاه نکنی. زیرا ممکن است چشمت به خدا بیفتد و او آنقدر بزرگ است که هر چیز پیش او کوچک جلوه می کند.
پشت سر هر معشوق، خدا ایستاده است. اگر عشقت ساده است و کوچک و معمولی، اگر عشقت گذراست و تفنن و تفریح، خدا چندان کاری به کارت ندارد. اجازه می دهد که عاشقی کنی، تماشایت می کند و می گذارد که شادمان باشی.

اما هر چه که در عشق ثابت قدم تر شوی، خدا با تو سختگیرتر می شود. هر قدر که در عاشقی عمیق تر شوی و پاکبازتر و هر اندازه که عشقت ناب تر شود و زیباتر، بیشتر باید از خدا بترسی. زیرا خدا از عشق های پاک وعمیق و ناب و زیبا نمی گذرد، مگر آنکه آن را به نام خودش تمام کند.
پشت سر هر معشوقی، خدا ایستاده است و هر گامی که تو در عشق برمی داری، خدا هم گامی در غیرت برمی دارد. تو عاشق تر می شوی و خدا غیورتر.
و آنگاه که گمان می کنی معشوق چه دست یافتنی است و وصل چه ممکن و عشق چه آسان، خدا وارد کار می شود و خیالت را درهم می ریزد و معشوقت را درهم می کوبد؛ معشوقت، هر کس که باشد و هر جا که باشد و هر قدر که باشد. خدا هرگز نمی گذارد میان تو و او، چیزی فاصله بیندازد.
معشوقت می شکند و تو ناامید می شوی و نمی دانی که ناامیدی زیباترین نتیجه عشق است. ناامیدی از اینجا و آنجا، ناامیدی از این کس و آن کس. ناامیدی از این چیز و آن چیز.
تو ناامید می شوی و گمان می کنی که عشق بیهوده ترین کارهاست. و برآنی که شکست خورده ای و خیال می کنی که آن همه شور و آن همه ذوق و آن همه عشق را تلف کرده ای.
اما خوب که نگاه کنی می بینی حتی قطره ای از عشقت، حتی قطره ای هم هدر نرفته است. خدا همه را جمع کرده و همه را برای خویش برداشته و به حساب خود گذاشته است.
خدا به تو می گوید: مگر نمی دانستی که پشت سر هر معشوق خدا ایستاده است؟ تو برای من بود که این همه راه آمده ای و برای من بود که این همه رنج برده ای و برای من بود که این همه عشق ورزیده ای. پس به پاس این، قلبت را و روحت را و دنیایت را وسعت می بخشم و از بی نیازی نصیبی به تو می دهم. و این ثروتی است که هیچ کس ندارد تا به تو ارزانی اش کند.

فردا اما تو باز عاشق می شوی تا عمیق تر شوی و وسیع تر و بزرگ تر و ناامیدتر. تا بی نیازتر شوی و به او نزدیکتر.
راستی اما چه زیباست و چه باشکوه و چه شورانگیز، که پشت سر هر معشوقی خدا ایستاده است!


:: مرتبط با: خداوندا. ,
:: برچسب‌ها: پشت سر هر معشوق خدا ایستاده است , شعر زیبا , متن زیبا ,
 



شعر خدا و مجنون...
نوشته شده در دوشنبه دوازدهم دی 1390
ساعت : ساعت 13 و 38 دقیقه و 54 ثانیه
نویسنده : Hossein Ashrafi
یک شبی مجنون نمازش را شکست
بی وضو در کوچه لیلا نشست

عشق آن شب مست مستش کرده بود
فارغ از جام الستش کرده بود

سجده ای زد بر لب درگاه او
پر زلیلا شد دل پر آه او

گفت یا رب از چه خوارم کرده ای
بر صلیب عشق دارم کرده ای

جام لیلا را به دستم داده ای
وندر این بازی شکستم داده ای

نشتر عشقش به جانم می زنی
دردم از لیلاست آنم می زنی

خسته ام زین عشق
، دل خونم مکن
من که مجنونم تو مجنونم مکن

مرد این بازیچه دیگر نیستم
این تو و لیلای تو...
من نیستم

گفت
: ای دیوانه لیلایت منم
در رگ پیدا و پنهانت منم

سال ها با جور لیلا ساختی
من کنارت بودم و نشناختی

عشق لیلا در دلت انداختم
صد قمار عشق یک جا باختم

کردمت آواره صحرا نشد
گفتم عاقل می شوی اما نشد

سوختم در حسرت یک یا ربت
غیر لیلا برنیامد از لبت

روز و شب او را صدا کردی ولی
دیدم امشب با منی گفتم بلی

مطمئن بودم به من سرمیزنی
در حریم خانه ام در میزنی

حال این لیلا که خوارت کرده بود
درس عشقش بیقرارت کرده بود

مرد راهش باش تا شاهت کنم
صد چو لیلا کشته در راهت کنم

مرتضی عبداللهی



:: مرتبط با: شعرهای عاشقا نه ای , خداوندا. ,
:: برچسب‌ها: شعر خدا و مجنون... , یک شبی مجنون نمازش را شکست بی وضو در کوچه لیلا نشست عشق آن شب مست مستش کرده بود فارغ از جام الستش کرده بود ,
 



گفتگو با خدا
نوشته شده در شنبه بیست و یکم آبان 1390
ساعت : ساعت 09 و 03 دقیقه و 33 ثانیه
نویسنده : Hossein Ashrafi

سلام به دوستای عزیزم

عذر میخوام که چند وقتی نتونستم جواب نظرات و محبتای شما دوستای خوبمو بدم به امید خدا در اولین فرصت سعی میکنم بهتون سربزنم

ممنونم که تو این مدت تنهام نذاشتین و با نظرات قشنگتون بهم لطف کردین


گفتم: خسته‌ام 


گفتی: لاتقنطوا من رحمة الله
     .:: از رحمت خدا نا امید نشید(زمر/53) ::. 

 

گفتم: هیشکی نمی‌دونه تو دلم چی می‌گذره


گفتی: ان الله یحول بین المرء و قلبه
     .:: خدا حائل هست بین انسان و قلبش! (انفال/24) ::. 

 

گفتم: غیر از تو کسی رو ندارم


گفتی: نحن اقرب الیه من حبل الورید
     .:: ما از رگ گردن به انسان نزدیک‌تریم (ق/16) ::. 

 

گفتم: ولی انگار اصلا منو فراموش کردی!


گفتی: فاذکرونی اذکرکم
     .:: منو یاد کنید تا یاد شما باشم (بقره/152) ::. 

 

گفتم: تا کی باید صبر کرد؟


گفتی: و ما یدریک لعل الساعة تکون قریبا
     .:: تو چه می‌دونی! شاید موعدش نزدیک باشه (احزاب/63) ::. 

 

گفتم: تو بزرگی و نزدیکت برای منِ کوچیک خیلی دوره! تا اون موقع چیکار کنم؟


گفتی: واتبع ما یوحی الیک واصبر حتی یحکم الله
     .:: کارایی که بهت گفتم انجام بده و صبر کن تا خدا خودش حکم کنه (یونس/109) ::. 

 

گفتم: خیلی خونسردی! تو خدایی و صبور! من بنده‌ات هستم و ظرف صبرم کوچیک... یه اشاره‌ کنی تمومه!


گفتی: عسی ان تحبوا شیئا و هو شر لکم
     .:: شاید چیزی که تو دوست داری، به صلاحت نباشه (بقره/216) ::. 

 

گفتم: انا عبدک الضعیف الذلیل...  اصلا چطور دلت میاد؟


گفتی: ان الله بالناس لرئوف رحیم 

.:: خدا نسبت به همه‌ی مردم - نسبت به همه - مهربونه (بقره/143) ::. 

 

گفتم: دلم گرفته


گفتی: بفضل الله و برحمته فبذلک فلیفرحوا
     .:: (مردم به چی دلخوش کردن؟!) باید به فضل و رحمت خدا شاد باشن (یونس/58) ::. 

 

گفتم: اصلا بی‌خیال! توکلت علی الله


گفتی: ان الله یحب المتوکلین
     .:: خدا اونایی رو که توکل می‌کنن دوست داره (آل عمران/159) ::. 

 

گفتم: خیلی چاکریم!


ولی این بار، انگار گفتی: حواست رو خوب جمع کن! یادت باشه که: 

و من الناس من یعبد الله علی حرف فان اصابه خیر اطمأن به و ان اصابته فتنة انقلب علی وجهه خسر الدنیا و الآخره 
.:: بعضی از مردم خدا رو فقط به زبون عبادت می‌کنن. اگه خیری بهشون برسه، امن و آرامش پیدا می‌کنن و اگه بلایی سرشون بیاد تا امتحان شن، رو گردون میشن. خودشون تو دنیا و آخرت ضرر می‌کنن (حج/11) ::.
 

 

گفتم: چقدر احساس تنهایی می‌کنم


گفتی: فانی قریب 
     .:: من که نزدیکم (بقره/۱۸۶) ::. 

 

گفتم: تو همیشه نزدیکی؛ من دورم... کاش می‌شد بهت نزدیک شم


گفتی: و اذکر ربک فی نفسک تضرعا و خیفة و دون الجهر من القول بالغدو و الأصال
     .:: هر صبح و عصر، پروردگارت رو پیش خودت، با خوف و تضرع، و با صدای آهسته یاد کن (اعراف/۲۰۵) ::. 

 

گفتم: این هم توفیق می‌خواهد!


گفتی: ألا تحبون ان یغفرالله لکم
     ..:: دوست ندارید خدا ببخشدتون؟! (نور/۲۲) ::. 

 

گفتم: معلومه که دوست دارم منو ببخشی


گفتی: و استغفروا ربکم ثم توبوا الیه 
     .:: پس از خدا بخواید ببخشدتون و بعد توبه کنید (هود/۹۰) ::. 

 

گفتم: با این همه گناه... آخه چیکار می‌تونم بکنم؟


گفتی: الم یعلموا ان الله هو یقبل التوبة عن عباده 
     .:: مگه نمی‌دونید خداست که توبه رو از بنده‌هاش قبول می‌کنه؟! (توبه/۱۰۴) ::. 

 

گفتم: دیگه روی توبه ندارم


گفتی: الله العزیز العلیم غافر الذنب و قابل التوب
     .:: (ولی) خدا عزیزه و دانا، او آمرزنده‌ی گناه هست و پذیرنده‌ی توبه (غافر/۲-۳) ::. 

 

گفتم: با این همه گناه، برای کدوم گناهم توبه کنم؟


گفتی: ان الله یغفر الذنوب جمیعا 

.:: خدا همه‌ی گناه‌ها رو می‌بخشه (زمر/۵۳) ::. 

 

گفتم: یعنی بازم بیام؟ بازم منو می‌بخشی؟


گفتی: و من یغفر الذنوب الا الله

.:: به جز خدا کیه که گناهان رو ببخشه؟ (آل عمران/۱۳۵) ::.

 

گفتم: نمی‌دونم چرا همیشه در مقابل این کلامت کم میارم! آتیشم می‌زنه؛ ذوبم می‌کنه؛ عاشق می‌شم!  ...  توبه می‌کنم


گفتی: ان الله یحب التوابین و یحب المتطهرین
     .:: خدا هم توبه‌کننده‌ها و هم اونایی که پاک هستند رو دوست داره (بقره/۲۲۲) ::.

 

ناخواسته گفتم: الهی و ربی من لی غیرک


گفتی: الیس الله بکاف عبده
     .:: خدا برای بنده‌اش کافی نیست؟ (زمر/۳۶) ::.

 

گفتم: در برابر این همه مهربونیت چیکار می‌تونم بکنم؟  


گفتی:

یا ایها الذین آمنوا اذکروا الله ذکرا کثیرا و سبحوه بکرة و اصیلا هو الذی یصلی علیکم و ملائکته لیخرجکم من الظلمت الی النور و کان بالمؤمنین رحیما


.:: ای مؤمنین! خدا رو زیاد یاد کنید و صبح و شب تسبیحش کنید. او کسی هست که خودش و فرشته‌هاش بر شما درود و رحمت می‌فرستن تا شما رو از تاریکی‌ها به سوی روشنایی بیرون بیارن. خدا نسبت به مؤمنین مهربونه (احزاب/۴۱-۴۳) ::.


 


:: مرتبط با: خداوندا. ,
 



الابذکرالله تطمئن القلوب
نوشته شده در شنبه بیست و یکم آبان 1390
ساعت : ساعت 08 و 58 دقیقه و 57 ثانیه
نویسنده : Hossein Ashrafi

الابذکرالله تطمئن القلوب


آنگاه که تنها شدی و در جستجوی یک تکیه گاه مطمئن هستی بر من توکل کن ( نمل/79)

آنگاه که ناامیدی بر جانت پنجه افکنده و رها نمی شوی به من امیدوار باش ( زمر/53)

آنگاه که سرمست زندگانی دنیا و مغرور به آن شدی به یاد قیامت باش (فاطر/5)
آنگاه که دوست داری به آرزویت برسی به درگاهم دعا کن تا اجابت کنم( غافر/60)

آنگاه که دوست داری کسی همواره به یادت باشد به یاد من باش که من همواره به یاد تو هستم ( بقره /152)

آنگاه که دوست داشتی با من هم سخن شوی نماز را به یاد من بخوان ( طه/14)

آنگاه که روحت تشنه نیایش است مرا آهسته بخوان (اعراف/55)

آنگاه که شیطان همواره در پی وسوسه توست به من پناه بیاور (مومنون/97)

آنگاه که لغزش ها روحت را آزرده ساخت در توبه به روی تو باز است ( قصص/67)

 



:: مرتبط با: خداوندا. ,
 



خدایا دوست دارم
نوشته شده در شنبه بیست و یکم آبان 1390
ساعت : ساعت 08 و 54 دقیقه و 42 ثانیه
نویسنده : Hossein Ashrafi

خدایا سلام

خیلی دوست دارم با نامت و یادت و برایت بنویسم

عاشق بجز از عشق معشقوق گفتن خواسته ای دیگر ندارد

نمیدانم از کی ویا کجا عاشقت شدم

اما میدانم که در آن لحظه مقدس که گوهر عشقت را به من ارزانی داشتی

لطف بیکرانی نازل شده و وجود مرا در بر گرفته است

خدایا دوستت دارم

خدایا آرزو میکنم تمام موجودات

جمادات نباتات حیوانات پریان فرشتگان و انسانها

به عشقت نایل شوند

خدایا صمیمانه شکرت میگویم

خدایا به همه موجودات عشقت را بچشان

و آنگاه در پایان مرا نیز از این عطیه برتر برخوردار ساز

هر لحظه بیشتر از لحظه قبل

خدایا دوستت دارم


:: مرتبط با: خداوندا. ,
 



بخوان ما را
نوشته شده در یکشنبه یکم آبان 1390
ساعت : ساعت 15 و 08 دقیقه و 10 ثانیه
نویسنده : Hossein Ashrafi

منم پروردگارت

خالقت از ذره ای ناچیز

صدایم کن، مرا

آموزگار قادر خود را

قلم را، علم را، من هدیه ات کردم

بخوان ما را

منم معشوق زیبایت

منم نزدیک تر از تو، به تو

اینک صدایم کن

رها کن غیر ما را، سوی ما باز آ

منم پروردگار پاک بی همتا

منم زیبا، که زیبا بنده ام را دوست می دارم

تو بگشا گوش دل

پروردگارت با تو می گوید:

تو را در بیکران دنیای تنهایان 

رهایت من نخواهم کرد

بساط روزی خود را به من بسپار

رها کن غصه یک لقمه نان و آب فردا را

تو راه بندگی طی کن

عزیزا، من خدایی خوب می دانم

تو دعوت کن مرا بر خود

به اشکی یا صدایی، میهمانم کن

که من چشمان اشک آلوده ات را دوست می دارم

طلب کن خالق خود را

بجو ما را    

تو خواهی یافت

که عاشق می شوی بر ما

و عاشق می شوم بر تو

که وصل عاشق و معشوق هم

آهسته می گویم، خدایی عالمی دارد

قسم بر عاشقان پاک با ایمان

قسم بر اسب های خسته در میدان

تو را در بهترین اوقات آوردم

قسم بر عصر روشن

تکیه کن بر من

قسم بر روز، هنگامی که عالم را بگیرد نور

قسم بر اختران روشن، اما دور

رهایت من نخواهم کرد

بخوان ما را

که می گوید که تو خواندن نمی دانی؟

تو بگشا لب

تو غیر از ما، خدای دیگری داری؟

رها کن غیر ما را

آشتی کن با خدای خود

تو غیر از ما چه می جویی؟

تو با هر کس به جز با ما، چه می گویی؟

و تو بی من چه داری؟ هیچ!

بگو با من چه کم داری عزیزم، هیچ!!

هزاران کهکشان و کوه و دریا را 

و خورشید و گیاه و نور و هستی را

برای جلوه خود آفریدم من

ولی وقتی تو را من آفریدم

بر خودم احسنت می گفتم

تویی زیباتر از خورشید زیبایم

تویی والاترین مهمان دنیایم

که دنیا، چیزی چون تو را، کم داشت

تو ای محبوب تر مهمان دنیایم

نمی خوانی چرا ما را؟؟

مگر آیِا کسی هم با خدایش قهر می گردد؟

هزاران توبه ات را گرچه بشکستی

ببینم، من تو را از درگهم راندم؟

اگر در روزگار سختیت خواندی مرا

اما به روز شادیت، یک لحظه هم یادم نمی کردی

به رویت بنده من، هیچ آوردم؟؟

که می ترساندت از من؟

رها کن آن خدای دور

آ‌ن نامهربان معبود

آن مخلوق خود را

این منم پروردگار مهربانت، خالقت

اینک صدایم کن مرا، با قطره اشکی

به پیش آور دو دست خالی خود را

با زبان بسته ات کاری ندارم

لیک غوغای دل بشکسته ات را من شنیدم

غریب این زمین خاکیم

آیا عزیزم، حاجتی داری؟

تو ای از ما

کنون برگشته ای، اما

کلام آشتی را تو نمیدانی؟

ببینم، چشم های خیست آیا، گفته ای دارند؟

بخوان ما را

بگردان قبله ات را سوی ما

اینک وضویی کن

خجالت می کشی از من

بگو، جز من، کس دیگر نمی فهمد

به نجوایی صدایم کن

بدان آغوش من باز است

برای درک آغوشم

شروع کن

یک قدم با تو

تمام گام های مانده اش با من


:: مرتبط با: خداوندا. ,
:: برچسب‌ها: شعر بخوان ما را ,
 



پیامی از سوی خدا...
نوشته شده در شنبه بیست و یکم خرداد 1390
ساعت : ساعت 09 و 02 دقیقه و 35 ثانیه
نویسنده : Hossein Ashrafi

پیامی از سوی خدا...

 

     میدانم که هر از گاهی دلت تنگ می شود.

همان دلهای بزرگی که جای من در آن است
آنقدر تنگ میشود که حتی یادت می رود من آنجایم.

دلتنگی هایت را از خودت بپرس.

و نگران هیچ چیز نباش!
 

هنوز من هستم. هنوز خدایت همان خداست! هنوز روحت از جنس من است!

اما من نمی خواهم تو همان باشی!

تو باید در هر زمان بهترین باشی.
 

نگران شکستن دلت نباش!

میدانی؟ شیشه برای این شیشه است چون قرار است بشکند.
و جنسش عوض نمی شود ...


و میدانی که من شکست ناپذیر هستم ...

و تو مرا داری ...

برای همیشه!

چون هر وقت گریه میکنی دستان مهربانم چشمانت را می نوازد ...

چون هر گاه تنها شدی، تازه مرا یافته ای ...

چون هرگاه بغضت نگذاشت صدای لرزان و استوارت را بشنوم،
صدای خرد شدن دیوار بین خودم و تو را شنیده ام!

درست است مرا فراموش کردی، اما من حتی سر انگشتانت را از یاد نبردم!

دلم نمی خواهد غمت را ببینم ...

می خواهم شاد باشی ...

این را من می خواهم ...
 

تو هم می توانی این را بخواهی. خشنودی مرا.

من گفتم : ""وجعلنا نومکم سباتا"" (ما خواب را مایه آرامش شما قرار دادیم)

و من هر شب که می خوابی روحت را نگاه می دارم تا تازه شود ...

نگران نباش! دستان مهربانم قلبت را می فشارد.

شبها که خوابت نمی برد فکر می کنی تنهایی ؟

اما، نه من هم دل به دلت بیدارم!

فقط کافیست خوب گوش بسپاری!

و بشنوی ندایی که تو را فرا می خواند به زیستن!

از طرف:

                              پروردگارت ...

                                                     با عشق !

 


:: مرتبط با: خداوندا. ,
 



خدای عزیزم!
نوشته شده در شنبه بیست و یکم خرداد 1390
ساعت : ساعت 09 و 01 دقیقه و 51 ثانیه
نویسنده : Hossein Ashrafi

خدای عزیزم!

الهی!

چون آنچه در آسمانها و زمین است مال توست،

لاجرم من هم مال تو هستم!

خدایا من مال تو هستم و برای تو هستم!

و بنده‌ی ویژه‌ی تو هستم!

خدایا بنده‌ی خاص و مخصوص تو ام!

خدا مال من است و من مال خدا هستم!

خدایا قند دلم آب شد!

الله خدای مهربانم!

چون تو از من به من نزدیکتری،

لاجرم بخشش و کرم تو از اعمالم به من نزدیکتر است!

من به بخشش و مهربانی تو سخت ایمان دارم و نزدیکم!

خدایا چقدر مسرورم کرده‌ای!

چقدر نابم و شرابم و عطشناکم!

خدایا فرموده‌ای که بخوانید مرا تا اجابت کنم شما را!

خدایا از تو خواسته‌ام که عاشقترین عاشق تو باشم

و نابترین عشق تو باشم!

لاجرم عاشقترین عاشق تو هستم!

و نابترین عشق تو ام!

خدایا من عشق تو هستم!

و خدایا تو عشق منی!

دارم عشق میکنم!

میدانم که سوخت و سوز دارد و دیر و زود ندارد!

خواسته‌ام و تو اجابت کرده‌ای حتی پیش از خواستنم

و خود خواستی که چنین بخواهم تا اجابتم کنی!

تو گفتی باش و ناگاه دیدم که هستم!

خدایا تمامی سرورانم را -که خود بخواهند- عاشقترین عاشق خود کن!

ایمان دارم که تو اجابتمان کرده‌ای!



:: مرتبط با: خداوندا. ,
 



خدا
نوشته شده در شنبه بیست و یکم خرداد 1390
ساعت : ساعت 09 و 00 دقیقه و 56 ثانیه
نویسنده : Hossein Ashrafi


خدا

پیش از اینها فکر می‌کردم خدا 
خانه‌ای دارد کنار ابرها

مثل قصر پادشاه قصه‌ها  
خشتی از الماس و خشتی از طلا

پایه‌های برجش از عاج و بلور  
بر سر تختی نشسته با غرور

ماه ، برق کوچکی از تاج او
هر ستاره، پولکی از تاج او

اطلس پیراهن او، آسمان  
نقش روی دامن او، کهکشان

رعد و برق شب، طنین خنده‌اش 
سیل و توفان ، نعره توفنده‌اش

دکمه پیراهن او، آفتاب 
برق تیغ خنجر او، ماهتاب

هیچکس از جای او آگاه نیست  
هیچکس را در حضورش راه نیست

پیش از اینها خاطرم دلگیر بود
از خدا در ذهنم این تصویر بود

آن خدا بی‌رحم بود و خشمگین 
خانه‌اش در آسمان، دور از زمین

بود، اما میان ما نبود
مهربان و ساده و زیبا نبود

در دل او دوستی جایی نداشت
مهربانی هیچ معنایی نداشت

هرچه می پرسیدم، از خود، از خدا
از زمین، از آسمان، از ابرها

زود می‌گفتند: این کار خداست
پرس و جو از کار او کاری خطاست

هرچه می‌پرسی، جوابش آتش است
آب  اگر خوردی، عذابش آتش است

تا ببندی چشم، کورت می‌کند
تا شدی نزدیک، دورت می‌کند

کج گشودی دست، سنگت می‌کند
کج نهادی پای، لنگت می‌کند

تا خطا کردی، عذابت می‌کند
در میان آتش، آبت می‌کند

باهمین قصه، دلم مشغول بود
خوابهایم خواب دیو و غول بود

خواب می‌دیدم که غرق آتشم
در دهان شعله‌های سرکشم

در دهان اژدهایی خشمگین
بر سرم باران گرز آتشین

محو می‌شد نعرهایم، بی صدا
در طنین خنده‌ی خشم خدا ...

نیت من، در نماز و در دعا
ترس بود و وحشت از خشم خدا

هرچه می‌کردم همه از ترس بود
مثل از بر کردن یک درس بود

سخت، مثل حل صدها مسئله
تلخ، مثل خنده‌ای بی‌حوصله

مثل تکلیف ریاضی سخت بود
مثل صرف فعل ماضی سخت بود

تا که یک شب دست در دست پدر  
راه افتادم به قصد یک سفر

درمیان راه، در یک روستا
خانه‌ای دیدیم‌، خوب و آشنا

زود پرسیدم: پدر، اینجا کجاست ؟
گفت: اینجا خانه‌ی خوب خداست

گفت: اینجا می‌شود یک لحظه ماند
گوشه‌ای خلوت، نمازی ساده خواند

با وضویی دست و رویی تازه کرد
با دل خود، گفت و گویی تازه کرد

گفتمش، پس آن خدای خشمگین
خانه‌اش اینجاست؟ اینجا، در زمین؟

گفت: آری، خانه‌ی او بی‌ریاست
فرش‌هایش از گلیم و بوریاست

مهربان و ساده و بی‌کینه است  
مثل نوری دردل آیینه است

عادت او نیست خشم و دشمنی 
نام او نور و نشانش روشنی

خشم، نامی از نشانی‌های اوست
حالتی از مهربانی‌های اوست

قهر او از آشتی، شیرین‌تر است
مثل قهر مهربان مادر است

دوستی را دوست، معنی می‌دهد 
قهر هم با دوست، معنی می‌دهد

هیچ کس با دشمن خود، قهر نیست
قهر او هم یک نشان از دوستی است...

تازه فهمیدم خدایم، این خداست
این خدای مهربان و آشناست

دوستی، ازمن به من نزدیک‌تر
از رگ گردن به من نزدیک‌تر

آن خدای پیش از این را باد برد
نام او را هم دلم از یاد برد

آن خدا مثل خیال و خواب بود
چون حبابی، نقش روی آب بود

می‌توانم بعد از این‌، با این خدا
دوست باشم، دوست، پاک و بی‌ریا

می‌توان با این خدا پرواز کرد
سفره‌ی دل را برایش باز کرد

می‌توان درباره‌ی گل حرف زد
صاف و ساده، مثل بلبل حرف زد

چکه چکه مثل باران راز گفت  
با دو قطره‌، صد هزاران راز گفت

می‌توان با او صمیمی حرف زد 
مثل یاران قدیمی حرف زد

می‌توان تصنیفی از پرواز خواند
با الفبای سکوت آواز خواند

می‌توان مثل علف‌ها حرف زد
با زبانی بی‌الفبا حرف زد

می‌توان درباره هر چیز گفت
می‌توان شعری خیال انگیز گفت...


زنده‌یاد قیصر امین‌پور


:: مرتبط با: خداوندا. ,
 



خدای من
نوشته شده در شنبه بیست و یکم خرداد 1390
ساعت : ساعت 09 و 00 دقیقه و 06 ثانیه
نویسنده : Hossein Ashrafi


خدای من!
تنهایی چه تلخ بود اگر حضور شیرین تو نبود وبی کسی چه دشوار اگر توجای همه راپرنمیکردی...
خدای من!
آنقدر تعابیر دوست داشتن برای غیرتو مستعمل شده که نمیدانم باکدام واژه بگویم"دوستت دارم"
خدایا!
تو اگر نباشی به که میتوان گفت حرفهایی راکه به هیچ نمیتوان گفت؟
مدعیان رفاقت هرکدام تانقطه ای همراهند,عده ای تا مرز مال,عده ای تا مرز آبرو, عده ای تا مرز زمان و همگان تامرز این جهان...
تنها تویی که همواره میمانی پس بمان!
خدای من!
سبک آمده ام و بادستهای تهی سنگین بازم مگردان...
خدای من! سنگین آمده ام با کوله باری از گناه سبک بازم گردان



از تمام داشته هایت که به آن می بالی خدا را جدا کن بعد ببین جه داری؟

به همه کمبودهایت که از آن می نالی خدا را بیفزا ببین دیگر چه کم داری؟



:: مرتبط با: خداوندا. ,
 



قلب من خانه ی خداست...
نوشته شده در شنبه بیست و یکم خرداد 1390
ساعت : ساعت 08 و 57 دقیقه و 33 ثانیه
نویسنده : Hossein Ashrafi

ممکن است گاهی گریه کنم ولی هیچگاه در تنهایی گریه

 نمیکنم

 

                                    خداوند اینجاست

 

 

اشکهای مرا پاک می کند...چون...

 

 

                             قلب من خانه ی خداست

 

 

ممکن است گاهی بیفتم و بلغزم اما هرگز در سقوط تنها

نمی مانم

 

                       

 خداوند هست و مرا بلند می کند... چون...

 

 

                             قلب من خانه ی خداست

 

شاید گاهی رنج بکشم اما هرگز در  این رنج کشیدن تنها 

نمی مانم

 

  پروردگار مرا از رنجها رها می کند...چون...

 

 

                           قلب من خانه ی خداست

 

خوشحالم برای اینکه میدانم هرگز تنها نیستم

 

خداوند همواره با من است...چون... 

  

 

                       قلب من خانه ی خداست...                     

 



:: مرتبط با: خداوندا. ,