تبلیغات
♥سیاسی♥بین المللی ♥فرهنگی ♥دینی ♥اقتصادی ♥علمی ♥ورزشی ♥ - مطالب سهراب سپهری ایکو
 
 
پیغام مدیر :
با سلام خدمت شما بازدیدكننده گرامی ، خوش آمدید به سایت من . لطفا برای هرچه بهتر شدن مطالب این وب سایت ، ما را از نظرات و پیشنهادات خود آگاه سازید و به ما را در بهتر شدن كیفیت مطالب یاری کنید.
 
 
ساعت : ساعت 22 و 25 دقیقه و 46 ثانیه
نویسنده : Hossein Ashrafi

بسم الله الرحمن الرحیم

 میکس تمام نقاشی های سهراب سپهری با دکلمه شعرهای سهراب سپهری با صدای زیبا و دلنشین زنده یاد خسرو شکیبایی

امروز سالروز تولد سهراب سپهری است.

در شناسنامه سهراب تاریخ تولدش اشتباه نوشته شده.

داخل شناسنامه سهراب تاریخ تولد 15 مهر 1307 است.


ولی خود سهراب در نوشته هاش گفته 14 مهر متولد شده.

همچنین محل تولدش نیز در شناسنامه متولد قم نوشته شده. ولی همه میدونند كه سهراب جد در جد كاشانی بوده.


[http://www.aparat.com/v/QUyR8]



:: مرتبط با: سهراب سپهری ,
:: برچسب‌ها: میکس تمام نقاشی های سهراب سپهری با دکلمه شعرهای سهراب سپهری با صدای زیبا و دلنشین زنده یاد خسرو شکیبایی ,
:: لینک های مرتبط: سایت سهراب سپهری ,
 



سپیده
نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم تیر 1389
ساعت : ساعت 12 و 07 دقیقه و 42 ثانیه
نویسنده : Hossein Ashrafi

در دور دست

قویی پریده بی‌گاه از خواب

شوید غبار نیل ز بال و پر سپید.

لب‌های جویبار

لبریز موج زمزمه در بستر سپید.

در هم دویده سایه و روشن.

لغزان میان خرمن دوده

شبتاب می‌فروزد در آذر سپید.

همپای رقص نازک نی زار

مرداب می‌گشاید چشم‌تر سپید.

خطی ز نور روی سیاهی است:

گویی بر آبنوس درخشد زر سپید.

دیوار سایه‌ها شده ویران.

دست نگاه در افق دور

کاخی بلند ساخته با مرمر سپید.

سهراب سپهری



:: مرتبط با: سهراب سپهری ,
 



لب‌ها می لرزند
نوشته شده در شنبه نوزدهم تیر 1389
ساعت : ساعت 12 و 13 دقیقه و 18 ثانیه
نویسنده : Hossein Ashrafi

لب‌ها می لرزند

شب می تپد

جنگل نفس می کشد

پروای چه داری، مرا در شب بازوانت سفر ده

انگشتان شبانه ات را می فشارم،

و باد شقایق دور دست را پرپر می کند

به سقف جنگل می نگری:

ستارگان در خیسی چشمانت می دوند

بی اشک،  

چشمان تو ناتمام است، 

و نمناکی جنگل نارساست

دستانت را می گشایی،  

گره تاریکی می گشاید

لبخند می زنی، رشته رمز می لرزد

می نگری، رسایی چهره ات حیران می کند

بیا با جاده پیوستگی برویم

خزندگان در خوابند

دروازه ابدیت باز است

آفتابی شویم

چشمان را بسپاریم، که مهتاب آشنایی فرود آمد

لبان را گم کنیم، که صدا نا بهنگام است

در خواب درختان نوشیده شویم،  

که شکوه روییدن در ما می گذرد

باد می شکند، شب راکد می ماند

جنگل از تپش می افتد

جوشش اشک هم آهنگی را می شنویم،

و شیره گیاهان به سوی ابدیت می رود

جوشش اشک هم آهنگی را می شنویم،

و شیره گیاهان به سوی ابدیت می رود

سهراب سپهری


:: مرتبط با: سهراب سپهری ,
 



خراب
نوشته شده در جمعه هجدهم تیر 1389
ساعت : ساعت 12 و 02 دقیقه و 14 ثانیه
نویسنده : Hossein Ashrafi

فرسود پای خود را چشمم به راه دور

تا حرف من پذیرد آخر که: زندگی

رنگ خیال بر رخ تصویر خواب بود.

دل را به رنج هجر سپردم، ولی چه سود،

پایان شام شکوه‌ام.

صبح عتاب بود.

چشمم نخورد آب از این عمر پر شکست:

این خانه را تمامی پی روی آب بود.

پایم خلیده خار بیابان.

جز با گلوی خشک نکوبیده‌ام به راه.

لیکن کسی، ز راه مددکاری،

دستم اگر گرفت، فریب سراب بود.

خوب زمانه رنگ دوامی به خود ندید:

کندی نهفته داشت شب رنج من به دل،

اما به کار روز نشاطم شتاب بود.

آبادی‌ام ملول شد از صحبت زوال.

بانگ سرور در دلم افسرد، کز نخست

تصویر جغد زیب تن این خراب بود.

سهراب سپهری



:: مرتبط با: سهراب سپهری ,
 



دره‌ی خاموش
نوشته شده در چهارشنبه نهم تیر 1389
ساعت : ساعت 11 و 59 دقیقه و 10 ثانیه
نویسنده : Hossein Ashrafi

سکوت، بند گسسته است.

کنار دره، درخت شکوه پیکر بیدی.

در آسمان شفق رنگ

عبور ابر سپیدی.

نسیم در رگ هر برگ می‌دود خاموش.

نشسته در پس هر صخره وحشتی به کمین.

کشیده از پس یک سنگ سوسماری سر.

ز خوف دره خاموش

نهفته جنبش پیکر.

به راه می‌نگرد سرد، خشک، تلخ، غمین.

چو مار روی تن کوه می‌خزد راهی،

به راه، رهگذری.

خیال دره و تنهایی

دوانده در رگ او ترس.

کشیده چشم به هر گوشه نقش چشمه وهم:

ز هر شکاف تن کوه

خزیده بیرون ماری.

به خشم از پس هر سنگ

کشیده خنجر خاری.

غروب پر زده از کوه.

به چشم گم شده تصویر راه و راهگذر.

غمی بزرگ، پر از وهم

به صخره سار نشسته است.

درون دره تاریک

سکوت بند گسسته است.

سهراب سپهری


:: مرتبط با: سهراب سپهری ,
 



شب تنهایی خوب
نوشته شده در یکشنبه سوم آبان 1388
ساعت : ساعت 10 و 41 دقیقه و 10 ثانیه
نویسنده : Hossein Ashrafi

گوش کن ، جاده صدا می زند از دور قدمهای تو را

 

چشم تو زینت تاریکی نیست

 

پلکها را بتکان ، کفش به پا کن و بیا

 

و بیا تا جایی ، که پر ماه به انگشت تو هشدار دهد

 

و زمان روی کلوخی بنشیند با تو

 

و مزامیر شب ،

 

اندام تورا ،

 

مثل یک قطعه آواز به خود جذب کنند.

 

پارسایی است در آنجا که تو را خواهد گفت

 

بهترین چیز رسیدن به نگاهی است که از حادثه عشق تر است.


                                                            >>سهراب سپهری<<

:: مرتبط با: سهراب سپهری ,
:: برچسب‌ها: شب تنهایی خوب , >>سهراب سپهری<< , گوش کن , جاده صدا می زند از دور قدمهای تو را ,
 



و شكستم ، و دویدم ، و فتادم
نوشته شده در یکشنبه سوم آبان 1388
ساعت : ساعت 10 و 40 دقیقه و 12 ثانیه
نویسنده : Hossein Ashrafi
درها به طنین های تو وا كردم. 

هر تكه نگاهم را جایی افكندم، پر كردم هستی ز نگاه .

بر لب مردابی ، پاره لبخند تو بر روی لجن دیدم، رفتم به نماز.

در بن خاری ، یاد تو پنهان بود، برچیدم، پاشیدم به جهان.

بر سیم درختان زدم آهنگ ز خود روییدن، و به خود گستردن.

و شیاریدم شب یكدست نیایش، افشاندم دانه راز.
                                                                            
و شكستم آویز فریب.

و دویدم تا هیچ . و دویدم تا چهره مرگ ، تا هسته هوش.

و فتادم بر صخره درد. از شبنم دیدار تو تر شد انگشتم، لرزیدم.

وزشی می رفت از دامنه ای ، گامی همره او رفتم.

ته تاریكی ، تكه خورشیدی دیدم، خوردم، و ز خود رفتم، و رها بودم.
                            
                                                                                      
    »سهراب سپهری«

:: مرتبط با: سهراب سپهری ,
:: برچسب‌ها: و شكستم , و دویدم , و فتادم , »سهراب سپهری« ,
 



سفر
نوشته شده در یکشنبه سوم آبان 1388
ساعت : ساعت 10 و 39 دقیقه و 25 ثانیه
نویسنده : Hossein Ashrafi

پس از لحظه های دراز

بر درخت خاکستری پنجره ام برگی رویید...

و نسیم سبزی تار و پود خفته مرا لرزاند ... و هنوز من ...

ریشه های تنم را در شن های رویا ها فرو نبرده بودم ... که به راه افتادم !

پس از لحظه های دراز

سایه دستی روی وجودم افتاد

و لرزش انگشتانش بیدارم کرد...

 و هنوز من پرتو تنهای خودم را

در ورطه ی تاریک درونم نیفکنده بودم...

که به راه افتادم...

پس از لحظه های دراز

پرتو گرمی در مرداب یخ زده ی ساعت افتاد...

و لنگری آمد و رفتنش را در روحم ریخت 

و هنوز من!!!

در مرداب فراموشی نلغزیده بودم  

که به راه افتادم!!!

پس از لحظه های دراز یک لحظه گذشت : یک... برگی از درخت خاکستری پنجره ام فرو افتاد ...

دستی سایه اش را از روی وجودم برچید و لنگری در مرداب ساعت یخ بست...

و هنوز من چشمانم را نگشوده بودم

که در خوابی دیگر لغزیدم!!!


» سهراب سپهری «


:: مرتبط با: سهراب سپهری ,
 



صدا کن مرا ...
نوشته شده در یکشنبه سوم آبان 1388
ساعت : ساعت 10 و 38 دقیقه و 05 ثانیه
نویسنده : Hossein Ashrafi

صدا کن مرا ! صدای تو خوب است. صدای تو سبزینه آن گیاه عجیبی است که در انتهای صمیمیت حزن می روید...

در ابعاد این عصر خاموش / من ازطعم تصنیف در متن ادراک یک کوچه تنها ترم

بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است /

بیا آب شو مثل یک واژه در سطر خاموشی ام / بیا ذوب کن در کف دست من جسم نورانی عشق راا ...

سهراب سپهری

:: مرتبط با: سهراب سپهری ,
 



عشق ... زندگی ...
نوشته شده در یکشنبه سوم آبان 1388
ساعت : ساعت 10 و 37 دقیقه و 00 ثانیه
نویسنده : Hossein Ashrafi

/زندگی/

زندگی مجذور آیینه است/ زندگی گل به توان ابدیت / زندگی ضرب زمین در ضربان دل ما /  زندگی هندسه ساده از نفسهاست ...

هر کجا هستم باشم / آسمان مال من است

                                                            پنجره ، فکر ، هوا ، عشق ، زمین مال من است

چه اهمیت دارد گاه اگر می رویند قارچ های غربت...؟؟؟

چتر ها را باید بست / زیر باران باید رفت / فکر را ، خاطره ها را زیر باران باید برد...

دوست را زیر باران باید دید / عشق را زیر باران باید جست... /

زیر باران باید چیزی نوشت ، حرف زد ، نیلوفر کاشت /زندگی تر شدن پی در پی...

زندگی آب تنی کردن در حوضچه اکنون است...

کار ما نیست شناسایی »راز« گل سرخ!! کار ما شاید این است که در افسون گل سرخ شناور باشیم... / کار ما شاید این است که میان گل نیلوفر و قرن پی آواز حقیقت باشیم...!!!


:: مرتبط با: سهراب سپهری ,
 



سوره تماشا
نوشته شده در یکشنبه سوم آبان 1388
ساعت : ساعت 10 و 36 دقیقه و 07 ثانیه
نویسنده : Hossein Ashrafi
به تماشا سوگند
و به آغاز كلام
و به پرواز كبوتر از ذهن
واژه ای در قفس است.

حرف هایم ، مثل یك تكه چمن روشن بود.
من به آنان گفتم:
آفتابی لب درگاه شماست
كه اگر در بگشایید به رفتار شما می تابد.

و به آنان گفتم : سنگ آرایش كوهستان نیست
همچنانی كه فلز ، زیوری نیست به اندام كلنگ .
در كف دست زمین گوهر ناپیدایی است
كه رسولان همه از تابش آن خیره شدند.
پی گوهر باشید.
لحظه ها را به چراگاه رسالت ببرید.

و من آنان را ، به صدای قدم پیك بشارت دادم
و به نزدیكی روز ، و به افزایش رنگ .
به طنین گل سرخ ، پشت پرچین سخن های درشت.

و به آنان گفتم :
هر كه در حافظه چوب ببیند باغی
صورتش در وزش بیشه شور ابدی خواهد ماند.
هركه با مرغ هوا دوست شود
خوابش آرام ترین خواب جهان خواهد بود.
آنكه نور از سر انگشت زمان برچیند
می گشاید گره پنجره ها را با آه.

زیر بیدی بودیم.
برگی از شاخه بالای سرم چیدم ، گفتم :
چشم را باز كنید ، آیتی بهتر از این می خواهید؟
می شنیدیم كه بهم می گفتند:
سحر میداند،سحر!

سر هر كوه رسولی دیدند
ابر انكار به دوش آوردند.
باد را نازل كردیم
تا كلاه از سرشان بردارد.
خانه هاشان پر داوودی بود،
چشمشان را بستیم .
دستشان را نرساندیم به سر شاخه هوش.
جیبشان را پر عادت كردیم.
خوابشان را به صدای سفر آینه ها آشفتیم.
                                                                      »سهراب سپهری«

:: مرتبط با: سهراب سپهری ,
 



لب آب
نوشته شده در یکشنبه سوم آبان 1388
ساعت : ساعت 10 و 35 دقیقه و 03 ثانیه
نویسنده : Hossein Ashrafi
دیشب، لب رود، شیطان زمزمه داشت.
شب بود و چراغك بود.
شیطان ، تنها، تك بود.

باد آمده بود، باران زده بود: شب تر ، گل ها پرپر.
بویی نه براه.
ناگاه
آیینه رود، نقش غمی بنمود: شیطان لب آب.
خاك سایه در خواب.
زمزمه ای می مرد.بادی می رفت، رازی می برد.
                                                                   »سهراب سپهری«


:: مرتبط با: سهراب سپهری ,
 



نشانی
نوشته شده در یکشنبه سوم آبان 1388
ساعت : ساعت 10 و 34 دقیقه و 26 ثانیه
نویسنده : Hossein Ashrafi
"خانه دوست كجاست؟" در فلق بود كه پرسید سوار.
آسمان مكثی كرد.
رهگذر شاخه نوری كه به لب داشت به تاریكی شن‌ها بخشید
و به انگشت نشان داد سپیداری و گفت:

"نرسیده به درخت،
كوچه باغی است كه از خواب خدا سبزتر است
و در آن عشق به اندازه پرهای صداقت آبی است
می‌روی تا ته آن كوچه كه از پشت بلوغ، سر به در می‌آرد،
پس به سمت گل تنهایی می‌پیچی،
دو قدم مانده به گل،
پای فواره جاوید اساطیر زمین می‌مانی
و تو را ترسی شفاف فرا می‌گیرد.
در صمیمیت سیال فضا، خش‌خشی می‌شنوی:
كودكی می‌بینی
رفته از كاج بلندی بالا، جوجه بردارد از لانه نور
و از او می‌پرسی
خانه دوست كجاست."
                                                                        »سهراب سپهری«


:: مرتبط با: سهراب سپهری ,
 



در سفر آن سوها
نوشته شده در یکشنبه سوم آبان 1388
ساعت : ساعت 10 و 33 دقیقه و 01 ثانیه
نویسنده : Hossein Ashrafi
ایوان تهی است ، و باغ از یاد مسافر سرشار.
در دره آفتاب ، سر برگرفته ای:
كنار بالش تو ، بید سایه فكن از پا در آمده است.
دوری، تو از آن سوی شقایق دوری.
در خیرگی بوته ها ، كو سایه لبخندی كه گذر كند ؟
از شكاف اندیشه ، كو نسیمی كه درون آید ؟
سنگریزه رود ، برگونه تو می لغزد.
شبنم جنگل دور، سیمای ترا می رباید.
ترا از تو ربوده اند، و این تنهایی ژرف است.
می گریی، و در بیراهه زمزمه ای سرگردان می شوی.
                                                                              »سهراب سپهری«
                                                                              »منظومه ی آوار آفتاب«

:: مرتبط با: سهراب سپهری ,
 



مرغ معما
نوشته شده در یکشنبه سوم آبان 1388
ساعت : ساعت 10 و 30 دقیقه و 09 ثانیه
نویسنده : Hossein Ashrafi
دیر زمانی است روی شاخه این بید
مرغی بنشسته كو به رنگ معماست
نیست هم آهنگ او صدایی، رنگی
چون من در این دیار، تنها، تنهاست
گرچه درونش همیشه پر زهیاهوست،
مانده بر این پرده لیك صورت خاموش
روزی اگر بشكند سكوت پر از حرف،
بام و در این سرای می‌رود از هوش.
راه فرو بسته گرچه مرغ به آوا،
قالب خاموش او صدایی گویاست.
می‌گذرد لحظه‌ها به چشمش بیدار،
پیكر او لیك سایه – روشن رؤیاست.
رسته ز بالا و پست بال و پر او
زندگی دور مانده: موج سرابی
سایه‌اش افسرده بر درازی دیوار
پرده دیوار و سایه: پرده خوابی
خیره نگاهش به طرح خیالی
آنچه در آن چشم‌هاست نقش هوس نیست
دارد خاموشی اش چون با من پیوند،
چشم نهانش به راه صحبت كس نیست
ره به دورن می‌برد حمایت این مرغ:
آنچه نیاید به دل، خیال فریب است
دارد با شهرهای گمشده پیوند:
مرغ معما در این دیار غریب است
                                                                  » سهراب سپهری« 
                                                                  »منظومه ی مرگ رنگ«

:: مرتبط با: سهراب سپهری ,