تبلیغات
♥سیاسی♥بین المللی ♥فرهنگی ♥دینی ♥اقتصادی ♥علمی ♥ورزشی ♥ - مطالب پروین اعتصامی ایکو
 
 
پیغام مدیر :
با سلام خدمت شما بازدیدكننده گرامی ، خوش آمدید به سایت من . لطفا برای هرچه بهتر شدن مطالب این وب سایت ، ما را از نظرات و پیشنهادات خود آگاه سازید و به ما را در بهتر شدن كیفیت مطالب یاری کنید.
 
 
اشعار پروین اعتصامی -4
نوشته شده در سه شنبه بیستم مهر 1389
ساعت : ساعت 17 و 56 دقیقه و 42 ثانیه
نویسنده : Hossein Ashrafi

اشعار پروین اعتصامی -4

ابیات : ٥٩
******************
ای شده سوخته‌ی آتش نفسانی
سالها کرده تباهی و هوسرانی
دزد ایام گرفتست گریبانت
بس کن ای بیخودی و سربگریبانی
صبح رحمت نگشاید همه تاریکی
یوسف مصر نگردد همه زندانی
راه پر خار مغیلان وتو بی موزه
سفره بی توشه و شب تیره و بارانی
ای بخود دیده چو شداد، خدابین شو
جز خدا را نسزد رتبت یزدانی
تو سلیمان شدن آموزی اگر، دیوان
نتوانند زدن لاف سلیمانی
تا بکی کودنی و مستی و خودرائی
تا بکی کودکی و بازی و نادانی
تو درین خاک سیه زر دل افروزی
تو درین دشت و چمن لاله‌ی نعمانی
پیش دیوان مبر اندوه دل و مگری
که بخندند چو بینند که گریانی
عقل آموخت بهر کارگری کاری
او چو استاد شد و ما چو دبستانی
خود نمیدانی و از خلق نمیپرسی
فارغ از مشکل و بیگانه ز آسانی
که برد بار تو امروز که مسکینی
که ترا نان دهد امروز که بی نانی
دست تقوی بگشا، پای هوی بربند
تا ببینند که از کرده پشیمانی
گهریهای حقیقت گهر خود را
نفروشند بدین هیچی و ارزانی
دیده‌ی خویش نهان بین کن و بین آنگه
دامهائی که نهادند به پنهانی
حیوان گشتن و تن پروری آسانست
روح پرورده کن از لقمه‌ی روحانی
با خرد جان خود آن به که بیارائی
با هنر عیب خود آن به که بپوشانی
با خبر باش که بی مصلحت و قصدی
آدمی را نبرد دیو به مهمانی
نفس جو داد که گندم ز تو بستاند
به که هرگز ندهی رشوت و نستانی
دشمنانند ترا زرق و فساد، اما
به گمان تو که در حلقه‌ی یارانی
تا زبون طمعی هیچ نمیارزی
تا اسیر هوسی هیچ نمیدانی
خوشتر از دولت جم، دولت درویشی
بهتر از قصر شهی، کلبه‌ی دهقانی
خانگی باشد اگر دزد، بصد تدبیر
نتوان کرد از آن خانه نگهبانی
برو از ماه فراگیر دل افروزی
برو از مهره بیاموز درخشانی
پیش زاغان مفکن گوهر یکدانه
پیش خربنده مبر لعل بدخشانی
گر که همصحبت تو دیو نبودستی
ز که آموختی این شیوه‌ی شیطانی
صفتی جوی که گویند نکوکاری
سخنی گوی که گویند سخندانی
بگذر از بحر و ز فرعون هوی مندیش
دهر دریا و تو چون موسی عمرانی
اژدهای طمع و گرگ طبیعت را
گر بترسی، نتوانی که بترسانی
بفکن این لاشه‌ی خونین، تو نه ناهاری
برکن این جامه‌ی چرکین، تو نه عریانی
گر توانی، به دلی توش و توانی ده
که مبادا رسد آنروز که نتوانی
خون دل چند خوری در دل سنگ، ای لعل
مشتریهاست برای گهر کانی
گر چه یونان وطن بس حکما بودست
نیست آگاه ز حکمت همه یونانی
کلبه‌ای را که نه فرشی و نه کالائیست
بر درش می‌نبود حاجت دربانی
زنده با گفتن پندم نتوانی کرد
که تو خود نیز چو من کشته‌ی عصیانی
کینه می‌ورزی و در دائره‌ی صدقی
رهزنی میکنی و در ره ایمانی
تا کی این خام فریبی، تو نه یاجوجی
چند بلعیدن مردم، تو نه ثعبانی
مقصد عافیت از گمشدگان پرسی
رو که بر گمشدگان خویش تو برهانی
گوسفندان تو ایمن ز تو چون باشند
که شبانگاه تو در مکمن گرگانی
گاه از رنگرزان خم تزویری
گاه بر پشت خر وسوسه پالانی
تشنه خون خورد و تو خودبین به لب جوئی
گرسنه مرد و تو گمره بسر خوانی
دود آهست بنائی که تو میسازی
چاه راهست کتابی که تو میخوانی
دیده بگشای، نه اینست جهان بینی
کفر بس کن، نه چنین است مسلمانی
چو نهالیست روان و تو کشاورزی
چو جهانیست وجود و تو جهانبانی
تو چراغی، ز چه رو همنفس بادی
تو امیدی، ز چه همخانه‌ی حرمانی
تو درین بزم، چو افروخته قندیلی
تو درین قصر، چو آراسته ایوانی
تو ز خود رفته و وادی شده پر آفت
تو بخواب اندر و کشتی شده طوفانی
تو رسیدن نتوانی بسبکباران
که برفتار نه ماننده‌ی ایشانی
فکر فردا نتوانی که کنی دیگر
مگر امروز که در کشور امکانی
عاقبت کشته‌ی شمشیر مه و سالی
آخر کار شکار دی و آبانی
هوشیاری و شب و روز بمیخانه
همدم درد کشان همسر مستانی
همچو برزیگر آفت زده محصولی
همچو رزم آور و غارت شده خفتانی
مار در لانه، ولی مور بافسونی
گرد در خانه، ولی گرد بمیدانی
دل بیچاره و مسکین مخراش امروز
رسد آنروز که بی ناخن و دندانی
داستانت کند این چرخ کهن، هر چند
نامجوینده‌تر از رستم دستانی
روز بر مسند پاکیزه‌ی انصافی
شام در خلوت آلوده‌ی دیوانی
دست مسکین نگرفتی و توانائی
میوه‌ای گرد نکردی و به بستانی
ظاهرست این که بد افتی چو شوی بدخواه
روشنست این که برنجی چو برنجانی
دیو بسیار بود در ره دل، پروین
کوش تا سر ز ره راست نپیچانی
تعداد ابیات : ٥٨
*********************
اگر روی طلب زائینه‌ی معنی نگردانی
فساد از دل فروشوئی، غبار از جان برافشانی
هنر شد خواسته، تمییز بازار و تو بازرگان
طمع زندان شد و پندار زندانبان، تو زندانی
یکی دیوار ناستوار بی پایه‌ست خود کامی
اگر بادی وزد، ناگه گدازد رو بویرانی
درین دریا بسی کشتی برفت و گشت ناپیدا
ترا اندیشه باید کرد زین دریای طوفانی
بچشم از معرفت نوری بیفزای، ار نه بیچشمی
بجان از فضل و دانش جامه‌ای پوش، ار نه بیجانی
بکس مپسند رنجی کز برای خویش نپسندی
بدوش کس منه باری که خود بردنش نتوانی
قناعت کن اگر در آرزوی گنج قارونی
گدای خویش باش ار طالب ملک سلیمانی
مترس از جانفشانی گر طریق عشق میپوئی
چو اسمعیل باید سر نهادن روز قربانی
به نرد زندگانی مهره‌های وقت و فرصت را
همه یکباره میبازی، نه میپرسی، نه میدانی
ترا پاک آفرید ایزد، ز خود شرمت نمیید
که روزی پاک بودستی، کنون آلوده دامانی
از آنرو میپذیری ژاژخائیهای شیطان را
که هرگز دفتر پاک حقیقت را نمیخوانی
مخوان جز درس عرفان تا که از رفتار و گفتارت
بداند دیو کز شاگردهای این دبستان
چه زنگی میتوان از دل ستردن با سیه رائی
چه کاری میتوان از پیش بردن با تن آسانی
درین ره پیشوایان تو دیوانند و گمراهان
سمند خویش را هر جا که میخواهند میرانی
مزن جز خیمه‌ی علم و هنر، تا سربرافرازی
مگو جز راستی، تا گوش اهریمن بپیچانی
زبد کاری قبا کردی و از تلبیس پیراهن
بسی زیبنده‌تر بود از قبای ننگ، عریانی
همی کندی در و دیوار بام قلعه‌ی جان را
یکی روزش نکردی چون نگهبانان نگهبانی
ز خود بینی سیه کردی دل بیغش، ز خودبینی
ز نادانی در افتادی درین آتش، ز نادانی
چرا در کارگاه مردمی بی مایه و سودی
چرا از آفتاب علم چون خفاش پنهانی
چه میبافی پرند و پرنیان در دوک نخ ریسی
چه میخواهی درین تاریک شب زین تیه ظلمانی
عصا را اژدها بایست کردن، شعله را گلزار
تو با دعوی گه ابراهیم و گاهی پور عمرانی
چرا تا زر و داروئیت هست از درد بخروشی
چرا تا دست و بازوئیت هست از کار و امانی
چو زرع و خوشه داری، از چه معنی خوشه چینستی
چو اسب و توشه‌داری، از چه اندر راه حیرانی
چه کوشی بهر یک گوهر بکان تیره‌ی هستی
تو خود هم گوهری گر تربیت یابی و هم کانی
تو خواهی دردها درمان کنی، اما به بیدردی
تو خواهی صعبها آسان کنی، اما به آسانی
بیابانیست تن، پر سنگلاخ و ریگ سوزنده
سرابت میفریبد تا مقیم این بیابانی
چو نورت تیرگیها را منور کرد، خورشیدی
چو در دل پرورانیدی گل معنی، گلستانی
خرابیهای جانرا با یکی تغییر معماری
خسارتهای تن را با یکی تدبیر تاوانی
بنور افزای، ناید هیچگاه از نور تاریکی
به نیکی کوش، هرگز ناید از نیکی پشیمانی
تو اندر دکه‌ی دانش خریداری و دلالی
تو اندر مزرع هستی کشاورزی و دهقانی
مکن خود را غبار از صرصر جهل و هوی و کین
درین جمعیت گمره نیابی جز پریشانی
همی مردم بیازاری و جای مردمی خواهی
همی در هم کشی ابروی، چون گویند ثعبانی
چو پتک ار زیر دستانرا بکوبی و نیندیشی
رسد روزی که بینی چرخ پتکست و تو سندانی
چو شمع حق برافروزند و هر پنهان شود پیدا
تو دیگر کی توانی عیب کار خود بپوشانی
عوامت دست میبوسند و تو پابند سالوسی
خواصت شیر میخوانند و تو از گربه ترسانی
ترا فرقان دبیرستان اخلاق و معالی شد
چرا چون طفل کودن زین دبیرستان گریزانی
نگردد با تو تقوی دوست، تا همکاسه‌ی آزی
نباشد با تو دین انباز، تا انباز شیطانی
بدانش نیستی نام‌آور و منعم بدیناری
بعمنی نیستی آزاده و عارف بعنوانی
تو تصویر و هوی نقاش و خودکامی نگارستان
از آنرو گه سپیدی، گه سیاهی، گه الوانی
جز آلایش چه زاید زین زبونی و سیه رائی
جز اهریمن کرا افتد پسند این خوی حیوانی
پلنگ اندر چرا خور، یوز در ره، گرگ در آغل
تو چوپان نیستی، بهر تو عنوانست چوپانی
قماش خود ندانم با چه تار و پود میبافی
نه زربفتی، نه دیبائی، نه کرباسی، نه کتانی
برای شستشوی جان ز شوخ و ریم آلایش
ز علم و تربیت بهتر چه صابونی، چه اشنانی
ز جوی علم، دل را آب ده تا بر لب جوئی
ز خوان عقل، جان را سیر کن تا بر سر خوانی
روان ناشتا را کشت ناهاری و مسکینی
تو گه در پرسش آبی و گه در فکرت نانی
بیا کندند بارت تا نینگاری که بی توشی
گران کردند سنگت تا نپنداری که ارزانی
ز آلایش نداری باک تا عقلست معیارت
سبکساری نبینی تا درین فرخنده میزانی
چرا با هزل و مستی بگذرانی زندگانی را
چرا مستی کنی و هوشیارانرا بخندانی
بغیر از درگه اخلاص، بر هر درگهی خاکی
بغیر از کوچه‌ی توفیق، در هر کو بجولانی
بصحرای وجود اندر، بود صد چشمه‌ی حیوان
گناه کیست چون هرگز نمینوشی و عطشانی
برای غرق گشتن اندرین دریا نیفتادی
مکن فرصت تبه، غواص مروارید و مرجانی
همی اهریمنان را بدسرشت و پست مینامی
تو با این بد سگالیها کجا بهتر ازیشانی
ندیدی لاشه‌های مطبخ خونین شهرت را
اگر دیدی، چرا بر سفره‌اش هر روز مهمانی
نکو کارت چرا دانند، بدرای و بداندیشی
سبکبارت چرا خوانند، زیر بار عصیانی
بتیغ مردم آزاری چرا دل را بفرسائی
برای پیکر خاکی چرا جان را برنجانی
دبیری و دبیر بی کتاب و خط و املائی
هژبری و هژبر بیدل و چنگال و دندانی
کجا با تند باد زندگی دانی در افتادن
تو مسکین کاز نسیم اندکی چون بید لرزانی
درین گلزار نتوانی نشستن جاودان، پروین
همان به تا که بنشستی، نهالی چند بنشانی
تعداد ابیات : ٦١
****************
جوانا، بروز جوانی ز پیری
بیندیش، کز پیر ناید جوانی
روانی که ایزد ترا رایگان داد
بگیرد یکی روز هم رایگانی
چو کار تو ز امروز ماند بفردا
چه کاری کنی چون بفردا نمانی
غرض کشتن ماست، ورنه شب و روز
بخیره نکردند با هم تبانی
بدزدد ز تو باز دهر این کبوتر
گرش پر ببندی و گر برپرانی
بود خوابهای تو بیگاه و سنگین
بود حمله‌های قضا ناگهانی
زیان را تو برداشتی، سود را چرخ
شگفتی است این گونه بازارگانی
تو خود میروی از پی نفس گمراه
بدین ورطه خود را تو خود میکشانی
ندارد ز کس رهزن آز پروا
ز بام افتد، گرش از در برانی
چه میدزدی از فرصت کار و کوشش
تو خود نیز کالای دزد جهانی
ترازوی کار تو شد چرخ اخضر
ز کردارها گه سبک، گه گرانی
بتدبیر، مار هوی را فسونی
به تمییز، تیغ خرد را فسانی
بسی عیبهای تو پوشیده ماند
اگر پرده‌ی جهل را بردرانی
ز گرداب نفس ارتوانی رهیدن
ز گردابها خویش را وارهانی
همی گرگ ایام بر تو بخندد
که چون بره، این گرگ میپرورانی
میان تو و نیستی جز دمی نیست
بسیجی کن اکنون که خود در میانی
ز روز نخستین همین بود گیتی
تو نیز از نخست آنچه بودی همانی
به سرچشمه‌ی جان، شکسته سبوئی
به میخانه‌ی تن، ز دردی کشانی
بدوک وجود آنچنان کار میکن
که سر رشته‌ی عقل را نگسلانی
دفینه است عقل و تو گنجور عاقل
سفینه است عمر و تواش بادبانی
بصد چشم می‌بیندت چرخ گردان
مپندار کاز چشم گیتی نهانی
درین دائره هر چه هستی پدیدی
درین آینه هر که هستی عیانی
تو چون ذره این باد را در کمندی
تو چو صعوه این مار را در دهانی
شنیدی چو اندرز من، از تو خواهم
که بشنیده‌ی خویش را بشنوانی
ترا سفره آماده و دیو ناهار
بر این سفره بنگر کرا مینشانی
از آن روز برنان گرمی رسیدی
که گر ناشتائیست نانش رسانی
زمانه بسی بیشتر از تو داند
چه خوش میکنی دل که بسیار دانی
کشد کام و ناکام، چرخت بمیدان
کشد گر جبانی و گر پهلوانی
کمان سپهرت بیندازد آخر
تو مانند تیری که اندر کمانی
مه و سال چون کاروانیست خامش
تو یکچند همراه این کاروانی
حکایت کند رشته‌ی کارگاهت
اگر دیبه، گر بوریا، گر کتانی
هنرها گهرهای پاک وجودند
تو یکروز بحری و یکروز کانی
نکو خانه‌ای ساختی ای کبوتر
ندیدی که با باز هم آشیانی
بما جهل زان کرد دستان که هرگز
نکردیم با عقل همداستانی
برآنست دیو هوی تا بسوزی
تو نیز از سیه روزگاری برآنی
در این باغ دلکش که گیتیش نامست
قضا و قدر میکند باغبانی
بگلزار، گل یک نفس بود مهمان
فلک زود رنجید از میزبانی
بیا تا خرامیم سوی گلستان
بنظاره‌ی دولت بوستانی
سحر ابر آذاری آمد ز دریا
بطرف چمن کرد گوهر فشانی
زمین از صفای ریاحین الوان
زند طعنه بر نقش ارژنگ مانی
نهاده بسر نرگس از زر کلاهی
ببر کرده پیراهن پرنیانی
ازین کوچکه کوچ بایست کردن
که کردست بر روی پل زندگانی
قفس بشکن ای روح، پرواز میکن
چرا پایبند اندرین خاکدانی
همائی تو و سدره‌ات آشیانست
مکن خیره بر کرکسان میهمانی
دلیران گرفتند اقطار عالم
بشمشیر هندی و تیغ یمانی
از آن نامداران و گردنفرازان
نشانی نماندست جز بی نشانی
ببین تا چه کردست گردون گردان
به جمشید و طهمورث باستانی
گشوده دهان طاق کسری و گوید
چه شد تاج و تخت انوشیروانی
چنین است رسم و ره دهر، پروین
بدینگونه شد گردش آسمانی
بسوز اندرین تیه، ای دل نهانی
مخواه از درخت جهان سایبانی
سبکدانه در مزرع خود بیفشان
گر این برزگر میکند سرگرانی
چو کار آگهان کار بایست کردن
چه رسم و رهی بهتر از کاردانی
زمانه به گنج تو تا چشم دارد
نیاموزدت شیوه‌ی پاسبانی
سیاه و سفیدند اوراق هستی
یکی انده و آن یکی شادمانی
همه صید صیاد چرخیم روزی
برای که این دام میگسترانی
ندوزد قبای تو این سفله درزی
بگرداندت سر به چیره زبانی
چو شاگردی مکتب دیو کردی
ببایست لوح و کتابش بخوانی
همه دیدنیها و دانستنیها
ببین و بدان تا که روزی بدانی
چرا توبه‌ی گرگ را میپذیری
چرا تحفه‌ی دیو را میستانی
چو نیروی بازوت هست، ای توانا
بدرماندگان رحم کن تا توانی
درین نیلگون نامه، ثبت است با هم
حساب توانائی و ناتوانی
تعداد ابیات : ١٢
******************
همی کار تو کار ناستوده است
همی کردار بد را میستائی
گرفتار عقاب آرزوئی
اسیر پنجه‌ی باز هوائی
کمین گاه پلنگ است این چراگاه
تو همچون بره غافل در چرائی
سرانجام، اژدهای تست گیتی
تو آخر طعمه‌ی این اژدهائی
ازو بیگانه شو، کاین آشنا کش
ندارد هیچ پاس آشنائی
جهان همچون درختست و تو بارش
بیفتی چون در آن دیری بپائی
ازین دریای بی کنه و کرانه
نخواهی یافتن هرگز رهائی
ز تیر آموز اکنون راستکاری
که مانند کمان فردا دوتائی
بترک حرص گوی و پارسا شو
که خوش نبود طمع با پارسائی
چه حاصل از سر بی فکرت و رای
چه سود از دیده‌ی بی روشنائی
نهنگ ناشتا شد نفس، پروین
بباید کشتنش از ناشتائی
همی با عقل در چون و چرائی
همی پوینده در راه خطائی
تعداد ابیات : ٢٠
***********************
به لاله نرگس مخمور گفت وقت سحر
که هر که در صف باغ است صاحب هنریست
بنفشه مژده‌ی نوروز میدهد ما را
شکوفه را ز خزان وز مهرگان خبریست
بجز رخ تو که زیب و فرش ز خون دل است
بهر رخی که درین منظر است زیب و فریست
جواب داد که من نیز صاحب هنرم
درین صحیفه ز من نیز نقشی و اثریست
میان آتشم و هیچگاه نمیسوزم
همان بر سرم از جور آسمان شرریست
علامت خطر است این قبای خون آلود
هر آنکه در ره هستی است در ره خطریست
بریخت خون من و نوبت تو نیز رسد
بدست رهزن گیتی هماره نیشتریست
خوش است اگر گل امروز خوش بود فردا
ولی میان ز شب تا سحر گهان اگریست
از آن، زمانه بما ایستادگی آموخت
که تا ز پای نیفتیم، تا که پا و سریست
یکی نظر به گل افکند و دیگری بگیاه
ز خوب و ز شب چه منظور، هر که را نظریست
نه هر نسیم که اینجاست بر تو میگذرد
صبا صباست، بهر سبزه و گلشن گذریست
میان لاله و نرگس چه فرق، هر دو خوشند
که گل بطرف چمن هر چه هست عشوه‌گریست
تو غرق سیم و زر و من ز خون دل رنگین
بفقر خلق چه خندی، تو را که سیم و زریست
ز آب چشمه و باران نمی‌شود خاموش
که آتشی که در اینجاست آتش جگریست
هنر نمای نبودم بدین هنرمندی
سخن حدیث دگر، کار قصه دگریست
گل از بساط چمن تنگدل نخواهد رفت
بدان دلیل که مهمان شامی و سحریست
تو روی سخت قضا و قدر ندیدستی
هنوز آنچه تو را مینماید آستریست
از آن، دراز نکردم سخن درین معنی
که کار زندگی لاله کار مختصریست
خوش آنکه نام نکوئی بیادگار گذاشت
که عمر بی ثمر نیک، عمر بی ثمریست
کسیکه در طلب نام نیک رنج کشید
اگر چه نام و نشانیش نیست، ناموریست

:: مرتبط با: پروین اعتصامی ,
 



اشعار پروین اعتصامی 5
نوشته شده در چهارشنبه بیستم مرداد 1389
ساعت : ساعت 18 و 07 دقیقه و 48 ثانیه
نویسنده : Hossein Ashrafi
تعداد ابیات : ١٥
*******************
مرغی نهاد روی بباغی ز خرمنی
ناگاه دید دانه‌ی لعلی به روزنی
پنداشت چینه‌ایست، بچالاکیش ربود
آری، نداشت جز هوس چینه چیدنی
چون دید هیچ نیست فکندش بخاک و رفت
زینسانش آزمود! چه نیک آزمودنی
خواندش گهر به پیش که من لعل روشنم
روزی باین شکاف فتادم ز گردنی
چون من نکرده جلوه‌گری هیچ شاهدی
چون من نپرورانده گهر هیچ معدنی
ما را فکند حادثه‌ای، ورنه هیچگاه
گوهر چو سنگریزه نیفتد به برزنی
با چشم عقل گر نگهی سوی من کنی
بینی هزار جلوه بنظاره کردنی
در چهره‌ام ببین چه خوشیهاست و تابهاست
افتاده و زبون شدم از اوفتادنی
خندید مرغ و گفت که با این فروغ و رنگ
بفروشمت اگر بخرد کس، به ارزنی
چون فرق در و دانه تواند شناختن
آن کو نداشت وقت نگه، چشم روشنی
در دهر بس کتاب و دبستان بود، ولیک
درس ادیب را چکند طفل کودنی
اهل مجاز را ز حقیقت چه آگهیست
دیو آدمی نگشت به اندرز گفتنی
آن به که مرغ صبح زند خیمه در چمن
خفاش را بدیده چه دشتی، چه گلشنی
دانا نجست پرتو گوهر ز مهره‌ای
عاقل نخواست پاکی جان خوش از تنی
پروین، چگونه جامه تواند برید و دوخت
آنکس که نخ نکرده بیک عمر سوزنی
تعداد ابیات : ١٠
**************************
بی روی دوست، دوش شب ما سحر نداشت
سوز و گداز شمع و من و دل اثر نداشت
مهر بلند، چهره ز خاور نمینمود
ماه از حصار چرخ، سر باختر نداشت
آمد طبیب بر سر بیمار خویش، لیک
فرصت گذشته بود و مداوا ثمر نداشت
دانی که نوشداروی سهراب کی رسید
آنگه که او ز کالبدی بیشتر نداشت
دی، بلبلی گلی ز قفس دید و جانفشاند
بار دگر امید رهائی مگر نداشت
بال و پری نزد چو بدام اندر اوفتاد
این صید تیره روز مگر بال و پر نداشت
پروانه جز بشوق در آتش نمیگداخت
میدید شعله در سر و پروای سر نداشت
بشنو ز من، که ناخلف افتاد آن پسر
کز جهل و عجب، گوش به پند پدر نداشت
خرمن نکرده توده کسی موسم درو
در مزرعی که وقت عمل برزگر نداشت
من اشک خویش را چو گهر پرورانده‌ام
دریای دیده تا که نگوئی گهر نداشت
تعداد ابیات : ٨
*********************
روزی گذشت پادشهی از گذرگهی
فریاد شوق بر سر هر کوی و بام خاست
پرسید زان میانه یکی کودک یتیم
کاین تابناک چیست که بر تاج پادشاست
آن یک جواب داد چه دانیم ما که چیست
پیداست آنقدر که متاعی گرانبهاست
نزدیک رفت پیرزنی کوژپشت و گفت
این اشک دیده‌ی من و خون دل شماست
ما را به رخت و چوب شبانی فریفته است
این گرگ سالهاست که با گله آشناست
آن پارسا که ده خرد و ملک، رهزن است
آن پادشا که مال رعیت خورد گداست
بر قطره‌ی سرشک یتیمان نظاره کن
تا بنگری که روشنی گوهر از کجاست
پروین، به کجروان سخن از راستی چه سود
کو آنچنان کسی که نرنجد ز حرف راست
تعداد ابیات : ١٢
******************
بلبل آهسته به گل گفت شبی
که مرا از تو تمنائی هست
من به پیوند تو یک رای شدم
گر ترا نیز چنین رائی هست
گفت فردا به گلستان باز آی
تا ببینی چه تماشائی هست
گر که منظور تو زیبائی ماست
هر طرف چهره‌ی زیبائی هست
پا بهرجا که نهی برگ گلی است
همه جا شاهد رعنائی هست
باغبانان همگی بیدارند
چمن و جوی مصفائی هست
قدح از لاله بگیرد نرگس
همه جا ساغر و صهبائی هست
نه ز مرغان چمن گمشده‌ایست
نه ز زاغ و زغن آوائی هست
نه ز گلچین حوادث خبری است
نه به گلشن اثر پائی هست
هیچکس را سر بدخوئی نیست
همه را میل مدارائی هست
گفت رازی که نهان است ببین
اگرت دیده‌ی بینائی هست
هم از امروز سخن باید گفت
که خبر داشت که فردائی هست
تعداد ابیات : ٣١
****************
مرا با روشنائی نیست کاری
که ماندم در سیاهی روزگاری
نه یکسانند نومیدی و امید
جهان بگریست بر من، بر تو خندید
در آن مدت که من امید بودم
بکردار تو خود را می‌ستودم
مرا هم بود شادیها، هوسها
چمنها، مرغها، گلها، قفسها
مرا دلسردی ایام بگداخت
همان ناسازگاری، کار من ساخت
چراغ شب ز باد صبحگه مرد
گل دوشینه یکشب ماند و پژمرد
سیاهی های محنت جلوه‌ام برد
درشتی دیدم و گشتم چنین خرد
شبانگه در دلی تنگ آرمیدم
شدم اشکی و از چشمی چکیدم
ندیدم ناله‌ای بودم سحرگاه
شکنجی دیدم و گشتم یکی آه
تو بنشین در دلی کاز غم بود پاک
خوشند آری مرا دلهای غمناک
چو گوی از دست ما بردند فرجام
چه فرق ار اسب توسن بود یا رام
گذشت امید و چون برقی درخشید
هماره کی درخشید برق امید
به نومیدی، سحرگه گفت امید
که کس ناسازگاری چون تو نشنید
بهر سو دست شوقی بود بستی
بهر جا خاطری دیدی شکستی
کشیدی بر در هر دل سپاهی
ز سوزی، ناله‌ای، اشکی و آهی
زبونی هر چه هست و بود از تست
بساط دیده اشک آلود از تست
بس است این کار بی تدبیر کردن
جوانان را بحسرت پیر کردن
بدین تلخی ندیدم زندگانی
بدین بی مایگی بازارگانی
نهی بر پای هر آزاده بندی
رسانی هر وجودی را گزندی
باندوهی بسوزی خرمنی را
کشی از دست مهری دامنی را
غبارت چشم را تاریکی آموخت
شرارت ریشه‌ی اندیشه را سوخت
دو صد راه هوس را چاه کردی
هزاران آرزو را آه کردی
ز امواج تو ایمن، ساحلی نیست
ز تاراج تو فارغ، حاصلی نیست
مرا در هر دلی، خوش جایگاهیست
بسوی هر ره تاریک راهیست
دهم آزردگانرا مومیائی
شوم در تیرگیها روشنائی
دلی را شاد دارم با پیامی
نشانم پرتوی را با ظلامی
عروس وقت را آرایش از ماست
بنای عشق را پیدایش از ماست
غمی را ره ببندم با سروری
سلیمانی پدید آرم ز موری
بهر آتش، گلستانی فرستم
بهر سر گشته، سامانی فرستم
خوش آن رمزی که عشقی را نوید است
خوش آن دل کاندران نور امید است
بگفت ایدوست، گردشهای دوران
شما را هم کند چون ما پریشان
تعداد ابیات : ١٨
**********************
با دوک خویشن، پیرزنی گفت وقت کار
کاوخ! ز پنبه ریشتنم موی شد سفید
از بس که بر تو خم شدم و چشم دوختم
کم نور گشت دیده‌ام و قامتم خمید
ابر آمد و گرفت سر کلبه‌ی مرا
بر من گریست زار که فصل شتا رسید
جز من که دستم از همه چیز جهان تهیست
هر کس که بود، برگ زمستان خود خرید
بی زر، کسی بکس ندهد هیزم و زغال
این آرزوست گر نگری، آن یکی امید
بر بست هر پرنده در آشیان خویش
بگریخت هر خزنده و در گوشه‌ای خزید
نور از کجا به روزن بیچارگان فتد
چون گشت آفتاب جهانتاب ناپدید
از رنج پاره دوختن و زحمت رفو
خونابه‌ی دلم ز سر انگشتها چکید
یک جای وصله در همه‌ی جامه‌ام نماید
زین روی وصله کردم، از آن رو ز هم درید
دیروز خواستم چو بسوزن کنم نخی
لرزید بند دستم و چشمم دگر ندید
من بس گرسنه خفتم و شبها مشام من
بوی طعام خانه‌ی همسایگان شنید
ز اندوه دیر گشتن اندود بام خویش
هر گه که ابر دیدم و باران، دلم طپید
پرویزنست سقف من، از بس شکستگی
در برف و گل چگونه تواند کس آرمید
هنگام صبح در عوض پرده، عنکبوت
بر بم و سقف ریخته‌ام تارها تنید
در باغ دهر بهر تماشای غنچه‌ای
بر پای من بهر قدمی خارها خلید
سیلابهای حادثه بسیار دیده‌ام
سیل سرشک زان سبب از دیده‌ام دوید
دولت چه شد که چهره ز درماندگان بتافت
اقبال از چه راه ز بیچارگان رمید
پروین، توانگران غم مسکین نمیخورند
بیهوده‌اش مکوب که سر دست این حدید
تعداد ابیات : ١٤
***********************
تا بکی جان کندن اندر آفتاب ای رنجبر
ریختن از بهر نان از چهر آب ای رنجبر
زینهمه خواری که بینی زافتاب و خاک و باد
چیست مزدت جز نکوهش یا عتاب ای رنجبر
از حقوق پایمال خویشتن کن پرسشی
چند میترسی ز هر خان و جناب ای رنجبر
جمله آنان را که چون زالو مکندت خون بریز
وندران خون دست و پائی کن خضاب ای رنجبر
دیو آز و خودپرستی را بگیر و حبس کن
تا شود چهر حقیقت بی حجاب ای رنجبر
حاکم شرعی که بهر رشوه فتوی میدهد
کی دهد عرض فقیران را جواب ای رنجبر
آنکه خود را پاک میداند ز هر آلودگی
میکند مردار خواری چون غراب ای رنجبر
گر که اطفال تو بی شامند شبها باک نیست
خواجه تیهو می‌کند هر شب کباب ای رنجبر
گر چراغت را نبخشیده‌است گردون روشنی
غم مخور، میتابد امشب ماهتاب ای رنجبر
در خور دانش امیرانند و فرزندانشان
تو چه خواهی فهم کردن از کتاب ای رنجبر
مردم آنانند کز حکم و سیاست آگهند
کارگر کارش غم است و اضطراب ای رنجبر
هر که پوشد جامه‌ی نیکو بزرگ و لایق اوست
رو تو صدها وصله داری بر ثیاب ای رنجبر
جامه‌ات شوخ است و رویت تیره رنگ از گرد و خاک
از تو میبایست کردن اجتناب ای رنجبر
هر چه بنویسند حکام اندرین محضر رواست
کس نخواهد خواستن زیشان حساب ای رنجبر
تعداد ابیات : ٣٠
*****************
ای گربه، ترا چه شد که ناگاه
رفتی و نیامدی دگر بار
بس روز گذشت و هفته و ماه
معلوم نشد که چون شد این کار
جای تو شبانگه و سحرگاه
در دامن من تهیست بسیار
در راه تو کند آسمان چاه
کار تو زمانه کرد دشوار
پیدا نه بخانه‌ای نه بر بام
*****
ای گمشده‌ی عزیز، دانی
کز یاد نمیشوی فراموش
برد آنکه ترا بمیهمانی
دستیت کشید بر سر و گوش
بنواخت تو را بمهربانی
بنشاند تو را دمی در آغوش
میگویمت این سخن نهانی
در خانه‌ی ما ز آفت موش
نه پخته بجای ماند و نه خام
*****
آن پنجه‌ی تیز در شب تار
کردست گهی شکار ماهی
گشته است بحیله‌ای گرفتار
در چنگ تو مرغ صبحگاهی
افتد گذرت بسوی انبار
بانو دهدت هر آنچه خواهی
در دیگ طمع، سرت دگر بار
آلود بروغن و سیاهی
چونی به زمان خواب و آرام
*****
آنروز تو داشتی سه فرزند
از خنده‌ی صبحگاه خوشتر
خفتند نژند روزکی چند
در دامن گربه‌های دیگر
فرزند ز مادرست خرسند
بیگانه کجا و مهر مادر
چون عهد شد و شکست پیوند
گشتند بسان دوک لاغر
مردند و برون شدند زین دام
*****
از بازی خویش یاد داری
بر بام، شبی که بود مهتاب
گشتی چو ز دست من فراری
افتاد و شکست کوزه‌ی آب
ژولید، چو آب گشت جاری
آن موی به از سمور و سنجاب
زان آشتی و ستیزه کاری
ماندی تو ز شبروی، من از خواب
با آن همه توسنی شدی رام
*****
آنجا که طبیب شد بداندیش
افزوده شود به دردمندی
این مار همیشه میزند نیش
زنهار به زخم کس نخندی
هشدار، بسیست در پس و پیش
بیغوله و پستی و بلندی
با حمله قضا نرانی از خویش
با حیله ره فلک نبندی
یغما گر زندگی است ایام
............................................
تعداد ابیات : ٣٦
***************
ای مرغک خرد، ز اشیانه
پرواز کن و پریدن آموز
تا کی حرکات کودکانه
در باغ و چمن چمیدن آموز
رام تو نمی‌شود زمانه
رام از چه شدی، رمیدن آموز
مندیش که دام هست یا نه
بر مردم چشم، دیدن آموز
شو روز بفکر آب و دانه
هنگام شب، آرمیدن آموز
از لانه برون مخسب زنهار
*****
این لانه‌ی ایمنی که داری
دانی که چسان شدست آباد
کردند هزار استواری
تا گشت چنین بلند بنیاد
دادند باوستادکاری
دوریش ز دستبرد صیاد
تا عمر تو با خوشی گذاری
وز عهد گذشتگان کنی یاد
یک روز، تو هم پدید آری
آسایش کودکان نوزاد
گه دایه شوی، گهی پرستار
*****
این خانه‌ی پاک، پیش از این بود
آرامگه دو مرغ خرسند
کرده به گل آشیانه اندود
یکدل شده از دو عهد و پیوند
یکرنگ چه در زیان چه در سود
هم رنجبر و هم آرزومند
از گردش روزگار خشنود
آورده پدید بیضه‌ای چند
آن یک، پدر هزار مقصود
وین مادر بس نهفته فرزند
بس رنج کشید و خورد تیمار
*****
گاهی نگران ببام و روزن
بنشست برای پاسبانی
روزی بپرید سوی گلشن
در فکرت قوت زندگانی
خاشاک بسی ز کوی و برزن
آورد برای سایبانی
یک چند به لانه کرد مسکن
آموخت حدیث مهربانی
آنقدر پرش بریخت از تن
آنقدر نمود جانفشانی
تا راز نهفته شد پدیدار
*****
آن بیضه بهم شکست و مادر
در دامن مهر پروراندت
چون دید ترا ضعیف و بی پر
زیر پر خویشتن نشاندت
بس رفت کوه و دشت و کهسر
تا دانه و میوه‌ای رساندت
چون گشت هوای دهر خوشتر
بر بامک آشیانه خواندت
بسیار پرید تا که آخر
از شاخته بشاخه‌ای پراندت
آموخت بسیت رسم و رفتار
*****
داد آگهیست چنانکه دانی
از زحمت حبس و فتنه‌ی دام
آموخت همی که تا توانی
بیگاه مپر ببرزن و بام
هنگام بهار زندگانی
سرمست براغ و باغ مخرام
کوشید بسی که در نمانی
روز عمل و زمان آرام
برد اینهمه رنج رایگانی
چون تجربه یافتی سرانجام
رفت و بتو واگذاشت این کار

:: مرتبط با: پروین اعتصامی ,
:: برچسب‌ها: اشعار پروین اعتصامی 5 ,
 



اشعار پروین اعتصامی -
نوشته شده در پنجشنبه بیستم خرداد 1389
ساعت : ساعت 18 و 06 دقیقه و 44 ثانیه
نویسنده : Hossein Ashrafi
تعداد ابیات : ١١
*************************
ای خوشا مستانه سر در پای دلبر داشتن
دل تهی از خوب و زشت چرخ اخضر داشتن
نزد شاهین محبت بی پر و بال آمدن
پیش باز عشق آئین کبوتر داشتن
سوختن بگداختن چون شمع و بزم افروختن
تن بیاد روی جانان اندر آذر داشتن
اشک را چون لعل پروردن بخوناب جگر
دیده را سوداگر یاقوت احمر داشتن
هر کجا نور است چون پروانه خود را باختن
هر کجا نار است خود را چون سمندر داشتن
آب حیوان یافتن بیرنج در ظلمات دل
زان همی نوشیدن و یاد سکندر داشتن
از برای سود، در دریای بی پایان علم
عقل را مانند غواصان، شناور داشتن
گوشوار حکمت اندر گوش جان آویختن
چشم دل را با چراغ جان منور داشتن
در گلستان هنر چون نخل بودن بارور
عار از ناچیزی سرو و صنوبر داشتن
از مس دل ساختن با دست دانش زر ناب
علم و جان را کیمیاگر داشتن
همچو مور اندر ره همت همی پا کوفتن
چون مگس همواره دست شوق بر سر داشتن
تعداد ابیات : ٩
*************************
ای خوشا سودای دل از دیده پنهان داشتن
مبحث تحقیق را در دفتر جان داشتن
دیبه‌ها بی کارگاه و دوک و جولا بافتن
گنجها بی پاسبان و بی نگهبان داشتن
بنده فرمان خود کردن همه آفاق را
دیو بستن، قدرت دست سلیمان داشتن
در ره ویران دل، اقلیم دانش ساختن
در ره سیل قضا، بنیاد و بنیان داشتن
دیده را دریا نمودن، مردمک را غوصگر
اشک را مانند مروارید غلطان داشتن
از تکلف دور گشتن، ساده و خوش زیستن
ملک دهقانی خریدن، کار دهقان داشتن
رنجبر بودن، ولی در کشتزار خویشتن
وقت حاصل خرمن خود را بدامان داشتن
روز را با کشت و زرع و شخم آوردن بشب
شامگاهان در تنور خویشتن نان داشتن
سربلندی خواستن در عین پستی، ذره‌وار
آرزوی صحبت خورشید رخشان داشتن
تعداد ابیات : ٦
****************************
ای خوش از تن کوچ کردن، خانه در جان داشتن
روی مانند پری از خلق پنهان داشتن
همچو عیسی بی پر و بی بال بر گردون شدن
همچو ابراهیم در آتش گلستان داشتن
کشتی صبر اندرین دریا افکندن چو نوح
دیده و دل فارغ از آشوب طوفان داشتن
در هجوم ترکتازان و کمانداران عشق
سینه‌ای آماده بهر تیرباران داشتن
روشنی دادن دل تاریک را با نور علم
در دل شب، پرتو خورشید رخشان داشتن
همچو پاکان، گنج در کنج قناعت یافتن
مور قانع بودن و ملک سلیمان داشتن
تعداد ابیات : ٩
************************
ای خوشا خاطر ز نور علم مشحون داشتن
تیرگیها را ازین اقلیم بیرون داشتن
همچو موسی بودن از نور تجلی تابناک
گفتگوها با خدا در کوه و هامون داشتن
پاک کردن خویش را ز آلودگیهای زمین
خانه چون خورشید در اقطار گردون داشتن
عقل را بازارگان کردن ببازار وجود
نفس را بردن برین بازار و مغبون داشتن
بی حضور کیمیا، از هر مسی زر ساختن
بی وجود گوهر و زر، گنج قارون داشتن
گشتن اندر کان معنی گوهری عالمفروز
هر زمانی پرتو و تابی دگرگون داشتن
عقل و علم و هوش را بایکدیگر آمیختن
جان و دل را زنده زین جانبخش معجون داشتن
چون نهالی تازه، در پاداش رنج باغبان
شاخه‌های خرد خویش از بار، وارون داشتن
هر کجا دیوست، آنجا نور یزدانی شدن
هر کجا مار است، آنجا حکم افسون داشتن
تعداد ابیات : ٧
************************
ای خوش اندر گنج دل زر معانی داشتن
نیست گشتن، لیک عمر جاودانی داشتن
عقل را دیباچه‌ی اوراق هستی ساختن
علم را سرمایه‌ی بازارگانی داشتن
کشتن اندر باغ جان هر لحظه‌ای رنگین گلی
وندران فرخنده گلشن باغبانی داشتن
دل برای مهربانی پروراندن لاجرم
جان بتن تنها برای جانفشانی داشتن
ناتوانی را به لطفی خاطر آوردن بدست
یاد عجز روزگار ناتوانی داشتن
در مدائن میهمان جغد گشتن یکشبی
پرسشی از دولت نوشیروانی داشتن
صید بی پر بودن و از روزن بام قفس
گفتگو با طائران بوستانی داشتن
تعداد ابیات : ٣٠
*****************
کبوتر بچه‌ای با شوق پرواز
بجرئت کرد روزی بال و پر باز
پرید از شاخکی بر شاخساری
گذشت از بامکی بر جو کناری
نمودش بسکه دور آن راه نزدیک
شدش گیتی به پیش چشم تاریک
ز وحشت سست شد بر جای ناگاه
ز رنج خستگی درماند در راه
گه از اندیشه بر هر سو نظر کرد
گه از تشویش سر در زیر پر کرد
نه فکرش با قضا دمساز گشتن
نه‌اش نیروی زان ره بازگشتن
نه گفتی کان حوادث را چه نامست
نه راه لانه دانستی کدامست
نه چون هر شب حدیث آب و دانی
نه از خواب خوشی نام و نشانی
فتاد از پای و کرد از عجز فریاد
ز شاخی مادرش آواز در داد
کزینسان است رسم خودپسندی
چنین افتند مستان از بلندی
بدن خردی نیاید از تو کاری
به پشت عقل باید بردباری
ترا پرواز بس زودست و دشوار
ز نو کاران که خواهد کار بسیار
بیاموزندت این جرئت مه و سال
همت نیرو فزایند، هم پر و بال
هنوزت دل ضعیف و جثه خرد است
هنوز از چرخ، بیم دستبرد است
هنوزت نیست پای برزن و بام
هنوزت نوبت خواب است و آرام
هنوزت انده بند و قفس نیست
بجز بازیچه، طفلان را هوس نیست
نگردد پخته کس با فکر خامی
نپوید راه هستی را به گامی
ترا توش هنر میباید اندوخت
حدیث زندگی میباید آموخت
بباید هر دو پا محکم نهادن
از آن پس، فکر بر پای ایستادن
پریدن بی پر تدبیر، مستی است
جهان را گه بلندی، گاه پستی است
به پستی در، دچار گیر و داریم
ببالا، چنگ شاهین را شکاریم
من اینجا چون نگهبانم و تو چون گنج
ترا آسودگی باید، مرا رنج
تو هم روزی روی زین خانه بیرون
ببینی سحربازیهای گردون
از این آرامگه وقتی کنی یاد
که آبش برده خاک و باد بنیاد
نه‌ای تا زاشیان امن دلتنگ
نه از چوبت گزند آید، نه از سنگ
مرا در دامها بسیار بستند
ز بالم کودکان پرها شکستند
گه از دیوار سنگ آمد گه از در
گهم سرپنجه خونین شد گهی سر
نگشت آسایشم یک لحظه دمساز
گهی از گربه ترسیدم، گه از باز
هجوم فتنه‌های آسمانی
مرا آموخت علم زندگانی
نگردد شاخک بی بن برومند
ز تو سعی و عمل باید، ز من پند
تعداد ابیات : ١٨
*****************
جهاندیده کشاورزی بدشتی
بعمری داشتی زرعی و کشتی
بوقت غله، خرمن توده کردی
دل از تیمار کار آسوده کردی
ستمها میکشید از باد و از خاک
که تا از کاه میشد گندمش پاک
جفا از آب و گل میدید بسیار
که تا یک روز می انباشت انبار
سخنها داشت با هر خاک و بادی
بهنگام شیاری و حصاری
سحرگاهی هوا شد سرد زانسان
که از سرما بخود لرزید دهقان
پدید آورد خاشاکی و خاری
شکست از تاک پیری شاخساری
نهاد آن هیمه را نزدیک خرمن
فروزینه زد، آتش کرد روشن
چو آتش دود کرد و شعله سر داد
بناگه طائری آواز در داد
که ای برداشته سود از یکی شصت
درین خرمن مرا هم حاصلی هست
نشاید کتش اینجا برفروزی
مبادا خانمانی را بسوزی
بسوزد گر کسی این آشیانرا
چنان دانم که میسوزد جهان را
اگر برقی بما زین آذر افتد
حساب ما برون زین دفتر افتد
بسی جستم بشوق از حلقه و بند
که خواهم داشت روزی مرغکی چند
هنوز آن ساعت فرخنده دور است
هنوز این لانه بی بانگ سرور است
ترا زین شاخ آنکو داد باری
مرا آموخت شوق انتظاری
بهر گامی که پوئی کامجوئیست
نهفته، هر دلی را آرزوئیست
توانی بخش، جان ناتوان را
که بیم ناتوانیهاست جان را
تعداد ابیات : ٦
*********************
شنیده‌اید که آسایش بزرگان چیست
برای خاطر بیچارگان نیاسودن
بکاخ دهر که آلایش است بنیادش
مقیم گشتن و دامان خود نیالودن
همی ز عادت و کردار زشت کم کردن
هماره بر صفت و خوی نیک افزودن
ز بهر بیهده، از راستی بری نشدن
برای خدمت تن، روح را نفرسودن
برون شدن ز خرابات زندگی هشیار
ز خود نرفتن و پیمانه‌ای نپیمودن
رهی که گمرهیش در پی است نسپردن
دریکه فتنه‌اش اندر پس است نگشودن
تعداد ابیات : ٤٢
***************
از ساحت پاک آشیانی
مرغی بپرید سوی گلزار
در فکرت توشی و توانی
افتاد بسی و جست بسیار
رفت از چمنی به بوستانی
بر هر گل و میوه سود منقار
تا خفت ز خستگی زمانی
یغماگر دهر گشت بیدار
تیری بجهید از کمانی
چون برق جهان ز ابر آذار
گردید نژند خاطری شاد
*****
چون بال و پرش تپید در خون
از یاد برون شدش پریدن
افتاد ز گیرودار گردون
نومید ز آشیان رسیدن
از پر سر خویش کرد بیرون
نالید ز درد سر کشیدن
دانست که نیست دشت و هامون
شایسته‌ی فارغ آرمیدن
شد چهره‌ی زندگی دگرگون
در دیدن نماند تاب دیدن
مانا که دل از تپیدن افتاد
*****
مجروح ز رنج زندگی رست
از قلب بریده گشت شریان
آن بال و پر لطیف بشکست
وان سینه‌ی خرد خست پیکان
صیاد سیه دل از کمین جست
تا صید ضعیف گشت بیجان
در پهلوی آن فتاده بنشست
آلوده بخون مرغ دامان
بنهاد به پشتواره و بست
آمد سوی خانه شامگاهان
وان صید بدست کودکان داد
*****
چون صبح دمید، مرغکی خرد
افتاد ز آشیانه در جر
چون دانه نیافت، خون دل خورد
تقدیر، پرش بکند یکسر
شاهین حوادثش فرو برد
نشنید حدیث مهر مادر
دور فلکش بهیچ نشمرد
نفکند کسیش سایه بر سر
نادیده سپهر زندگی، مرد
پرواز نکرده، سوختش پر
رفت آن هوس و امید بر باد
*****
آمد شب و تیره گشت لانه
وان رفته نیامد از سفر باز
کوشید فسونگر زمانه
کاز پرده برون نیفتد این راز
طفلان بخیال آب و دانه
خفتند و نخاست دیگر آواز
از بامک آن بلند خانه
کس روز عمل نکرد پرواز
یکباره برفت از میانه
آن شادی و شوق و نعمت و ناز
زان گمشدگان نکرد کس یاد
*****
آن مسکن خرد پاک ایمن
خالی و خراب ماند فرجام
افتاد گلش ز سقف و روزن
خار و خسکش بریخت از بام
آرامگهی نه بهر خفتن
بامی نه برای سیر و آرام
بر باد شد آن بنای روشن
نابود شد آن نشانه و نام
از گردش روزگار توسن
وز بدسری سپهر و اجرام
دیگر نشد آن خرابی آباد
*****
شد ساقی چرخ پیر خرسند
پردید ز خون چو ساغری را
دستی سر راه دامی افکند
پیچانید به رشته‌ای سری را
جمعیت ایمنی پراکند
شیرازه درید دفتری را
با تیشه‌ی ظلم ریشه‌ای کند
بر بست ز فتنه‌ای دری را
خون ریخت بکام کودکی چند
برچید بساط مادری را
فرزند مگر نداشت صیاد؟
تعداد ابیات : ١٤
********************
وقت سحر، به آینه‌ای گفت شانه‌ای
کاوخ! فلک چه کجرو و گیتی چه تند خوست
ما را زمانه رنجکش و تیره روز کرد
خرم کسیکه همچو تواش طالعی نکوست
هرگز تو بار زحمت مردم نمیکشی
ما شانه می‌کشیم بهر جا که تار موست
از تیرگی و پیچ و خم راههای ما
در تاب و حلقه و سر هر زلف گفتگوست
با آنکه ما جفای بتان بیشتر بریم
مشتاق روی تست هر آنکسی که خوبروست
گفتا هر آنکه عیب کسی در قفا شمرد
هر چند دل فریبد و رو خوش کند عدوست
در پیش روی خلق بما جا دهند از انک
ما را هر آنچه از بد و نیکست روبروست
خاری بطعنه گفت چه حاصل ز بو و رنگ
خندید گل که هرچه مرا هست رنگ و بوست
چون شانه، عیب خلق مکن موبمو عیان
در پشت سر نهند کسی را که عیبجوست
زانکس که نام خلق بگفتار زشت کشت
دوری گزین که از همه بدنامتر هموست
ز انگشت آز، دامن تقوی سیه مکن
این جامه چون درید، نه شایسته‌ی رفوست
از مهر دوستان ریاکار خوشتر است
دشنام دشمنی که چو آئینه راستگوست
آن کیمیا که میطلبی، یار یکدل است
دردا که هیچگه نتوان یافت، آرزوست
پروین، نشان دوست درستی و راستی است
هرگز نیازموده، کسی را مدار دوست
تعداد ابیات : ٨
********************
بارید ابر بر گل پژمرده‌ای و گفت
کاز قطره بهر گوش تو آویزه ساختم
از بهر شستن رخ پاکیزه‌ات ز گرد
بگرفتم آب پاک ز دریا و تاختم
خندید گل که دیر شد این بخشش و عطا
رخساره‌ای نماند، ز گرما گداختم
ناسازگاری از فلک آمد، وگرنه من
با خاک خوی کردم و با خار ساختم
ننواخت هیچگاه مرا، گرچه بیدریغ
هر زیر و بم که گفت قضا، من نواختم
تا خیمه‌ی وجود من افراشت بخت گفت
کاز بهر واژگون شدنش برفراختم
دیگر ز نرد هستیم امید برد نیست
کاز طاق و جفت، آنچه مرا بود باختم
منظور و مقصدی نشناسد بجز جفا
من با یکی نظاره، جهان را شناختم
*****

:: مرتبط با: پروین اعتصامی ,
 



پروین اعتصامی؛ شاعره ای به بلندای قامت ادبیات پارسی
نوشته شده در سه شنبه بیستم مرداد 1388
ساعت : ساعت 13 و 32 دقیقه و 55 ثانیه
نویسنده : Hossein Ashrafi

پروین اعتصامی؛ شاعره ای به بلندای قامت ادبیات پارسی


راسخون:   فرهیخته پروری در استان مرکزی نام پروین را در گردونه بزرگان استان قرار داده است و البته این نسبت بدون ربط نیست. رخشنده در 25 اسفند 1285 در تبریز از پدری آشتیانی و مادری تبریزی به دینا آمد، عمر کوتاه خود را به رنج گذراند و نام بزرگترین بانوی شاعره کشور را بر خود نهاد.

روز تولد پروین اعتصامی در 25 اسفند با نام او در تقویم ایران به ثب رسیده است و این امر نشان از شعر ورزی و پختگی کلام او دارد.

از  فعالیت های اجتماعی تا شاگردی دهخدا و بهار

پروین موفقیتهای خود در تربیت مادر می دانست و به دلیل اینکه پدرش دارای فعالیت سیاسی و از مبارزان مشروطه خواهی بود پروین به گونه ای تربیت  شد که نه تنها خود را زن خانه می داست بلکه از فعالیتهای اجتماعی غافل نبود.

اعتصام ‌الملک آشتیانی پدر پروین از نویسندگان و مبارزان دوران مشروطه بود و در سال 1291به همراه خانواده ‌اش از رشت به تهران مهاجرت کرد.

به همین خاطر پروین از کودکی با مشروطه‌خواهان و چهره‌های فرهنگی آشنا شد و ادبیات را در کنار پدر و استادانی چون دهخدا و ملک الشعرای بهار آموخت.

در دوران کودکی، زبان‌های فارسی و عربی را زیر نظر معلمان خصوصی در منزل و زبان انگلیسی را در مدرسه آمریکایی‌ها فراگرفت.

 ازدواج ناموفق اولین شکست ناگفته پروین

پروین در سال 1313 با پسر عموی خود که از افسران شهربانی بود ازدواج کرد، اما طبع لطیف این زن در کنار اخلاق نظامی و از سویی برپا بودن بساط و عیش و نوش در خانه، دوام زندگی پروین را متزلزل کرد.

او در خانه ای پرازمحبت و معنویت، شعر و ادبیات پروش یافته بود و اکنون خانه ای که به جای نوای الهی شعر، بساط عیش و نوش در آن پهن باشد برای زنی اجتماعی، ترقی خواه و شاعر قابل تحمل نبود.

 افق شعر پروین به سوی دیگری غیر از مادیات و ویرانی بود و از این رو پروین را به جدایی از همسرش کشاند و او پس از دو ماه و نیم اقامت در خانه شوهر با گذشتن از مهریه هود طلاق گرفت و به خانه پدر بازگشت.

شکست در زندگی برای هر دختری گرانترین شکست است اما پروین باهمه تلخی شکست، با متانت وخونسردی شگفت آوری دوران تنهایی را سپری کرد و تا پایان عمر از آن سخنی بر زبان نیاورد.

1315، چاپ اولین دیوان شعر پروین

با وجود ناموفقی در ازدواج شاگردی پروین در محضر پدر، دهخداو ملک الشعرای بهار به او درس مقاومت آموخته بود و او با وجود ناملایمات دست از مطالعه و شاعری برنداشت و سال 1315 سالی بود که دیوان خود را به تشویق ملک الشعری بهار به چاپ رساند.

وی در سالهای 1315 و  1316 پروین به عنوان مدیر کتابخانه دانشسرای عالی مشغول به کار شد، مرگ پدرش در دی ماه 1316 ضربه هولناک دیگری به روح حساس او وارد کرد.

مرگ پدر شاید بزرگترین مرثیه زندگی پروین بود چنانکه در بیتی گفت: پدر آن تیشه که بر خاک تو زد دست اجل / تیشه‌ای بود که شد باعث ویرانی من.

حکمت های بلند در دل مناظره های شاعری چیره دست

بیش از هر چیزی مناظرات پروین در میان اشعار وی دارای شهرت است. مناظره سوزن و نخ، بلبل و گل سرخ، مست و محتسب و... از جمله شعرهای خواندنی پروین است و نشات گرفته از بخشی از خصلت های زنانه شاعر است.

محتسب، مستی به ره دید و گریبانش گرفت

مست گفت ای دوست، این پیراهن است، افسار نیست

گفت: مستی، زان سبب افتان و خیزان میروی

گفت: جرم راه رفتن نیست، ره هموار نیست

گفت: میباید تو را تا خانهٔ قاضی برم

 گفت: رو صبح آی، قاضی نیمه‌شب بیدار نیست

گفت: نزدیک است والی را سرای، آنجا شویم

گفت: والی از کجا در خانهٔ خمار نیست

گفت: تا داروغه را گوئیم، در مسجد بخواب

گفت: مسجد خوابگاه مردم بدکار نیست

گفت: دیناری بده پنهان و خود را وارهان

گفت: کار شرع، کار درهم و دینار نیست

گفت: از بهر غرامت، جامه‌ات بیرون کنم

گفت: پوسیدست، جز نقشی ز پود و تار نیست

گفت: آگه نیستی کز سر در افتادت کلاه

گفت: در سر عقل باید، بی کلاهی عار نیست

گفت: می بسیار خوردی، زان چنین بیخود شدی

گفت: ای بیهوده‌گو، حرف کم و بسیار نیست

گفت: باید حد زند هشیار مردم، مست را

گفت: هشیاری بیار، اینجا کسی هشیار نیست.

درخشش انتقاد در اشعار پروین

محققان ادبیات، اشعار پروین را به دو دسته تقسیم می کنند، سبک خراسانی شامل اندرز و نصیحت است و بیشتر به اشعار ناصرخسرو شبیه‌است و دسته دوم اشعاری به سبک عراقی که بیشتر جنبه داستانی دارد و مناظرات وی نیز به سبک شعر سعدی نزدیک است.

دیوان پروین، شامل 248 قطعه شعر می‌باشد، که از آن میان 65 قطعه به صورت مناظره است.

اشعار پروین اعتصامی بیشتر در قالب قطعات ادبی است که مضامین اجتماعی را با دیدهٔ انتقادی به تصویر کشیده ‌است.

در میان اشعار پروین، تعداد زیادی شعر به صورت مناظره میان اشیاء، حیوانات و گیاهان وجود دارد.درون مایه اشعار او بیشتر غنیمت داشتن وقت و فرصت ها، نصیحت های اخلاقی، انتقاد از ظلم و ستم به مظلومان و ضعیفان و ناپایداری دنیاست.در شعر پروین استفاده هایی از سبک شعرای بزرگ پیشین نیز شده است.

سخن ملک الشعرای بهار در مورد شعر پروین

بهار در مقدمه دیوان پروین چنین آورده است: این دیوان ترکیبی است از دو سبک و شیوهٔ لفظی و معنوی آمیخته با سبکی مستقل، و آن دو یکی شیوه خراسان است خاصه استاد ناصر خسرو قبادیانی و دیگر شیوهٔ شعرای عراق و فارس است به ویژه شیخ مصلح الدین سعدی شیرازی علیه الرحمه و از حیث معانی نیز بین افکار و خیالات حکما و عرفا است و این جمله با سبک و اسلوب مستقلی که خاص عصر امروزی و بیشتر پیرو تجسم معانی و حقیقت جوئی است ترکیب یافته و شیوه ای بدیع و فاضلانه به وجود آورده است.

پروین بزرگترین شاعر زن ایرانی
پروین اعتصامی ‌بی تردید بزرگترین شاعر زن ایرانی است که در طول تاریخ ادبیات پارسی ظهور نموده است، او عمری کوتاه داشت و 35 سال بیشتر زندگی نکرد اما بیش از هر شاعر زن دیگری در آسمان ادبیات ایران و شعرو شاعری این کشور درخشید.
 
 
 
بیش از 50 سال از مرگ این شاعر می گذرد با این حال همگان اشعار پروین را می‌خوانند و در محافل مطرح است.
 
اکنون برخی از اشعار وی به صورت ضرب المثل به زبان خاص و عام جاری است.

شیوایی، سادگی، اخلاق گرایی و دلنشینی شعر پروین در کنار مضمون‌های متنوع شعر پروینر ا به باغ پر گل و شادابی تبدیل کرده است که نوازشگر روح است و روایت سر زبان.
 
خوشحال کردن مردمان، آخرین شعر پروین
 
پروین اعتصامی، در نهایت با کوله باری از تجربه و شعر برای مردم این دیار سوخته دل در 15 فروردین 1320 در 35سالگی بر اثر ابتلا به بیماری حصبه در تهران درگذشت.
 
او را در حرم حضرت فاطمه معصومه در قم و در آرامگاه خانوادگی به خاک سپردند. او پس از مرگ هم دست از شاعری برنداشت و شعر سنگ قبر خود را هم خود سرود.
 
اینکه خاک سیهش بالین است

اختر چرخ ادب پروین است

گر چه جز تلخی ز ایام ندید

هر چه خواهی سخنش شیرین است
 
....

زادن و کشتن و پنهان کردن

دهر را رسم و ره دیرین است

خرم آنکس که در این محنت گاه

خاطری را سبب تسکین است.

 


:: مرتبط با: پروین اعتصامی ,
 



.•`: صاف و درد `•.¸¸
نوشته شده در جمعه شانزدهم مرداد 1388
ساعت : ساعت 14 و 06 دقیقه و 23 ثانیه
نویسنده : Hossein Ashrafi
.•`: صاف و درد `•.¸¸





غنچه‌ای گفت به پژمرده گلی
که ز ایام، دلت زود آزرد

آب، افزون و بزرگست فضا
ز چه رو، کاستی و گشتی خرد

زینهمه سبزه و گل، جز تو کسی
نه فتاد و نه شکست و نه فسرد

گفت، زنگی که در آئینهٔ ماست
نه چنانست که دانند سترد

دی، می هستی ما صافی بود
صاف خوردیم و رسیدیم به درد

خیره نگرفت جهان، رونق من
بگرفتش ز من و بر تو سپرد

تا کند جای برای تو فراخ
باغبان فلکم سخت فشرد

چه توان گفت به یغماگر دهر
چه توان کرد، چو میباید مرد

تو بباغ آمدی و ما رفتیم
آنکه آورد ترا، ما را برد

اندرین دفتر پیروزه، سپهر
آنچه را ما نشمردیم، شمرد

غنچه، تا آب و هوا دید شکفت
چه خبر داشت که خواهد پژمرد

ساقی میکدهٔ دهر، قضاست
همه کس، باده ازین ساغر خورد


----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------



یا صـــــاحب الزمــــــــان؛ قدمت خیــــــــر


العـجل یعنی که ای تمام عدالت، ظهور کن


:: مرتبط با: پروین اعتصامی ,
 



صاعقه ما ،ستم اغنیاست
نوشته شده در جمعه شانزدهم مرداد 1388
ساعت : ساعت 14 و 04 دقیقه و 29 ثانیه
نویسنده : Hossein Ashrafi
صاعقه ما ،ستم اغنیاست





برزگری پند به فرزند داد


کای پسر، این پیشه پس از من تراست



مدت ما جمله به محنت گذشت

نوبت خون خوردن و رنج شماست




کشت کن آنجا که نسیم و نمی است

خرمی مزرعه، ز آب و هواست




دانه، چو طفلی است در آغوش خاک

روز و شب، این طفل به نشو و نماست




میوه دهد شاخ، چو گردد درخت

این هنر دایهٔ باد صباست




دولت نوروز نپاید بسی

حمله و تاراج خزان در قفاست




دور کن از دامن اندیشه دست

از پی مقصود برو تات پاست




هر چه کنی کشت، همان بدروی

کار بد و نیک، چو کوه و صداست




سبزه بهر جای که روید، خوش است

رونق باغ، از گل و برگ و گیاست




راستی آموز، بسی جو فروش

هست در این کوی، که گندم نماست




نان خود از بازوی مردم مخواه

گر که تو را بازوی زور آزماست




سعی کن، ای کودک مهد امید

سعی تو بنا و سعادت بناست




تجربه میبایدت اول، نه کار

صاعقه در موسم خرمن، بلاست




گفت چنین، کای پدر نیک رای

صاعقهٔ ما ستم اغنیاست




پیشهٔ آنان، همه آرام و خواب

قسمت ما، درد و غم و ابتلاست




دولت و آسایش و اقبال و جاه

گر حق آنهاست، حق ما کجاست




قوت، بخوناب جگر میخوریم

روزی ما، در دهن اژدهاست




غله نداریم و گه خرمن است

هیمه نداریم و زمان شتاست




حاصل ما را، دگران می‌برند

زحمت ما زحمت بی مدعاست




از غم باران و گل و برف و سیل

قامت دهقان، بجوانی دوتاست




سفرهٔ ما از خورش و نان، تهی است

در ده ما، بس شکم ناشتاست




گه نبود روغن و گاهی چراغ

خانهٔ ما، کی همه شب روشناست




زین همه گنج و زر و ملک جهان

آنچه که ما راست، همین بوریاست




همچو منی، زادهٔ شاهنشهی است

لیک دو صد وصله، مرا بر قباست




رنجبر، ار شاه بود وقت شام

باز چو شب روز شود، بی‌نواست




خرقهٔ درویش، ز درماندگی

گاه لحاف است و زمانی عباست




از چه، شهان ملک ستانی کنند

از چه، بیک کلبه ترا اکتفاست




پای من از چیست که بی موزه است

در تن تو، جامهٔ خلقان چراست




خرمن امسالهٔ ما را، که سوخت؟

از چه درین دهکده قحط و غلاست




در عوض رنج و سزای عمل

آنچه رعیت شنود، ناسزاست




چند شود بارکش این و آن

زارع بدبخت، مگر چارپاست




کار ضعیفان ز چه بی رونق است

خون فقیران ز چه رو، بی بهاست




عدل، چه افتاد که منسوخ شد

رحمت و انصاف، چرا کیمیاست




آنکه چو ما سوخته از آفتاب

چشم و دلش را، چه فروغ و ضیاست




ز انده این گنبد آئینه‌گون

آینهٔ خاطر ما بی صفاست




آنچه که داریم ز دهر، آرزوست

آنچه که بینیم ز گردون، جفاست




پیر جهاندیده بخندید کاین

قصهٔ زور است، نه کار قضاست




مردمی و عدل و مساوات نیست

زان، ستم و جور و تعدی رواست




گشت حق کارگران پایمال

بر صفت غله که در آسیاست




هیچکسی پاس نگهدار نیست

این لغت از دفتر امکان جداست




پیش که مظلوم برد داوری

فکر بزرگان، همه آز و هوی ست




انجمن آنجا که مجازی بود

گفتهٔ حق را، چه ثبات و بقاست




رشوه نه ما را، که بقاضی دهیم

خدمت این قوم، به روی و ریاست




نبض تهی دست نگیرد طبیب

درد فقیر، ای پسرک، بی دواست




ما فقرا، از همه بیگانه‌ایم

مرد غنی، با همه کس آشناست




بار خود از آب برون میکشد

هر کس، اگر پیرو و گر پیشواست




مردم این محکمه، اهریمنند

دولت حکام، ز غصب و رباست




آنکه سحر، حامی شرع است و دین

اشک یتیمانش، گه شب غذاست




لاشه خورانند و به آلودگی

پنجهٔ آلودهٔ ایشان گواست




خون بسی پیرزنان خورده‌است

آنکه بچشم من و تو، پارساست




خوابگه آنرا که سمور و خز است

کی غم سرمای زمستان ماست




هر که پشیزی بگدائی دهد

در طلب و نیت عمری دعاست




تیره‌دلان را چه غم از تیرگیست

بی خبران را، چه خبر از خداست


----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------



یا صـــــاحب الزمــــــــان؛ قدمت خیــــــــر


العـجل یعنی که ای تمام عدالت، ظهور کن


:: مرتبط با: پروین اعتصامی ,
 



اشعار پروین اعتصامی -4
نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388
ساعت : ساعت 13 و 58 دقیقه و 51 ثانیه
نویسنده : Hossein Ashrafi
امروز و فردا

بلبل آهسته به گل گفت شبی
که مرا از تو تمنائی هست
من به پیوند تو یک رای شدم
گر ترا نیز چنین رائی هست
گفت فردا به گلستان باز آی
تا ببینی چه تماشائی هست
گر که منظور تو زیبائی ماست
هر طرف چهره‌ی زیبائی هست
پا بهرجا که نهی برگ گلی است
همه جا شاهد رعنائی هست
باغبانان همگی بیدارند
چمن و جوی مصفائی هست
قدح از لاله بگیرد نرگس
همه جا ساغر و صهبائی هست
نه ز مرغان چمن گمشده‌ایست
نه ز زاغ و زغن آوائی هست
نه ز گلچین حوادث خبری است
نه به گلشن اثر پائی هست
هیچکس را سر بدخوئی نیست
همه را میل مدارائی هست
گفت رازی که نهان است ببین
اگرت دیده‌ی بینائی هست
هم از امروز سخن باید گفت
که خبر داشت که فردائی هست

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

عشق مانند گرفتن تیغ از دست بچه هاست

:: مرتبط با: پروین اعتصامی ,
 



شکنج روح
نوشته شده در شنبه دهم مرداد 1388
ساعت : ساعت 14 و 07 دقیقه و 25 ثانیه
نویسنده : Hossein Ashrafi
شکنج روح


بزندان تاریک، در بند سخت

بخود گفت زندانی تیره‌بخت
که شب گشت و راه نظر بسته شد

برویم دگر باره، در بسته شد
زمین سنگ، در سنگ، دیوار سنگ

فضا و دل و فرصت و کار، تنگ
سرانجام کردار بد، نیک نیست

جز این سهمگین جای تاریک نیست
چنین است فرجام خون ریختن

رسد فتنه، از فتنه انگیختن
در آن لحظه، دیگر نمیدید چشم

بجز خون نبودی به چشمم، ز خشم
نبخشودم، از من چو زنهار خواست

نبخشاید ار چرخ بر من، رواست
پشیمانم از کرده، اما چه سود

چو آتش برافروختم، داد دود
اگر دیده لختی گراید بخواب

گهی دار بینم، زمانی طناب
شب، این وحشت و درد و کابوس و رنج

سحرگاه، آن آتش و آن شکنج
چرا خیرگی با جهان میکنم

حدیث عیان را نهان میکنم
نخستین دم، از کرده‌ی پست من

خبر داد، خونین شده دست من
مرا بازگشت، اول کار مشت

همی گفت هر قطره‌ی خون، که کشت
من آن تیغ آلوده، کردم بخاک

پدیدار کردش خداوند پاک
نهفتم من و ایزدش باز یافت

چو من بافتم دام، او نیز بافت
همانا که ما را در آن تنگنای

در آن لحظه میدید چشم خدای
نه بر خیره، گردون تباهی کند

سیاهی چو بیند، سیاهی کند
کسانی که بر ما گواهی دهند

سزای تباهی، تباهی دهند
پی کیفر روزگارم برند

بدین پای، تا پای دارم برند
ببندند این چشم بی‌باک را

که آلوده کرد این دل پاک را
بدین دست، دژخیم پیشم کشد

بنزدیکی دست خویشم کشد
بدست از قفا، دست بندم زنند

کشند و بجائی بلندم زنند
بدانم، در آن جایگاه بلند

که بیند گزند، آنکه خواهد گزند
بجز پستی، از آن بلندی نزاد

کسی را چنین سربلندی مباد
بد من که اکنون شریک من است

پس از مرگ هم، مرده ریگ من است
بهر جا نهم پا، درین تیره جای

فتاده است آن کشته‌ام پیش پای
ز وحشت بگردانم ار سر دمی

ز دنبالم آهسته آید همی
شبی، آن تن بی روان جان گرفت

مرا ناگهان از گریبان گرفت
چو دیدم، بلرزیدم از دیدنش

عیان بود آن زخم بر گردنش
نشستم بهر سوی، با من نشست

اشارت همی کرد با چشم و دست
چو راه اوفتادم، براه افتاد

چو باز ایستادم، بجای ایستاد
در بسته را از کجا کرد باز

چو رفت، از کجا باز گردید باز
سرانجام این کار دشوار چیست

درین تیرگی، با منش کار چیست
نگاهش، هزارم سخن گفت دوش

دل آگاه شد، گر چه نشنید گوش
شبی گفت آهسته در گوش من

که چو من، ترا نیز باید کفن
چنین است فرجام بد کارها

چو خاری بکاری، دمد خارها
چنین است مرد سیاه اندرون

خطایش ره و ظلمتش رهنمون
رفیقی چو کردار بد، پست نیست

که جز در بدی، با تو همدست نیست
چنین است مزدوری نفس دون

بریزند خونت، بریزی چو خون
مرو زین ره سخت با پای سست

مکش چونکه خونرا بجز خون نشست

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------



یا صـــــاحب الزمــــــــان؛ قدمت خیــــــــر


العـجل یعنی که ای تمام عدالت، ظهور کن


:: مرتبط با: پروین اعتصامی ,
 



شکسته
نوشته شده در چهارشنبه هفتم مرداد 1388
ساعت : ساعت 14 و 08 دقیقه و 18 ثانیه
نویسنده : Hossein Ashrafi
شکسته


با بنفشه، لاله گفت ای بیخبر

طرف گلشن را منظم کرده‌اند
از برای جلوه، گلهای چمن

رنگ را با بوی توام کرده‌اند
اندرین بزم طرب، گوئی ترا

غرق در دریای ماتم کرده‌اند
از چه معنی، در شکستی بی سبب

چون بخاکت ریشه محکم کرده‌اند
از چه، رویت در هم و پشتت خم است

از چه رو، کار تو درهم کرده‌اند
از چه، خود را پشت سر می‌افکنی

چون به یارانت مقدم کرده‌اند
در زیان این قبای نیلگون

در تو زشتی را مسلم کرده‌اند
گفت، بهر بردن بار قضا

عاقلان، پشت از ازل خم کرده‌اند
عارفان، از بهر افزودن بجان

از هوی و از هوس، کم کرده‌اند
یاد حق بر یاد خود بگزیده‌اند

کار ابراهیم ادهم کرده‌اند
رهروان این گذرگاه، آگهند

توش راه خود فراهم کرده‌اند
گله‌های معنی، از فرسنگها

گرگ خود را دیده و رم کرده‌اند
چون در آخر، جمله شادیها غم است

هم ز اول، خوی با غم کرده‌اند
تو نمیدانی که از بهر خزان

باغ را شاداب و خرم کرده‌اند
تو نمی‌بینی چه سیلابی نهان

در دل هر قطره شبنم کرده‌اند
هر کسی را با چراغ بینشی

راهی این راه مظلم کرده‌اند
از صبا گوئی تو و ما از سموم

بهر ما، این شهد را سم کرده‌اند
تو، خوشی بینی و ما پژمردگی

هر کجا، نقشی مجسم کرده‌اند
ما بخود، چیزی نکردیم اختیار

کارفرمایان عالم کرده‌اند
کرده‌اند ار پرسشی در کار ما

خلقت و تقدیر، با هم کرده‌اند
درزی و جولاهه‌ی ما، صنع خویش

در پس این سبز طارم کرده‌اند

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------



یا صـــــاحب الزمــــــــان؛ قدمت خیــــــــر


العـجل یعنی که ای تمام عدالت، ظهور کن


:: مرتبط با: پروین اعتصامی ,
 



اشعار پروین اعتصامی -4
نوشته شده در پنجشنبه هفدهم مرداد 1387
ساعت : ساعت 13 و 59 دقیقه و 51 ثانیه
نویسنده : Hossein Ashrafi
شاهدی گفت به شمعی كه امشب
دیشب از شوق، نخفتم یك دم
دو سه گوهر ز گلوبندم ریخت
كس ندانست چه سحر آمیزی
صفحه كارگه، از سوسن و گل
تو بگرد هنر من نرسی
شمع خندید كه بس تیره شدم
پی پیوند گهرهای تو ، بس
گریه ها كردم و چون ابر بهار
خوشم از سوختن خویش از آنك
گر چه یك روزن امید نماند
تا تو آسوده روی در ره خویش
تا فروزنده شود زب و زرت
خرمن عمر من ار سوخته شد
در و دیوار، من مزین كردم
دوختم جامه و بر تن كردم
بستم و باز به گردن كردم
به پرند، از نخ و سوزن كردم
به خوشی چون صف گلشن كردم
ز آن كه من بذل سر و تن كردم
تا ز تاریكیت ایمن كردم
گهر اشك به دامن كردم
خدمت آن گل و سوسن كردم
سوختم، بزم تو روشن كردم
جلوه ها بر در و روزن كردم
خوی با گیتی رهزن كردم
جان ز روی و دل از آهن كردم
حاصل شوق تو، خرمن كردم
كارهایی كه شمردی بر من
تو نكردی، همه را من كردم

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

عشق مانند گرفتن تیغ از دست بچه هاست

:: مرتبط با: پروین اعتصامی ,
 



اشعار پروین اعتصامی -4
نوشته شده در سه شنبه پانزدهم مرداد 1387
ساعت : ساعت 14 و 02 دقیقه و 56 ثانیه
نویسنده : Hossein Ashrafi
رهائیت باید، رها کن جهانرا

نگهدار ز آلودگی پاک جانرا بسر برشو این گنبد آبگون را

بهم ... این طبل خالی میانرا گذشتنگه است این سرای سپنجی

برو باز جو دولت جاودانرا زهر باد، چون گرد منما بلندی

که پست است همت، بلند آسمانرا برود اندرون، خانه عاقل نسازد

که ویران کند سیل آن خانمانرا چه آسان بدامت درافکند گیتی

چه ارزان گرفت از تو عمر گرانرا ترا پاسبان است چشم تو و من

همی خفته می‌بینم این پاسبانرا سمند تو زی پرتگاه از چه پوید

ببین تا بدست که دادی عنانرا ره و رسم بازارگانی چه دانی

تو کز سود نشناختستی زیانرا یکی کشتی از دانش و عزم باید

چنین بحر پر وحشت بیکرانرا زمینت چو اژدر بناگه ببلعد

تو باری غنیمت شمار این زمانرا فروغی ده این دیده‌ی کم ضیا را

توانا کن این خاطر ناتوانرا تو ای سالیان خفته، بگشای چشمی

تو ای گمشده، بازجو کاروانرا مفرسای با تیره‌رائی درون را

میالای با ژاژخائی دهانرا ز خوان جهان هر که را یک نواله

بدادند و آنگه ربودند خوانرا به بستان جان تا گلی هست، پروین
تو خود باغبانی کن این بوستانرا

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

عشق مانند گرفتن تیغ از دست بچه هاست

:: مرتبط با: پروین اعتصامی ,
 



شعری كه پروین برای سنگ مزار خود سروده است
نوشته شده در شنبه دوازدهم مرداد 1387
ساعت : ساعت 14 و 01 دقیقه و 03 ثانیه
نویسنده : Hossein Ashrafi
شعری كه پروین برای سنگ مزار خود سروده است
این که خاک سیهش بالین است
اختر چرخ ادب پروین است
گر چه جز تلخی از ایام ندید
هر چه خواهی سخنش شیرین است
صاحب آن همه گفتار امروز
سائل فاتحه و یاسین است
آدمی هر چه توانگر باشد
چون بدین نقطه رسد مسکین است

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

عشق مانند گرفتن تیغ از دست بچه هاست

:: مرتبط با: پروین اعتصامی ,
 



ای دل عبث مخور غم دنیا را
نوشته شده در پنجشنبه دهم مرداد 1387
ساعت : ساعت 14 و 01 دقیقه و 48 ثانیه
نویسنده : Hossein Ashrafi
ای دل عبث مخور غم دنیا را


ای دل عبث مخور غم دنیا را


فکرت مکن نیامده فردا را کنج قفس چو نیک بیندیشی

چون گلشن است مرغ شکیبا را بشکاف خاک را و ببین آنگه

بی مهری زمانه‌ی رسوا را این دشت، خوابگاه شهیدانست

فرصت شمار وقت تماشا را از عمر رفته نیز شماری کن

مشمار جدی و عقرب و جوزا را دور است کاروان سحر زینجا

شمعی بباید این شب یلدا را در پرده صد هزار سیه کاریست

این تند سیر گنبد خضرا را پیوند او مجوی که گم کرد است

نوشیروان و هرمز و دارا را این جویبار خرد که می‌بینی

از جای کنده صخره‌ی صما را آرامشی ببخش توانی گر

این دردمند خاطر شیدا را افسون فسای افعی شهوت را

افسار بند مرکب سودا را پیوند بایدت زدن ای عارف

در باغ دهر حنظل و خرما را زاتش بغیر آب فرو ننشاند

سوز و گداز و تندی و گرما را پنهان هرگز می‌نتوان کردن

از چشم عقل قصه‌ی پیدا را دیدار تیره‌روزی نابینا

عبرت بس است مردم بینا را ای دوست، تا که دسترسی داری

حاجت بر آر اهل تمنا را زیراک جستن دل مسکینان

شایان سعادتی است توانا را از بس بخفتی، این تن آلوده

آلود این روان مصفا را از رفعت از چه با تو سخن گویند

نشناختی تو پستی و بالا را مریم بسی بنام بود لکن

رتبت یکی است مریم عذرا را

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

عشق مانند گرفتن تیغ از دست بچه هاست

:: مرتبط با: پروین اعتصامی ,
 



دیوان اشعار پروین اعتصامی
نوشته شده در چهارشنبه دوم مرداد 1387
ساعت : ساعت 13 و 56 دقیقه و 43 ثانیه
نویسنده : Hossein Ashrafi
دیوان اشعار پروین اعتصامی

آرزوی پرواز

کبوتر بچه‌ای با شوق پرواز
بجرئت کرد روزی بال و پر باز
پرید از شاخکی بر شاخساری
گذشت از بامکی بر جو کناری
نمودش بسکه دور آن راه نزدیک
شدش گیتی به پیش چشم تاریک
ز وحشت سست شد بر جای ناگاه
ز رنج خستگی درماند در راه
گه از اندیشه بر هر سو نظر کرد
گه از تشویش سر در زیر پر کرد
نه فکرش با قضا دمساز گشتن
نه‌اش نیروی زان ره بازگشتن
نه گفتی کان حوادث را چه نامست
نه راه لانه دانستی کدامست
نه چون هر شب حدیث آب و دانی
نه از خواب خوشی نام و نشانی
فتاد از پای و کرد از عجز فریاد
ز شاخی مادرش آواز در داد
کزینسان است رسم خودپسندی
چنین افتند مستان از بلندی
بدن خردی نیاید از تو کاری
به پشت عقل باید بردباری
ترا پرواز بس زودست و دشوار
ز نو کاران که خواهد کار بسیار
بیاموزندت این جرئت مه و سال
همت نیرو فزایند، هم پر و بال
هنوزت دل ضعیف و جثه خرد است
هنوز از چرخ، بیم دستبرد است
هنوزت نیست پای برزن و بام
هنوزت نوبت خواب است و آرام
هنوزت انده بند و قفس نیست
بجز بازیچه، طفلان را هوس نیست
نگردد پخته کس با فکر خامی
نپوید راه هستی را به گامی
ترا توش هنر میباید اندوخت
حدیث زندگی میباید آموخت
بباید هر دو پا محکم نهادن
از آن پس، فکر بر پای ایستادن
پریدن بی پر تدبیر، مستی است
جهان را گه بلندی، گاه پستی است

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

عشق مانند گرفتن تیغ از دست بچه هاست

:: مرتبط با: پروین اعتصامی ,