تبلیغات
♥سیاسی♥بین المللی ♥فرهنگی ♥دینی ♥اقتصادی ♥علمی ♥ورزشی ♥ - مطالب خیام نیشابوری ایکو
 
 
پیغام مدیر :
با سلام خدمت شما بازدیدكننده گرامی ، خوش آمدید به سایت من . لطفا برای هرچه بهتر شدن مطالب این وب سایت ، ما را از نظرات و پیشنهادات خود آگاه سازید و به ما را در بهتر شدن كیفیت مطالب یاری کنید.
 
 
غزلیات عطار 4
نوشته شده در جمعه سیزدهم فروردین 1389
ساعت : ساعت 19 و 18 دقیقه و 59 ثانیه
نویسنده : Hossein Ashrafi

همه عالم خروش و جوش از آن است

که معشوقی چنین پیدا، نهان است

ز هر یک ذره خورشیدی مهیاست

ز هر یک قطره‌ای بحری روان است

اگر یک ذره را دل برشکافی

ببینی تا که اندر وی چه جان است

از آن اجسام پیوسته است درهم

که هر ذره به دیگر مهربان است

نه توحید است اینجا و نه تشبیه

نه کفر است و نه دین نه هر دوان است

اگر جمله بدانی هیچ دانی

که این جمله نشان از بی نشان است

دلی را کش از آنجا نیست قوتی

میان اهل دل دستار خوان است

دل عطار تا شد غرق این راه

همه پنهانیش عین عیان است

 

 

 

عشق جمال جانان دریای آتشین است

گر عاشقی بسوزی زیرا که راه این است

جایی که شمع رخشان ناگاه بر فروزند

پروانه چون نسوزد کش سوختن یقین است

گر سر عشق خواهی از کفر و دین گذر کن

کانجا که عشق آمد چه جای کفر و دین است

عاشق که در ره آید اندر مقام اول

چون سایه‌ای به خواری افتاده در زمین است

چون مدتی برآید سایه نماند اصلا

کز دور جایگاهی خورشید در کمین است

چندین هزار رهرو دعوی عشق کردند

برخاتم طریقت منصور چون نگین است

هرکس که در معنی زین بحر بازیابد

در ملک هر دو عالم جاوید نازنین است

کاری قوی است عالی کاندر ره طریقت

بر هر هزار سالی یک مرد راه‌بین است

تو مرد ره چه دانی زیرا که مرد ره را

اول قدم درین ره بر چرخ هفتمین است

عطار اندرین ره جایی فتاد کانجا

برتر ز جسم و جان است بیرون ز مهر و کین است

 

 

گر جمله تویی همه جهان چیست

ور هیچ نیم من این فغان چیست

هم جمله تویی و هم همه تو

و آن چیست که غیر توست آن چیست

چون هست یقین که نیست جز تو

آوازهٔ این همه گمان چیست

چون نیست غلط کننده پیدا

چندین غلط یکان یکان چیست

چون کار جهان فنای محض است

چندین تک و پوی در جهان چیست

بر ما چو وجود نیست ما را

چندین غم و درد بی کران چیست

چون زنده به جان نیم به عشقم

پس زحمت جان درین میان چیست

جان در تو ز خویشتن فنا شد

زان بی خبر است جان که جان چیست

عطار ضعیف را ازین سر

جز گفت میان تهی نشان چیست

طریق عشق جانا بی بلا نیست

زمانی بی بلا بودن روا نیست

اگر صد تیر بر جان تو آید

چو تیر از شست او باشد خطا نیست

از آنجا هرچه آید راست آید

تو کژمنگر که کژ دیدن روا نیست

سر مویی نمی‌دانی ازین سر

تو را گر در سر مویی رضا نیست

بلاکش، تا لقای دوست بینی

که مرد بی بلا مرد لقا نیست

میان صد بلا خوش باش با او

خود آنجا کو بود هرگز بلا نیست

کسی کو روز و شب خوش نیست با او

شبش خوش باد کانکس مرد ما نیست

که باشی تو که او خون تو ریزد

وگر ریزد جز اینت خون‌بها نیست

دوای جان مجوی و تن فرو ده

که درد عشق را هرگز دوا نیست

درین دریای بی پایان کسی را

سر مویی امید آشنا نیست

تو از دریا جدایی و عجب این

که این دریا ز تو یکدم جدا نیست

تو او را حاصلی و او تورا گم

تو او را هستی اما او تورا نیست

خیال کژ مبر اینجا و بشناس

که هر کو در خدا گم شد خدا نیست

ولی روی بقا هرگز نبینی

که تا ز اول نگردی از فنا نیست

چو تو در وی فنا گردی به کلی

تو را دایم ورای این بقا نیست

ز حیرت چون دل عطار امروز

درین گرداب خون یک مبتلا نیست

 

 

سخن عشق جز اشارت نیست

عشق در بند استعارت نیست

دل شناسد که چیست جوهر عشق

عقل را ذره‌ای بصارت نیست

در عبارت همی نگنجد عشق

عشق از عالم عبارت نیست

هر که را دل ز عشق گشت خراب

بعد از آن هرگزش عمارت نیست

عشق بستان و خویشتن بفروش

که نکوتر ازین تجارت نیست

گر شود فوت لحظه‌ای بی عشق

هرگز آن لحظه را کفارت نیست

دل خود را ز گور نفس برآر

که دلت را جز این زیارت نیست

تن خود را به خون دیده بشوی

که تنت را جز این طهارت نیست

پر شد از دوست هر دو کون ولیک

سوی او زهرهٔ اشارت نیست

دل شوریدگان چو غارت کرد

بانگ بر زد که جای غارت نیست

تن در این کار در ده ای عطار

زانکه این کار ما حقارت نیست


:: مرتبط با: خیام نیشابوری ,
 



عطار نیشابوری10
نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم فروردین 1389
ساعت : ساعت 19 و 10 دقیقه و 33 ثانیه
نویسنده : Hossein Ashrafi

عاشقی چیست ترک جان گفتن

سر کونین بی‌زبان گفتن

عشق پی بردن از خودی رستن

علم پی کردن از عیان گفتن

رازهایی که در دل پر خون است

جمله از چشم خون فشان گفتن

به زبانی که اشک خونین راست

قصهٔ خون یکان یکان گفتن

همچو پروانه پیش آتش عشق

حال پیدای خود نهان گفتن

عاشق آن است کو چو پروانه

می‌تواند به ترک جان گفتن

 

با تو سری در میان خواهد بدن

کان ورای جسم و جان خواهد بدن

هر که زان سر یافت یک ذره نشان

از دو عالم بی نشان خواهد بدن

محرم آن شو که گر آن نبودت

تا ابد عمرت زیان خواهد بدن

هر نفس کان در حضور او زنی

عمر تو آن است و آن خواهد بدن

ور نخواهد بود همراهت حضور

پس عذاب جاودان خواهد بدن

وای بر حال کسی کو بر مجاز

زان حقیقت بر کران خواهد بدن

مرد دایم همچنان کاینجا زید

چون بمیرد همچنان خواهد بدن

تا نپنداری که هر کو خار بود

روز محشر گلستان خواهد بدن

هرچه اینجا ذره ذره می‌کنی

جمله در پیشت عیان خواهد بدن

این همه آمد شد و وعد و وعید

از برای امتحان خواهد بدن

تو بکوش و جهد کن تا پی بری

زانکه کار ناگهان خواهد بدن

هر که بی او آستین در خون گرفت

محرم آن آستان خواهد بدن

محرم او شو که کار هر دو کون

محو و گم در یک زمان خواهد بدن

ترک کن کار زمین و آسمان

زانکه این کف وان دخان خواهد بدن

چون به حضرت زود نتوان رفت از آنک

پرده در پرده نهان خواهد بدن

جملهٔ ذرات عالم لاجرم

سوی آن حضرت دوان خواهد بدن

بر کناره می‌شو از هر سایه‌ای

زانکه کاری در میان خواهد بدن

در بر آن کار عالی کار خلق

اشتری بر نردبان خواهد بدن

کار ما در پیش او چون ذره‌ای

در بر هفت آسمان خواهد بدن

چون جهان آنجا کف و دودی بود

پس چه جای صد جهان خواهد بدن

چون برافتد پرده از روی دو کون

آن حقیقت ترجمان خواهد بدن

گوییا هر ذره‌ای را تا ابد

جاودانی صد زبان خواهد بدن

همچو باران ز آسمان سلطنت

خط استغنا روان خواهد بدن

در چنین جایی کجا عطار را

یک سخن یا یک بیان خواهد بدن

 

 

 

عشق را بی‌خویشتن باید شدن

نفس خود را راهزن باید شدن

بت بود در راه او هرچه آن نه اوست

در ره او بت‌شکن باید شدن

زلف جانان را شکن بیش از حد است

کافر یک یک شکن باید شدن

تو بدو نزدیک نزدیکی ولیک

دور دور از خویشتن باید شدن

در نگنجد ما و من در راه او

در رهش بی ما و من باید شدن

دوست چون هرگز نیاید در وطن

عاشقان را بی وطن باید شدن

در ره او بر امید وصل او

خاک راه تن به تن باید شدن

همچو لاله غرقه در خون جگر

زنده در زیر کفن باید شدن

در ره او چون دویی را راه نیست

با یکی در پیرهن باید شدن

پس چو عطار اندر آفاق جهان

پاکباز انجمن باید شدن

 

 

 

عشق چیست از خویش بیرون آمدن

غرقه در دریای پر خون آمدن

گر بدین دریا فرو خواهی شدن

نیست هرگز روی بیرون آمدن

ور سر کم کاستی دارای در آی

زانکه اینجا نیست افزون آمدن

لازمت باشد اگر عاشق شوی

ترک کردن عقل و مجنون آمدن

از ازل آزاد گشتن وز ابد

محرم سر هم اکنون آمدن

چون توان بودن به صورت بارکش

پس به معنی فوق گردون آمدن

سر بریده راه رفتن چون قلم

پا و سر افکنده چون نون آمدن

سرنگون رفتن درین دریای ژرف

پس نهان چون در مکنون آمدن

چون دهم شرحت همی گم بودگی است

محرم این بحر بیچون آمدن

تا ابد یکرنگ بودن با فنا

نی همی هردم دگرگون آمدن

چیست ای عطار کفر راه عشق

سست دین از همت دون آمدن

 

 

کاری است قوی ز خود بریدن

خود را به فنای محض دیدن

مانند قلم زبان بریده

بر لوح فنا به سر دویدن

صد تنگ شکر چشیده هر دم

پس کرده سؤال از چشیدن

این راز شگرف پی ببردن

وانگاه ز خویش پی بریدن

صد توبه به یک نفس شکستن

صد پرده به یک زمان دریدن

در میکده دست بر گشادن

با ساقی روح می کشیدن

در پرتو دوست همچو شمعی

در خود به رسیدن و رسیدن

بی خویش شدن ز هستی خویش

در هستی او بیارمیدن

همچون عطار عشق او را

بر هستی خویشتن گزیدن


:: مرتبط با: خیام نیشابوری ,
 



غزلیات عطار 3
نوشته شده در سه شنبه دهم فروردین 1389
ساعت : ساعت 19 و 20 دقیقه و 20 ثانیه
نویسنده : Hossein Ashrafi

در سرم از عشقت این سودا خوش است

در دلم از شوقت این غوغا خوش است

من درون پرده جان می‌پرورم

گر برون جان می کند اعدا خوش است

چون جمالت برنتابد هیچ چشم

جملهٔ آفاق نابینا خوش است

همچو چرخ از شوق تو در هر دو کون

هر که در خون می‌نگردد ناخوش است

بندگی را پیش یک بند قبات

صد کمر بر بسته بر جوزا خوش است

جان فشان از خندهٔ جان‌پرورت

زاهد خلوت نشین رسوا خوش است

گر زبانم گنگ شد در وصف تو

اشک خون آلود من گویا خوش است

چون تو خونین می‌کنی دل در برم

گرچه دل می‌سوزدم اما خوش است

این جهان فانی است گر آن هم بود

تو بسی، مه این مه آن یکتا خوش است

گر نباشد هر دو عالم گو مباش

تو تمامی با توام تنها خوش است

ماه‌رویا سیرم اینجا از وجود

بی وجودم گر بری آنجا خوش است

پرده از رخ برفکن تا گم شوم

کان تماشا بی وجود ما خوش است

الحق آنجا کآفتاب روی توست

صد هزاران بی سر و بی پا خوش است

صد جهان بر جان و بر دل تا ابد

والهٔ آن طلعت زیبا خوش است

پرتو خورشید چون صحرا شود

ذرهٔ سرگشته ناپروا خوش است

چون تو پیدا آمدی چون آفتاب

گر شدم چون سایه ناپیدا خوش است

از درون چاه جسمم دل گرفت

قصد صحرا می‌کنم صحرا خوش است

دی اگر چون قطره‌ای بودم ضعیف

این زمان دریا شدم دریا خوش است

وای عجب تا غرق این دریا شدم

بانگ می‌دارم که استسقا خوش است

غرق دریا تشنه می‌میرم مدام

این چه سودایی است این سودا خوش است

ز اشتیاقت روز و شب عطار را

دیده پر خون و دلی شیدا خوش است

 

 

 

ره میخانه و مسجد کدام است

که هر دو بر من مسکین حرام است

نه در مسجد گذارندم که رند است

نه در میخانه کین خمار خام است

میان مسجد و میخانه راهی است

بجوئید ای عزیزان کین کدام است

به میخانه امامی مست خفته است

نمی‌دانم که آن بت را چه نام است

مرا کعبه خرابات است امروز

حریفم قاضی و ساقی امام است

برو عطار کو خود می‌شناسد

که سرور کیست سرگردان کدام است

 

 

غم بسی دارم چه جای صد غم است

زانکه هر موییم در صد ماتم است

غم نباشد کانچه پیشان است و پس

کم ز کم نبود نصیبم زان کم است

عالمی است اشراق نور آفتاب

کور را زانچه اگر صد عالم است

عالمی در دست بر جانم ولی

چون ازوست این درد جانم خرم است

درد زخم او کشیدن خوش بود

گر پس از صد زخم او یک مرهم است

گر بسی عمرم بود تا جان بود

آن من گر هست عمری یک دم است

گر کسی را آن دم اینجا دست داد

او خلیفه‌زاده‌ای از آدم است

ور کسی زان دم ندارد آگهی

مرده دل زاد است اگر از مریم است

بی خیال و صورت وهم و قیاس

چیست آن دم، شیر و روغن درهم است

نی که دایم روغن است و شیر نه

زانکه گر شیر است بس نامحرم است

گر فرید این جایگه با خویش نیست

آن دمش در پردهٔ جان همدم است

 

 

 

در دلم تا برق عشق او بجست

رونق بازار زهد من شکست

چون مرا می‌دید دل برخاسته

دل ز من بربود و درجانم نشست

خنجر خون‌ریز او خونم بریخت

ناوک سر تیز او جانم بخست

آتش عشقش ز غیرت بر دلم

تاختن آورد همچون شیر مست

بانگ بر من زد که ای ناحق شناس

دل به ما ده چند باشی بت‌پرست

گر سر هستی ما داری تمام

در ره ما نیست گردان هرچه هست

هر که او در هستی ما نیست شد

دایم از ننگ وجود خویش رست

می‌ندانی کز چه ماندی در حجاب

پردهٔ هستی تو ره بر تو بست

مرغ دل چون واقف اسرار گشت

می‌طپید از شوق چون ماهی بشست

بر امید این گهر در بحر عشق

غرقه شد وان گوهرش نامد به دست

آخر این نومیدی ای عطار چیست

تو نه ای مردانه همتای تو هست

 

 

تا چشم برندوزی از هرچه در جهان است

در چشم دل نیاید چیزی که مغز جان است

در عشق درد خود را هرگز کران نبینی

زیرا که عشق جانان دریای بی‌کران است

تا چند جویی آخر از جان نشان جانان

در باز جان و دل را کین راه بی نشان است

تا کی ز هستی تو کز هستی تو باقی

گر نیست بیش مویی صد کوه در میان است

هر جان که در ره آمد لاف یقین بسی زد

لیکن نصیب جان زان پندار یا گمان است

اندیشه کن تو با خود تا در دو کون هرگز

یک قطره آب تیره دریا کجا بدان است

رند شراب خواره، چون مست مست گردد

گوید که هر دو عالم در حکم من روان است

لیکن چو باهش  آید در خود کند نگاهی

حالی خجل بماند داند که نه چنان است

عطار مست عشقی از عشق چند لافی

گر طالبی فنا شو مطلوب بس عیان است

 

 

 

جهانی جان چو پروانه از آن است

که آن ترسا بچه شمع جهان است

به ترسایی درافتادم که پیوست

مرا زنار زلفش بر میان است

درآمد دوش آن ترسا بچه مست

مرا گفتا که دین من عیان است

درین دین گر بقا خواهی فنا شو

که گر سودی کنی آنجا زیان است

بدو گفتم نشانی ده ازین راه

مرا گفتا که این ره بی نشان است

ز پیدایی هویدا در هویداست

ز پنهانی نهان اندر نهان است

فنا اندر فنای است و عجب این

که اندر وی بقای جاودان است

چو پیدا و نهان دانستی این راه

یقین می‌دان که نه این و نه آن است

به دین ما درآ گر مرد کفری

که عاشق غیر این دین کفر دان است

یقین می‌دان که کفر عاشقی را

بنا بر کافری جاودان است

اگر داری سر این پای در نه

به ترک جان بگو چه جای جان است

وگرنه با سلامت رو که با تو

سخن گفتن ز دلق و طیلسان است

برو عطار و تن زن زانکه این شرح

نه کار توست کار رهبران است


:: مرتبط با: خیام نیشابوری ,
 



عطار نیشابوری5
نوشته شده در یکشنبه هشتم فروردین 1389
ساعت : ساعت 19 و 17 دقیقه و 30 ثانیه
نویسنده : Hossein Ashrafi

عشق را اندر دو عالم هیچ پذرفتار نیست

چون گذشتی از دو عالم هیچکس را بار نیست

هر دو عالم چیست رو نعلین بیرون کن ز پای

تا رسی آنجا که آنجا نام و نور و نار نیست

چون رسی آنجا نه تو مانی و نه غیر تو هم

پس چه ماند هیچ، کانجا هیچ غیر از یار نیست

چون نمانی تو، تو مانی جمله و این فهم را

در خیال آفرینش هیچ استظهار نیست

چون رسیدی تو به تو هم هیچ باشی هم همه

چه همه چه هیچ چون اینجا سخن بر کار نیست

آنچه می‌جویی تویی و آنچه می‌خواهی تویی

پس ز تو تا آنچه گم کردی ره بسیار نیست

کل کل چون جان تو آمد اگر در هر دو کون

هیچکس را هست صاعی جز تو را دربار نیست

چون به جان فانی شدی آسان به جانان ره بری

زانکه از جان تا به جانان تو ره دشوار نیست

جان چو در جانان فرو شد جمله جانان ماند و بس

خود به جز جانان کسی را هیچ استقرار نیست

جمله اینجا روی در دیوار جان خواهند داد

گر علاجی هست دیگر جز سر و دیوار نیست

گر گمان خلق ازین بیش است سودایی است بس

ور خیال غیر در راه است جز پندار نیست

هر که آمد هیچ آمد هر که شد هم هیچ شد

هم ازین و هم از آن در هر دو کون آثار نیست

هیچ چون جوید همه یا هیچ چون آید همه

چون همه باشد همه پس هیچ را مقدار نیست

راه وصلش چون روم چون نیست منزلگه پدید

حلقه بر در چون زنم چون در درون دیار نیست

هست گنجی از دو عالم مانده پنهان تا ابد

جای او جز کنج خلوتخانهٔ اسرار نیست

در زمین و آسمان این گنج کی یابی تو باز

زانکه آن جز در درون مرد معنی‌دار نیست

در درون مرد پنهان وی عجب مردان مرد

جمله کور از وی که آنجا دیده و دیدار نیست

تا تو بر جایی طلسم گنج بر جای است نیز

چون تو گم گشتی کسی از گنج برخوردار نیست

گر تو باشی گنج نی و گر نباشی گنج هست

بشنو این مشنو که این اقرار با انکار نیست

تا دل عطار بیخود شد درین مستی فتاد

بیخودی آمد ز خود او نیست شد عطار نیست

 

 

 

پیشگاه عشق را پیشان که یافت

پایگاه فقر را پایان که یافت

در میان این دو ششدر کل خلق

جمله مردند و اثر زیشان که یافت

رخنه می‌جویی خلاص خویشتن

رخنه‌ای جز مرگ ازین زندان که یافت

ذره‌ای وصلش چو کس طاقت نداشت

قسم موجودات جز هجران که یافت

ذره‌ای این درد عالم سوز را

در زمین و آسمان درمان که یافت

آفتاب آسمان غیب را

در فروغش کفر با ایمان که یافت

چون بتافت آن آفتاب آواز داد

کان هزاران ذره سرگردان که یافت

ابر بر دریا بسی بگریست زار

لیک دریا گشت و آن باران که یافت

گشت مستهلک درین دریا دو کون

گر کفی گل بود و ور طوفان که یافت

چون دو عالم هست فرزند عدم

پس وجودی بی سر و سامان که یافت

چون دو عالم نیست جز یک آفتاب

ذره‌ای در سایه‌ای پنهان که یافت

چون همه مردند و می‌میرند نیز

آب حیوان زین همه حیوان که یافت

بر فلک رو این دم از عیسی بپرس

تا خری رهوار بی پالان که یافت

صد هزاران چشم صدیقان راه

گشت خون‌باران همه، باران که یافت

صد هزاران جان صدیقان راه

غرقهٔ این راه شد جانان که یافت

ای فرید از فرش تا عرش مجید

ذره‌ای هستی درین دیوان که یافت

 

 

 

هرچه دارم در میان خواهم نهاد

بی خبر سر در جهان خواهم نهاد

آب حیوان چون به تاریکی در است

جام جم در جنب جان خواهم نهاد

زین همت در ره سودای عشق

بر براق لامکان خواهم نهاد

گر بجنبد کاروان عاشقان

پای پیش کاروان خواهم نهاد

جان چو صبحی بر جهان خواهم فشاند

سر چو شمعی در میان خواهم نهاد

سود ممکن نیست در بازار عشق

پس اساسی بر زیان خواهم نهاد

گر قدم از خویش برخواهم گرفت

از زمین بر آسمان خواهم نهاد

مرغ عرشم سیر گشتم از قفس

روی سوی آشیان خواهم نهاد

تا نیاید سر جانم بر زبان

مهر مطلق بر زبان خواهم نهاد

زهر خواهد شد ز عیش تلخ من

صد شکر گر در دهان خواهم نهاد

آستین پر خون به امید وصال

سر بسی بر آستان خواهم نهاد

دست چون می نرسدم در زلف دوست

سر به زیر پای از آن خواهم نهاد

در زبان گوهرافشان فرید

طرفه گنجی جاودان خواهم نهاد

 

 

 

در زیر بار عشقت هر توسنی چه سنجد

با داو ششدر تو هر کم زنی چه سنجد

چون پنجه‌های شیران عشق تو خرد بشکست

در پیش زور عشقت تر دامنی چه سنجد

جایی که کوهها را یک ذره وزن نبود

هیهات می‌ندانم تا ارزنی چه سنجد

جایی که صد هزاران سلطان به سر درآیند

اندر چنان مقامی چوبک‌زنی چه سنجد

جان‌های پاک‌بازان خون شد درین بیابان

یک مشت ارزن آخر در خرمنی چه سنجد

چون پردلان عالم پیشت سپر فکندند

با زخم ناوک تو هر جوشنی چه سنجد

جان و دلم ز عشقت مستغرقند دایم

در عشق چون تو شاهی جان و تنی چه سنجد

چون ساکنان گلشن در پایت اوفتادند

عطار سر نهاده در گلخنی چه سنجد

 

 

 

حدیث عشق در دفتر نگنجد

حساب عشق در محشر نگنجد

عجب می‌آیدم کین آتش عشق

چه سودایی است کاندر سرنگنجد

برو مجمر بسوز ار عود خواهی

که عود عشق در مجمر نگنجد

درین ره پاک دامن بایدت بود

که اینجا دامن تر درنگنجد

هر آن دل کاتش عشقش برافروخت

چنپان گردد که اندر برنگنجد

دلی کز دست شد زاندیشهٔ عشق

درو اندیشهٔ دیگر نگنجد

برون نه پای جان از پیکر خاک

که جان پاک در پیکر نگنجد

شرابی کان شراب عاشقان است

ندارد جام و در ساغر نگنجد

چو جانان و چو جان با هم نشینند

سر مویی میانشان درنگنجد

رهی کان راه عطار است امروز

در آن ره جز دلی رهبر نگنجد


:: مرتبط با: خیام نیشابوری ,
 



عطار نیشابوری7
نوشته شده در جمعه ششم فروردین 1389
ساعت : ساعت 19 و 14 دقیقه و 54 ثانیه
نویسنده : Hossein Ashrafi

دل ز جان برگیر تا راهت دهند

ملک دو عالم به یک آهت دهند

چون تو برگیری دل از جان مردوار

آنچه می‌جویی هم آنگاهت دهند

گر بسوزی تا سحر هر شب چو شمع

تحفه از نقد سحرگاهت دهند

گر گدای آستان او شوی

هر زمانی ملک صد شاهت دهند

گر بود آگاه جانت را جز او

گوش مال جان به ناگاهت دهند

لذت دنیی اگر زهرت شود

شربت خاصان درگاهت دهند

تا نگردی بی نشان از هر دو کون

کی نشان آن حرم گاهت دهند

چون به تاریکی در است آب حیات

گنج وحدت در بن چاهت دهند

چون سپیدی تفرقه است اندر رهش

در سیاهی راه کوتاهت دهند

بی‌سواد فقر تاریک است راه

گر هزاران روی چون ماهت دهند

چون درون دل شد از فقرت سیاه

ره برون زین سبز خرگاهت دهند

در سواد اعظم فقر است آنک

نقطهٔ کلی به اکراهت دهند

ای فرید اینجا چو کوهی صبر کن

تا ازین خرمن یکی کاهت دهند

 

 

هر که را اندیشهٔ درمان بود

درد عشق تو برو تاوان بود

بر کسی درد تو گردد آشکار

کو ز چشم خویشتن پنهان بود

گرچه دارد آفتابی در درون

لیک همچون ذره سرگردان بود

ای دل محجوب بگذر از حجاب

زانکه محجوبی عذاب جان بود

گر هزاران سال باشی در عذاب

می‌توان گفتن که بس آسان بود

لیک گر افتد حجابی در رهت

این عذاب سخت صد چندان بود

چند اندیشی بمیر از خویش پاک

تا نمیری کی تو را درمان بود

چون بمیرد شمع برهد از بلا

نه دگر سوزنده نه گریان بود

هر دم از سر گیر چو شمع و بسوز

زانکه سوز شمع تا پایان بود

چون بسوزی پاک پیش چشم تو

هر دو کون و ذره‌ای یکسان بود

عرش را گر چشم جان آید پدید

تا ابد در خردلی حیران بود

عرش و خردل و آنچه در هر دو جهان است

ذره ذره جامهٔ جانان بود

تو درون جامهٔ جانان مدام

تا ایازت دایما سلطان بود

صد هزاران چیز داند شد به طبع

آن عصا کان لایق ثعبان بود

آن عصا کان سحرهٔ فرعون خورد

نی عصای موسی عمران بود

وان نفس کان مردگان را زنده کرد

نی دم عیسی حکمت‌دان بود

آن عصا آنجا یدالله بود و بس

وان نفس بی شک دم رحمان بود

وان هزاران خلق کز داود مرد

آن نه زین الحان که زان الحان بود

در بر مردی که این سر پی برد

مردی رستم همه دستان بود

گر ندانستی تو این سر تن بزن

تا در آن ساعت که وقت آن بود

تن زن ای عطار و تن زن دم مزن

زانکه اینجا دم زدن نقصان بود

 

 

 

چون تو جانان منی جان بی تو خرم کی شود

چون تو در کس ننگری کس با تو همدم کی شود

گر جمال جانفزای خویش بنمایی به ما

جان ما گر در فزاید حسن تو کم کی شود

دل ز من بردی و پرسیدی که دل گم کرده‌ای

این چنین طراریت با من مسلم کی شود

عهد کردی تا من دلخسته را مرهم کنی

چون تو گویی یا کنی این عهد محکم کی شود

چون مرا دلخستگی از آرزوی روی توست

این چنین دل خستگی زایل به مرهم کی شود

غم از آن دارم که بی تو همچو حلقه بر درم

تا تو از در در نیایی از دلم غم کی شود

خلوتی می‌بایدم با تو زهی کار کمال

ذره‌ای هم‌خلوت خورشید عالم کی شود

نیستی عطار مرد او که هر تر دامنی

گر به میدان لاشه تازد رخش رستم کی شود

 

 

 

هر که را ذوق دین پدید آید

شهد دنیاش کی لذیذ آید

چه کنی در زمانه‌ای که درو

پیر چون طفل نا رسید آید

آنچنان عقل را چه خواهی کرد

که نگونسار یک نبید آید

عقل بفروش و جمله حیرت خر

که تو را سود زین خرید آید

این نه آن عالمی است ای غافل

که درو هیچکس پدید آید

نشود باز این چنین قفلی

گر دو عالم پر از کلید آید

گر در آیند ذره ذره به بانگ

آن همه بانگ ناشنید آید

چه شود بیش و کم ازین دریا

خواجه گر پاک و گر پلید آید

هر که دنیا خرید ای عطار

خر بود کز پی خوید آید

 

 

 

نه یار هرکسی را رخسار می‌نماید

نه هر حقیر دل را دیدار می‌نماید

در آرزوی رویش در خاک خفت و خون خور

کان ماه‌روی رخ را دشوار می‌نماید

بر چار سوی دعوی از بی‌نیازی خود

سرهای سرکشان بین کز دار می‌نماید

سلطان غیرت او خون همه عزیزان

بر خاک اگر بریزد بس خوار می‌نماید

گر مرد ره نه‌ای تو بر بوی گل چه پویی

رو باز گرد کین ره پر خار می‌نماید

زنهار تا بپویی بی رهبری درین ره

زیرا که این بیابان خون‌خوار می‌نماید

گر مردیی نداری پرهیز کن که چون تو

سرگشتگان گمره بسیار می‌نماید

در راه کفر و ایمان مرد آن بود که خود را

دایم چنانکه باشد در کار می‌نماید

در کار اگر تمامی در نه قدم درین ره

کاحوال ناتمامان بس زار می‌نماید

کو آتشی که بر وی این خرقه را بسوزم

کین خرقه در بر من زنار می‌نماید

اندر میان غفلت در خواب شد دل من

کو هیچ دل که یک دم بیدار می‌نماید

جمله ز خود نمایی اندر نفاق مستند

کو عاشقی که در دین هشیار می‌نماید

در بند دین و دنیی لیکن نه دین و دنیی

سرگشته روزگاری عطار می‌نماید

 

 

ای دل اگر عاشقی در پی دلدار باش

بر در دل روز و شب منتظر یار باش

دلبر تو دایما بر در دل حاضر است

رو در دل برگشای حاضر و بیدار باش

دیدهٔ جان روی او تا بنبیند عیان

در طلب روی او روی به دیوار باش

ناحیت دل گرفت لشگر غوغای نفس

پس تو اگر عاشقی عاشق هشیار باش

نیست کس آگه که یار کی بنماید جمال

لیک تو باری به نقد ساختهٔ کار باش

در ره او هرچه هست تا دل و جان نفقه کن

تو به یکی زنده‌ای از همه بیزار باش

گر دل و جان تو را در بقا آرزوست

دم مزن و در فنا همدم عطار باش


:: مرتبط با: خیام نیشابوری ,
 



عطار نیشابوری1
نوشته شده در چهارشنبه چهارم فروردین 1389
ساعت : ساعت 19 و 23 دقیقه و 04 ثانیه
نویسنده : Hossein Ashrafi

چون نیست هیچ مردی در عشق یار ما را

سجاده زاهدان را درد و قمار ما را

جایی که جان مردان باشد چو گوی گردان

آن نیست جای رندان با آن چکار ما را

گر ساقیان معنی با زاهدان نشینند

می زاهدان ره را درد و خمار ما را

درمانش مخلصان را دردش شکستگان را

شادیش مصلحان را غم یادگار ما را

آمد خطاب ذوقی از هاتف حقیقت

کای خسته چون بیابی اندوه زار ما را

عطار اندرین ره اندوهگین فروشد

زیرا که او تمام است انده گسار ما را

 

 

 

تا درین زندان فانی زندگانی باشدت

کنج عزلت گیر تا گنج معانی باشدت

این جهان را ترک کن تا چون گذشتی زین جهان

این جهانت گر نباشد آن جهانی باشدت

کام و ناکام این زمان در کام خود درهم شکن

تا به کام خویش فردا کامرانی باشدت

روزکی چندی چو مردان صبر کن در رنج و غم

تا که بعداز رنج گنج شایگانی باشدت

روی خود را زعفرانی کن به بیداری شب

تا به روز حشر روی ارغوانی باشدت

گر به ترک عالم فانی بگویی مردوار

عالم باقی و ذوق جاودانی باشدت

صبحدم درهای دولتخانه‌ها بگشاده‌اند

عرضه کن گر آن زمان راز نهانی باشدت

تا کی از بی حاصلی ای پیرمرد بچه طبع

در هوای نفس مستی و گرانی باشدت

از تن تو کی شود این نفس سگ سیرت برون

تا به صورت خانهٔ تن استخوانی باشدت

گر توانی کشت این سگ را به شمشیر ادب

زان پس ار تو دولتی جویی نشانی باشدت

گر بمیری در میان زندگی عطاروار

چون درآید مرگ عین زندگانی باشدت

 

 

 

دم مزن گر همدمی می‌بایدت

خسته شو گر مرهمی می‌بایدت

تا در اثباتی تو بس نامحرمی

محو شو گر محرمی می‌بایدت

همچو غواصان دم اندر سینه کش

گر چو دریا همدمی می‌بایدت

از عبادت غم کشی و صد شفیع

پیشوای هر غمی می‌بایدت

اشک لایق‌تر شفیع تو از آنک

هر عبادت را نمی می‌بایدت

تنگدل ماندی، که دل یک قطره خونست

عالمی در عالمی می‌بایدت

تا که این یک قطره صد دریا شود

صبر صد عالم همی می‌بایدت

هر دو عالم گر نباشد گو مباش

در حضور او دمی می‌بایدت

در غم هر دم که نبود در حضور

تا قیامت ماتمی می‌بایدت

در حضورش عهد کردی ای فرید

عهد خود مستحکمی می‌بایدت

 

 

راه عشق او که اکسیر بلاست

محو در محو و فنا اندر فناست

فانی مطلق شود از خویشتن

هر دلی که کو طالب این کیمیاست

گر بقا خواهی فنا شو کز فنا

کمترین چیزی که می‌زاید بقاست

گم شود در نقطهٔ فای فنا

هر چه در هر دو جهان شد از تو راست

در چنین دریا که عالم ذره‌ای است

ذره‌ای هست آمدن یارا کراست

گر ازین دریا بگیری قطره‌ای

زیر او پوشیده صد دریا بلاست

برنیاری جان و ایمان گم کنی

گر درین دریا بری یک ذره خواست

گرد این دریا مگرد و لب بدوز

کین نه کار ما و نه کار شماست

گر گدایی را رسد بویی ازین

تا ابد بر هرچه باشد پادشاست

از خودی خود قدم برگیر زود

تا ز پیشان بانگت آید کان ماست

دم نیارد زد ازین سیر شگرف

هر که را یک‌دم سر این ماجراست

 

 

طرقوا یا عاشقان کین منزل جانان ماست

زانچه وصل و هجر او هم درد و هم درمان ماست

راه ده ما را اگر چه مفلسان حضرتیم

آیت قل یا عبادی آمده در شان ماست

نیستم اینجا مقیم ای دوستان بر رهگذر

یک دو روزه روح غیبی آمده مهمان ماست

عزم ره داریم نتوان پیش ازین کردن درنگ

زانکه جلاد اجل در انتظار جان ماست

یا غیاث المستغیث یا اله العالمین                                                                          جملهٔ شب تا سحر بر درگهش افغان ماست

آن چنان خلوت که ما از جان و دل بودیم

دوش جبرئیل آید نگنجد در میان گر جان ماست

گر شما را طاعت است و زهد و تقوی و ورع

باک نیست چون دوست اندر عهد و در پیمان ماست

تحفهٔ جنت که از بهر شما آراستند                                                                   با غم هجران او دوزخ سرابستان ماست

غم مخور عطار چندین از برای جسم خود

زانکه بحر رحمتش در انتظار جان ماست

 

 

 

بیا که قبلهٔ ما گوشهٔ خرابات است

بیار باده که عاشق نه مرد طامات است

پیاله‌ای‌دو به من ده که صبح پرده درید

پیاده‌ای‌دو فرو کن که وقت شه‌مات است

در آن مقام که دلهای عاشقان خون شد

چه جای دردفروشان دیر آفات است

کسی که دیرنشین مغانست پیوسته

چه مرد دین و چه شایستهٔ عبادات است

مگو ز خرقه و تسبیح ازانکه این دل مست

میان ببسته به زنار در مناجات است

ز کفر و دین و ز نیک و بد و ز علم و عمل

برون گذر که برون زین بسی مقامات است

اگر دمی به مقامات عاشقی برسی

شود یقینت که جز عاشقی خرافات است

چه داند آنکه نداند که چیست لذت عشق

از آنکه لذت عاشق ورای لذات است

مقام عاشق و معشوق از دو کون برون است

که حلقهٔ در معشوق ما سماوات است

بنوش درد و فنا شو اگر بقا خواهی

که زادراه فنا دردی خرابات است

به کوی نفی فرو شو چنان که برنایی

که گرد دایرهٔ نفی عین اثبات است

نگه مکن به دو عالم از آنکه در ره دوست

هر آنچه هست به جز دوست عزی و لات است

مخند از پی مستی که بر زمین افتد

که آن سجود وی از جملهٔ مناجات است

اگرچه پاک‌بری مات هر گدایی شو

که شاه نطع یقین آن بود که شهمات است

بباز هر دو جهان و ممان که سود کنی

از آنکه در ره ناماندنت مباهات است

ز هر دو کون فنا شود درین ره ای عطار

که باقی ره عشاق فانی ذات است

 

 

 

عزیزا هر دو عالم سایهٔ توست

بهشت و دوزخ از پیرایهٔ توست

تویی از روی ذات آئینهٔ شاه

شه از روی صفاتی آیهٔ توست

که داند تا تو اندر پردهٔ غیب

چه چیزی و چه اصلی مایهٔ توست

تو طفلی وانکه در گهوارهٔ تو

تو را کج می‌کند هم دایهٔ توست

اگر بالغ شوی ظاهر ببینی

که صد عالم فزون‌تر پایهٔ توست

تو اندر پردهٔ غیبی و آن چیز

که می‌بینی تو آن خود سایهٔ توست

برآی از پرده و بیع و شرا کن

که هر دو کون یک سرمایهٔ توست

تو از عطار بشنو کانچه اصل است

برون نی از تو و همسایهٔ توست


:: مرتبط با: خیام نیشابوری ,
 



عطار » دیوان اشعار » غزلیات
نوشته شده در دوشنبه هفدهم فروردین 1388
ساعت : ساعت 19 و 26 دقیقه و 06 ثانیه
نویسنده : Hossein Ashrafi

عطار » دیوان اشعار » غزلیات

 

چون تو جانان منی جان بی تو خرم کی شود                               چون تو در کس ننگری کس با تو همدم کی شود

گر جمال جانفزای خویش بنمایی به ما                                                             جان ما گر در فزاید حسن تو کم کی شود

دل ز من بردی و پرسیدی که دل گم کرده‌ای                                           این چنین طراریت با من مسلم کی شود

عهد کردی تا من دلخسته را مرهم کنی                                                               چون تو گویی یا کنی این عهد محکم کی شود

چون مرا دلخستگی از آرزوی روی توست                                            این چنین دل خستگی زایل به مرهم کی شود

غم از آن دارم که بی تو همچو حلقه بر درم                                                    تا تو از در در نیایی از دلم غم کی شود

خلوتی می‌بایدم با تو زهی کار کمال                                                                            ذره‌ای هم‌خلوت خورشید عالم کی شود

نیستی عطار مرد او که هر تر دامنی                                                             گر به میدان لاشه تازد رخش رستم کی شود


:: مرتبط با: خیام نیشابوری ,
 



عطار نیشابوری9
نوشته شده در یکشنبه دوم فروردین 1388
ساعت : ساعت 19 و 11 دقیقه و 57 ثانیه
نویسنده : Hossein Ashrafi

نظری به کار من کن که ز دست رفت کارم

به کسم مکن حواله که به جز تو کس ندارم

منم و هزار حسرت که در آرزوی رویت

همه عمر من برفت و بنرفت هیچ کارم

اگر به دستگیری بپذیری اینت منت

واگر نه رستخیزی ز همه جهان برآرم

چه کمی درآید آخر به شرابخانهٔ تو

اگر از شراب وصلت ببری ز سر خمارم

چو نیم سزای شادی ز خودم مدار بی غم

که درین چنین مقامی غم توست غمگسارم

ز غم تو همچو شمعم که چو شمع در غم تو

چو نفس زنم بسوزم چو بخندم اشکبارم

چو زکار شد زبانم بروم به پیش خلقی

غم تو به خون دیده همه بر رخم نگارم

ز توام من آنچه هستم که تو گرنه‌ای نیم من

که تویی که آفتابی و منم که ذره‌وارم

اگر از تو جان عطار اثر کمال یابد

منم آنکه از دو عالم به کمال اختیارم

 

 

سر مویی سر عالم ندارم

چه عالم چون سر خود هم ندارم

چنان گم گشته‌ام از خویش رفته

که گویی عمر جز یک دم ندارم

ندارم دل بسی جستم دلم باز

وگر دارم درین عالم ندارم

چو دل را می‌نیابم ذره‌ای باز

چرا خود را بسی ماتم ندارم

بحمدالله که از بود و نبودم

اگر شادی ندارم غم ندارم

چه می‌گویم که مجروحم چنان سخت

که در هر دو جهان مرهم ندارم

جهانی راز دارم مانده در دل

که را گویم چو یک محرم ندارم

حریفی می‌کنم با هفت دریا

ولیکن زور یک شبنم ندارم

بسی گوهر دهد دریام هر دم

ولی چون ناقصم محکم ندارم

اگر یک گوهر آید قسم عطار

به قدر از هر دو کونش کم ندارم

 

 

 

به دریایی در افتادم که پایانش نمی‌بینم

به دردی مبتلا گشتم که درمانش نمی‌بینم

در این دریا یکی در است و ما مشتاق در او

ولی کس کو که در جوید که جویانش نمی‌بینم

چه جویم بیش ازین گنجی که سر آن نمی‌دانم

چه پویم بیش ازین راهی که پایانش نمی‌بینم

درین ره کوی مه رویی است خلقی در طلب پویان

ولیک این کوی چون یابم که پیشانش نمی‌بینم

به خون جان من جانان ندانم دست آلاید

که او بس فارغ است از ما سر آنش نمی‌بینم

دلا بیزار شو از جان اگر جانان همی خواهی

که هر کو شمع جان جوید غم جانش نمی‌بینم

برو عطار بیرون آی با جانان به جان بازی

که هر کو جان درو بازد پشیمانش نمی‌بینم

 

ما بار دگر گوشهٔ خمار گرفتیم

دادیم دل از دست و پی یار گرفتیم

دعوی دو کون از دل خود دور فکندیم

پس در ره جانان پی اسرار گرفتیم

از هر دو جهان مهر یکی را بگزیدیم

و از آرزوی او کم اغیار گرفتیم

گفتند خودی تو درین راه حجاب است

ترک خودی خویش به یکبار گرفتیم

ای بس که چو پروانهٔ پر سوخته از شمع

در کوی رجا دامن پندار گرفتیم

از کعبهٔ جان چون که ندیدیم نشانی

از کعبهٔ ظاهر ره خمار گرفتیم

از خرقه و تسبیح چو جز نام ندیدیم

چه خرقه چه تسبیح که زنار گرفتیم

زین دین به تزویر چو دل خیره فروماند

اندر ره دین شیوهٔ کفار گرفتیم

چون هرچه جز او هست درین راه حجاب است

پس ما به یقین مذهب عطار گرفتیم

 

 

دردا که درین بادیه بسیار دویدیم

در خود برسیدیم و بجایی نرسیدیم

بسیار درین بادیه شوریده برفتیم

بسیار درین واقعه مردانه چخیدیم

گه نعره‌زنان معتکف صومعه بودیم

گه رقص‌کنان گوشهٔ خمار گزیدیم

کردیم همه کار ولی هیچ نکردیم

دیدیم همه چیز ولی هیچ ندیدیم

بر درج دل ماست یکی قفل گران سنگ

در بند ازینیم که در بند کلیدیم

از خون رحم چون به گو خاک فتادیم

از طفل مزاجی همه انگشت مزیدیم

چون شیر ز انگشت براهیم برآمد

انگشت مزیدان چه که انگشت گزیدیم

وامروز که بالغ شدگانیم به صورت

یک پر بنماند ارچه به صد پر بپریدیم

از دست فتادیم نه دیده نه چشیده

زان باده که از جرعهٔ او بوی شنیدیم

چون هستی عطار درین راه ح

ای نهان از دیده و در دل عیان

از جهان بیرون ولی در قعر جان

هر کسی جان و جهان می‌خواندت

خود تویی از هر دو بیرون جاودان

هم جهان در جانت می‌جوید مدام

هم ز جان می‌جویدت دایم جهان

تو جهانی، لیک چون آیی پدید

نه که جانی، لیک چون گردی نهان

چون پدید آیی چو پنهانی مدام

چون نهان گردی چو جاویدی عیان

هم نهانی هم عیانی هر دویی

هم نه اینی هم نه آن هم این هم آن

جان ز پنهانی تو در داده تن

تن ز پیدایی تو جان بر میان

جان چو بی چون است چون آید به راه

تن چو در جوش است چون یابد نشان

چون ز تو جان نفی و تن اثبات یافت

زین دو وصفند این دو جوهر در گمان

هر دو گر بی‌وصف گردند آنگهی

قرب بی وصفیت یابند آن زمان

ز اشتیاق در وصلت چون قلم

می‌روم بسته میان بر سر دوان

من نیم تنها که ذرات دو کون

جان‌فشانند این طلب را جان‌فشان

آن چه جویم چون نیاید در طلب

زان چه گویم چون نیاید در بیان

بر زبانم چون بگردد نام وصل

پر زبانه گرددم حالی زبان

شرح این اسرار از عطار خواه

او بگفت اسرار کو اسراردان

 

 

چون نیاید سر عشقت در بیان

همچو طفلان مهر دارم بر زبان

چون عبارت محرم عشق تو نیست

چون دهد نامحرم از پیشان نشان

آنک ازو سگ می‌کند پهلو تهی

دوستکانی چون خورد با پهلوان

چون زبان در عشق تو بر هیچ نیست

لب فرو بستم قلم کردم زبان

همچو مرغ نیم بسمل در رهت

در میان خاک و خون گشتم نهان

دور از تو جان ز من گیرد کنار

گر مرا بیرون نیاری زین میان

دوش عشق تو درآمد نیم شب

از رهی دزدیده یعنی راه جان

گفت صد دریا ز خون دل بیار

تا در آشامم که مستم این زمان

مرغ دل آوارهٔ دیرینه بود

باز یافت از عشق حالی آشیان

در پرید و عشق را در بر گرفت

عقل و جان را کارد آمد به استخوان

عقل فانی گشت و جان معدوم شد

عشق و دل ماندند با هم جاودان

عشق با دل گشت و دل با عشق شد

زین عجب‌تر قصه نبود در جهان

دیدن و دانستن اینجا باطل است

بودن آن کار نه علم و بیان

چون بباشی فانی مطلق ز خویش

هست مطلق گردی اندر لامکان

جان و جانان هر دو نتوان یافتن

گر همی جانانت باید جان‌فشان

تا کی ای عطار گویی راز عشق

راز می‌گویی طلب کن رازدان


:: مرتبط با: خیام نیشابوری ,
 



ساعت : ساعت 19 و 03 دقیقه و 22 ثانیه
نویسنده : Hossein Ashrafi

ای آنکه هیچ جایی آرام جان ندیدی

رنج جهان کشیدی گنج جهان ندیدی

هرچند جهد کردی کاری به سر نبردی

چندان که پیش رفتی ره را کران ندیدی

زان گوهری که گردون از عشق اوست گردان

قانع شدی به نامی اما نشان ندیدی

مرد شنو چه باشی مردانه رو سخن دان

چه حاصل از شنیدن چون در عیان ندیدی

می‌دان که روز معنی بیرون پرده مانی

گر در درون پرده خود را نهان ندیدی

آن نافه‌ای که جستی هم با تو در گلیم است

تو از سیه گلیمی بویی از آن ندیدی

گر جان بر او فشانی صد جان عوض ستانی

بر جان مگرد چندین انگار جان ندیدی

عمری بپروریدی این نفس سگ صفت را

چه سود چون ز مکرش یک‌دم امان ندیدی

نا آزموده گفتی هستم چنان که باید

لیکن چو آزمودی هرگز چنان ندیدی

افسوس می‌خورم من کافسوس خواره‌ای را

جز هم‌نفس نگفتی جز مهربان ندیدی

تو مرغ بام عرشی در قعر چاه مانده

هم در زمین بمردی هم آسمان ندیدی

آخر چو شیر مردان بر پر ز چاه و رفتی

انگار نفس سگ را در خاکدان ندیدی

دل را به باد دادی وانگه به کام این سگ

یک‌پاره نان نخوردی یک استخوان ندیدی

عطار در غم خود عمرت به آخر آمد

چه سود کز غم خود غیر از زیان ندیدی

 

 

ز عشقت سوختم ای جان کجایی

بماندم بی سر و سامان کجایی

نه جانی و نه غیر از جان چه چیزی

نه در جان نه برون از جان کجایی

ز پیدایی خود پنهان بماندی

چنین پیدا چنین پنهان کجایی

هزاران درد دارم لیک بی تو

ندارد درد من درمان کجایی

چو تو حیران خود را دست گیری

ز پا افتاده‌ام حیران کجایی

ز بس کز عشق تو در خون بگشتم

نه کفرم ماند و نه ایمان کجایی

بیا تا در غم خویشم ببینی

چو گویی در خم چوگان کجایی

ز شوق آفتاب طلعت تو

شدم چون ذره سرگردان کجایی

شد از طوفان چشمم غرقه کشتی

ندانم تا درین طوفان کجایی

چنان دلتنگ شد عطار بی تو

که شد بر وی جهان زندان کجایی

 

ای جان جان جانم تو جان جان جانی

بیرون ز جان جان چیست آنی و بیش از آنی

پی می‌برد به چیزی جانم ولی نه چیزی

تو آنی و نه آنی یا جانی و نه جانی

بس کز همه جهانت جستم به قدر طاقت

اکنون نگاه کردم تو خود همه جهانی

گنج نهانی اما چندین طلسم داری

هرگز کسی ندانست گنجی بدین نهانی

نی نی که عقل و جانم حیران شدند و واله

تا چون نهفته ماند چیزی بدین عیانی

چیزی که از رگ من خون می‌چکید کردم

فانی شدم کنون من باقی دگر تو دانی

کردم محاسن خود دستار خوان راهت

تا بو که از ره خود گردی برو فشانی

در چار میخ دنیا مضطر بمانده‌ام من

گر وارهانی از خود دانم که می‌توانی

عطار بی نشان شد از خویشتن بکلی

بویی فرست او را از کنه بی نشانی

 

 

گر تو خلوتخانهٔ توحید را محرم شوی

تاج عالم گردی و فخر بنی آدم شوی

سایه‌ای شو تا اگر خورشید گردد آشکار

تو چو سایه محو خورشید آیی و محرم شوی

جانت در توحید دایم معتکف بنشسته است

تو چرا در تفرقه هر دم به صد عالم شوی

بوده‌ای همرنگ او از پیش و خواهی بد ز پس

این زمان همرنگ او شو نیز تا همدم شوی

چون نداری ز اول و آخر خبر جز بیخودی

گر بکوشی در میانه بیخود اکنون هم شوی

رنگ دریا گیر چون شبنم ز خود بیخود شده

تا شوی همرنگ دریا گرچه یک شبنم شوی

چیست شبنم یک نم از دریاست ناآمیخته

گر بیامیزی تو هم در بحر کل بی غم شوی

ور در آمیزی ز غفلت با هزاران تفرقه

چون نتابد بحر صحبت بو که تو محرم شوی

دل پراکنده روی از جام جم در آینه

جز پراکنده نبینی از پی ماتم شوی

هیچ نبودی هیچ خواهی شد کنون هم هیچ باش

زانکه گر تو هیچ گردی تو ز هیچی کم شوی

گر تو ای عطار هیچ آیی همه گردی مدام

ور همه خواهی چو مردان هیچ در یک دم شوی


:: مرتبط با: خیام نیشابوری ,
 



عطار نیشابوری8(
نوشته شده در دوشنبه دوازدهم فروردین 1387
ساعت : ساعت 19 و 13 دقیقه و 35 ثانیه
نویسنده : Hossein Ashrafi

دلی کامد ز عشق دوست در جوش

بماند تا قیامت مست و مدهوش

ز بسیاری که یاد آرد ز معشوق

کند یکبارگی خود را فراموش

بر اومید وصال دوست هر دم

قدح‌ها زهر ناکامی کند نوش

برون آید ز جمع خود نمایان

بیندازد ردای و فوطه از دوش

اگر بی دوست یک دم زو برآید

شود در ماتم آن دم سیه‌پوش

فروماند زبان او ز گفتن

بماند تا ابد حیران و خاموش

درین اندیشه هرگز نیز دیگر

بننشیند دل عطار از جوش

 

 

عقل کجا پی برد شیوهٔ سودای عشق

باز نیابی به عقل سر معمای عشق

عقل تو چون قطره‌ای است مانده ز دریا جدا

چند کند قطره‌ای فهم ز دریای عشق

خاطر خیاط عقل گرچه بسی بخیه زد

هیچ قبایی ندوخت لایق بالای عشق

گر ز خود و هر دو کون پاک تبرا کنی

راست بود آن زمان از تو تولای عشق

ور سر مویی ز تو با تو بماند به هم

خام بود از تو خام پختن سودای عشق

عشق چو کار دل است دیدهٔ دل باز کن

جان عزیزان نگر مست تماشای عشق

دوش درآمد به جان دمدمهٔ عشق او

گفت اگر فانیی هست تو را جای عشق

جان چو قدم در نهاد تا که همی چشم زد

از بن و بیخش بکند قوت و غوغای عشق

چون اثر او نماند محو شد اجزای او

جای دل و جان گرفت جملهٔ اجزای عشق

هست درین بادیه جملهٔ جانها چو ابر

قطرهٔ باران او درد و دریغای عشق

تا دل عطار یافت پرتو این آفتاب

گشت ز عطار سیر، رفت به صحرای عشق

 

 

 

 

هر که دایم نیست ناپروای عشق

او چه داند قیمت سودای عشق

عشق را جانی بباید بیقرار

در میان فتنه سر غوغای عشق

جمله چون امروز در خود مانده‌اند

کس چه داند قیمت فردای عشق

دیده‌ای کو تا ببیند صد هزار

واله و سرگشته در صحرای عشق

بس سر گردنکشان کاندر جهان

پست شد چون خاک زیرپای عشق

در جهان شوریدگان هستند و نیست

هر که او شوریده شد شیدای عشق

چون که نیست از عشق جانت را خبر

کی بود هرگز تو را پروای عشق

عاشقان دانند قدر عشق دوست

تو چه دانی چون نه‌ای دانای عشق

چشم دل آخر زمانی باز کن

تا عجایب بینی از دریا عشق

در نشیب نیستی آرام گیر

تا برآرندت به سر بالای عشق

خیز ای عطار و جان ایثار کن

زانکه در عالم تویی مولای عشق

 

 

 

ای عشق تو با وجود هم تنگ

در راه تو کفر و دین به یک رنگ

بی روی تو کعبه‌ها خرابات

بی نام تو نامها همه ننگ

در عشق تو هر که نیست قلاش

دور است به صد هزار فرسنگ

قلاشان را درین ولایت

از دار همی کنند آونگ

عشقت به ترازوی قیامت

دو کون نسخت نیم جو سنگ

 

 

 

آنچه من در عشق جانان یافتم

کمترین چیزها جان یافتم

چون به پیدایی بدیدم روی دوست

صد هزاران راز پنهان یافتم

چون به مردم هم ز خویش و هم ز خلق

زندگی جان ز جانان یافتم

چون درافتادم به پندار بقا

در بقا خود را پریشان یافتم

چون فرو رفتم به دریای فنا

در فنا در فراوان یافتم

تا نپنداری که این دریای ژرف

نیست دشوار و من آسان یافتم

صد هزاران قطره خون از دل چکید

تا نشان قطره‌ای زآن یافتم

خود چه بحر است این که در عمری دراز

هرگزش نه سر نه پایان یافتم

شمع‌های عشق از سودای دوست

در دل عطار سوزان یافتم

 

 

عشق بالای کفر و دین دیدم

بی نشان از شک و یقین دیدم

کفر و دین و شک و یقین گر هست

همه با عقل همنشین دیدم

چون گذشتم ز عقل صد عالم

چون بگویم که کفر و دین دیدم

هرچه هستند سد راه خودند

سد اسکندری من این دیدم

فانی محض گرد تا برهی

راه نزدیکتر همین دیدم

چون من اندر صفات افتادم

چشم صورت صفات بین دیدم

هر صفت را که محو می‌کردم

صفتی نیز در کمین دیدم

جان خود را چو از صفات گذشت

غرق دریای آتشین دیدم

خرمن من چو سوخت زان دریا

ماه و خورشید خوشه‌چین دیدم

گفتی آن بحر بی نهایت را

جنت عدن و حور عین دیدم

چون گذر کردم از چنان بحری

رخش خورشید زیر زین دیدم

حلقه‌ای یافتم دو عالم را

دل در آن حلقه چون نگین دیدم

آخر الامر زیر پردهٔ غیب

روی آن ماه نازنین دیدم

آسمان را که حلقهٔ در اوست

پیش او روی بر زمین دیدم

بر رخ او که عکس اوست دو کون

برقع از زلف عنبرین دیدم

نقش های دو کون را زان زلف

گره و تاب و بند و چین دیدم

هستی خویش پیش آن خورشید

سایهٔ یار راستین دیدم

دامنش چون به دست بگرفتم

دست او اندر آستین دیدم

هر که او سر این حدیث شناخت

نقطهٔ دولتش قرین دیدم

جان عطار را نخستین گام

برتر از چرخ هفتمین دیدم


:: مرتبط با: خیام نیشابوری ,
 



عطار نیشابوری2
نوشته شده در پنجشنبه هشتم فروردین 1387
ساعت : ساعت 19 و 21 دقیقه و 38 ثانیه
نویسنده : Hossein Ashrafi

ره عشاق راهی بی‌کنار است

ازین ره دور اگر جانت به کار است

وگر سیری ز جان در باز جان را

که یک جان را عوض آنجا هزار است

تو هر وقتی که جانی برفشانی

هزاران جان نو بر تو نثار است

وگر در یک قدم صد جان دهندت

نثارش کن که جان‌ها بی‌شمار است

چه خواهی کرد خود را نیم‌جانی

چو دایم زندگی تو بیاراست

کسی کز جان بود زنده درین راه

ز جرم خود همیشه شرمسار است

درآمد دوش در دل عشق جانان

خطابم کرد کامشب روز بار است

کنون بی‌خود بیا تا بار یابی

که شاخ وصل بی باران به بار است

چو شد فانی دلت در راه معشوق

قرار عشق جانان بی‌قرار است

تو را اول قدم در وادی عشق

به زارش کشتن است آنگاه دار است

وزان پس سوختن تا هم بوینی

که نور عاشقان در مغز نار است

چو خاکستر شوی و ذره گردی

به رقص آیی که خورشید آشکار است

تو را از کشتن و وز سوختن هم

چه غم چون آفتابت غمگسار است

کسی سازد رسن از نور خورشید

که اندر هستی خود ذره‌وار است

کسی کو در وجود خویش ماندست

مده پندش که بندش استوار است

درین مجلس کسی باید که چون شمع

بریده سر نهاده بر کنار است

شبانروزی درین اندیشه عطار

چو گل پر خون و چون نرگس نزار است

 

 

 

 

عزم آن دارم که امشب نیم مست

پای کوبان کوزهٔ دردی به دست

سر به بازار قلندر در نهم

پس به یک ساعت ببازم هرچه هست

تا کی از تزویر باشم خودنمای

تا کی از پندار باشم خودپرست

پردهٔ پندار می‌باید درید

توبهٔ زهاد می‌باید شکست

وقت آن آمد که دستی بر زنم

چند خواهم بودن آخر پای‌بست

ساقیا در ده شرابی دلگشای

هین که دل برخاست غم در سر نشست

تو بگردان دور تا ما مردوار

دور گردون زیر پای آریم پست

مشتری را خرقه از سر برکشیم

زهره را تا حشر گردانیم مست

پس چو عطار از جهت بیرون شویم

بی جهت در رقص آییم از الست

 

 

اگر تو عاشقی معشوق دور است

وگر تو زاهدی مطلوب حور است

ره عاشق خراب اندر خراب است

ره زاهد غرور اندر غرور است

دل زاهد همیشه در خیال است

دل عاشق همیشه در حضور است

نصیب زاهدان اظهار راه است

نصیب عاشقان دایم حضور است

جهانی کان جهان عاشقان است

جهانی ماورای نار و نور است

درون عاشقان صحرای عشق است

که آن صحرا نه نزدیک و نه دور است

در آن صحرا نهاده تخت معشوق

به گرد تخت دایم جشن و سور است

همه دلها چو گلهای شکفته است

همه جان‌ها چو صف‌های طیور است

سراینده همه مرغان به صد لحن

که در هر لحن صد سور و سرور است

ازان کم می‌رسد هرجان بدین جشن

که ره بس دور و جانان بس غیور است

طریق تو اگر این جشن خواهی

ز جشن عقل و جان و دل عبور است

اگر آنجا رسی بینی وگرنه

دلت دایم ازین پاسخ نفور است

خردمندا مکن عطار را عیب

اگر زین شوق جانش ناصبور است

 

 

 

 

مرکب لنگ است و راه دور است

دل را چکنم که ناصبور است

این راه پریدنم خیال است

وین شیوه گرفتنم غرور است

صد قرن چو باد اگر بپویم

هم باد بود که یار دور است

با این همه گر دمی برآرم

بی او همه فسق یا فجور است

دانی تو که سر کافری چیست

آن دم که همی نه در حضور است

بی او نفسی مزن که ناگاه

تیغت زند او که بس غیور است

بگذر ز رجا و خوف کین‌جا

چه جای خیال نار و نور است

جایی است که صد جهان اگر نیست

ور هست نه ماتم و نه سور است

مردی که بدین صفت رسیده است

دایم هم ازین صفت نفور است

همچون دریا بود که پیوست

لب خشک بماند از قصور است

این حرف ز بی نهایتی رفت

چون زین بگذشت زرق و زور است

یک ذره‌گی فرید اینجا

بالای هزار خلد و حور است

 

 

هر که را ذره‌ای ازین سوز است

دی و فرداش نقد امروز است

هست مرد حقیقت ابن‌الوقت

لاجرم بر دو کون پیروز است

چون همه چیز نیست جز یک چیز

پس بسی سال و ماه یک روز است

صد هزاران هزار قرن گذشت

لیک در اصل جمله یک سوز است

چون پی یار شد چنان سوزی

شب و روزش چو عید و نوروز است

ذره‌ای سوز اصل می‌بینم

که همه کون را جگر دوز است

نیست آن سوز از کسی دیگر

بل همان سوز آتش‌افروز است

سوز معشوق در پس پرده

عاشقان را دلیل‌آموز است

هرکه او شاه‌باز این سر نیست

زین طریقت جهنده چون یوز است

تو اگر مردی این سخن پی بر

که فرید آنچه گفت مرموز است


:: مرتبط با: خیام نیشابوری ,
 



عطار نیشابوری6(
نوشته شده در دوشنبه پنجم فروردین 1387
ساعت : ساعت 19 و 16 دقیقه و 04 ثانیه
نویسنده : Hossein Ashrafi

جانا حدیث حسنت در داستان نگنجد

رمزی ز راز عشقت در صد زبان نگنجد

جولانگه جلالت در کوی دل نباشد

جلوه گه جمالت در چشم و جان نگنجد

سودای زلف و خالت در هر خیال ناید

اندیشهٔ وصالت جز در گمان نگنجد

در دل چو عشقت آمد سودای جان نماند

در جان چو مهرت افتد عشق روان نگنجد

پیغم خستگانت در کوی تو که آرد

کانجا ز عاشقانت باد وزان نگنجد

دل کز تو بوی یابد در گلستان نپوید

جام کز تو رنگ گیرد خود در جهان نگنجد

آن دم که عاشقان را نزد تو بار باشد

مسکین کسی که آنجا در آستان نگنجد

بخشای بر غریبی کز عشق می‌نمیرد

وانگه در آشیانت خود یک زمان نگنجد

جان داد دل که روزی در کوت جای یابد

نشناخت او که آخر جای چنان نگنجد

آن دم که با خیالت دل را ز عشق گوید

عطار اگر شود جان اندر میان نگنجد

 

 

 

جانا شعاع رویت در جسم و جان نگنجد

وآوازهٔ جمالت اندر جهان نگنجد

وصلت چگونه جویم کاندر طلب نیاید

وصفت چگونه گویم کاندر زبان نگنجد

هرگز نشان ندادند از کوی تو کسی را

زیرا که راه کویت اندر نشان نگنجد

آهی که عاشقانت از حلق جان برآرند

هم در زمان نیاید هم در مکان نگنجد

آنجا که عاشقانت یک دم حضور یابند

دل در حساب ناید جان در میان نگنجد

اندر ضمیر دلها گنجی نهان نهادی

از دل اگر برآید در آسمان نگنجد

عطار وصف عشقت چون در عبارت آرد

زیرا که وصف عشقت اندر بیان نگنجد

 

 

 

فرو رفتم به دریایی که نه پای و نه سر دارد

ولی هر قطره‌ای از وی به صد دریا اثر دارد

ز عقل و جان و دین و دل به کلی بی خبر گردد

کسی کز سر این دریا سر مویی خبر دارد

چه گردی گرد این دریا که هر کو مردتر افتد

ازین دریا به هر ساعت تحیر بیشتر دارد

تورا با جان مادرزاد ره نبود درین دریا

کسی این بحر را شاید که او جانی دگر دارد

تو هستی مرد صحرایی نه دریابی نه بشناسی

که با هر یک ازین دریا دل مردان چه سر دارد

ببین تا مرد صاحب دل درین دریا چسان جنبد

که بر راه همه عمری به یک ساعت گذر دارد

تو آن گوهر که در دریا همه اصل اوست کی یابی

چو می‌بینی که این دریا جهانی پر گهر دارد

اگر خواهی که آن گوهر ببینی تو چنان باید

که چون خورشید سر تا پای تو دایم نظر دارد

عجب آن است کین دریا اگرچه جمله آب آمد

ولی از شوق یک قطره زمین لب خشک‌تر دارد

چو شوقش بود بسیاری به آبی نیز غیر خود

ز تو بر ساخت غیر خود تویی غیری اگر دارد

سلامت از چه می‌جویی ملامت به درین دریا

که آن وقت است مرد ایمن که راهی پرخطر دارد

چو از تر دامنی عطار در کنجی است متواری

ندانم کین سخن گفتن ازو کس معتبر دارد

 

 

دست با تو در کمر خواهیم کرد

قصد آن تنگ شکر خواهیم کرد

در سر زلف تو سر خواهیم باخت

کار با تو سر به سر خواهیم کرد

چون لب شیرین تو خواهیم دید

پای کوبان شور و شر خواهیم کرد

چون ز چشمت تیرباران در رسد

ما ز جان خود سپر خواهیم کرد

از دو عالم چشم بر خواهیم دوخت

چون به روی تو نظر خواهیم کرد

در غم عشق تو جان خواهیم داد

سر در آن از خاک بر خواهیم کرد

چون بر سیمینت بی زر کس ندید

هر زمان وامی دگر خواهیم کرد

تا بر سیمین تو چون زر بود

کار خود چون آب زر خواهیم کرد

با جنون عشق تو خواهیم ساخت

ترک عقل حیله‌گر خواهیم کرد

هر سخن کانرا تعلق با تو نیست

آن سخن را مختصر خواهیم کرد

در همه عالم تو را خواهیم یافت

گر همه عالم سفر خواهیم کرد

گرچه هرگز نوحهٔ ما نشنوی

نوحه هر دم بیشتر خواهیم کرد

تا تو بر ما بگذری گر نگذری

خویشتن را خاک درخواهیم کرد

بر سر کوی وفا سگ به ز ما

گر ز کوی تو گذر خواهیم کرد

چون تو می‌خواهی نگونساری ما

ما کنون از پای سر خواهیم کرد

در قیامت با تو خواهد بود و بس

هرچه از ما خیر و شر خواهیم کرد

هرچه آن عطار در وصف تو گفت

ذکر دایم را ز بر خواهیم کرد

 

 

 

هر که در راه حقیقت از حقیقت بی‌نشان شد

مقتدای عالم آمد پیشوای انس و جان شد

هر که مویی آگه است از خویشتن یا از حقیقت

او ز خود بیرون نیامد چون به نزد او توان شد

آن خبر دارد ازو کو در حقیقت بی‌خبر گشت

وان اثر دارد که او در بی‌نشانی بی نشان شد

تا تو در اثبات و محوی مبتلایی فرخ آن کس

کو ازین هر دو کناری جست و ناگه از میان شد

گم شدن از محو، پیدا گشتن از اثبات تا کی

مرد آن را دان که چون مردان ورای این و آن شد

هر که از اثبات آزاد آمد و از محو فارغ

هرچه بودش آرزو تا چشم برهم زد عیان شد

هست بال مرغ جان اثبات و پرش محو مطلق

بال و پر فرع است بفکن تا توانی اصل جان شد

تن در اثبات است و جان در محو ازین هر دو برون شو

کانک ازین هر دو برون شد او عزیز جاودان شد

آنکه بیرون شد ازین هر دو نهان و آشکارا

کی توان گفتن که این کس آشکارا یا نهان شد

تا خلاصی یافت عطار از میان این دو دریا

غرقهٔ دریای دیگر گشت و دایم کامران شد

 

 

نه قدر وصال تو هر مختصری داند

نه قیمت عشق تو هر بی خبری داند

هر عاشق سرگردان کز عشق تو جان بدهد

او قیمت عشق تو آخر قدری داند

آن لحظه که پروانه در پرتو شمع افتد

کفر است اگر خود را بالی و پری داند

سگ به ز کسی باشد کو پیش سگ کویت

دل را محلی بیند جان را خطری داند

گمراه کسی باشد کاندر همه عمر خود

از خاک سر کویت خود را گذری داند

مرتد بود آن غافل کاندر دو جهان یکدم

جز تو دگری بیند جز تو دگری داند

برخاست ز جان و دل عطار به صد منزل

در راه تو کس هرگز به زین سفری داند

 

 

 

پیش رفتن را چو پیشان بسته‌اند

بازگشتن را چو پایان بسته‌اند

پس نه از پس راه داری نه ز پیش

کز دو سو ره بر تو حیران بسته‌اند

پس تو را حیران میان این دو راه

عالمی زنجیر در جان بسته‌اند

بی قراری زانکه در جان و دلت

این همه زنجیر جنبان بسته‌اند

چون عدد گویی تو دایم نه احد

هم عدد در تو فراوان بسته‌اند

حرص زنجیر است این سر فهم کن

تا بری پی هرچه زینسان بسته‌اند

حرص باید تا تو زر جمع‌آوری

تا کند وام از تو این زان بسته‌اند

چون عوض خواهی تو زر را گویدت

چار طاقت خلد رضوان بسته‌اند

چون رسی در خلد گوید نفس خلد

از برای نفس انسان بسته‌اند


:: مرتبط با: خیام نیشابوری ,
 



عطار نیشابوری 11(
نوشته شده در شنبه سوم فروردین 1387
ساعت : ساعت 19 و 05 دقیقه و 35 ثانیه
نویسنده : Hossein Ashrafi

گر سر این کار داری کار کن

ور نه‌ای این کار را انکار کن

خلق عالم جمله مست غفلتند

مست منگر خویش را هشیار کن

چون بدانستی و دیدی خویش را

تا بمیری روی در دیوار کن

گر طمع داری وصال آفتاب

ذره‌ای این شیوه را اقرار کن

گر ز تو یک ذره باقی مانده است

خرقه و تسبیح با زنار کن

با منی شرک است استغفار تو

پس ز استغفار استغفار کن

یار بیزار است از تو تا تویی

اول از خود خویش را بیزار کن

گر جمال یار می‌خواهی عیان

چشم در خورد جمال یار کن

نیست پنهان آفتاب لایزال

تو چو ذره خویش را ایثار کن

تا ابد هم از عدم هم از وجود

دیده بر دوز آنگهی دیدار کن

چند گردی گرد عالم بی خبر

دل سرای خلوت دلدار کن

در درج عشق بر طاق دل است

مرد دل شو جمع‌گرد و کار کن

نقطهٔ توحید با جان در میان است

گرد جان برگرد و چون پرگار کن

چون فرو رفتی به قعر بحر جان

عزم خلوتخانهٔ اسرار کن

درس اسرار است نقش جان تو

در نه تعلیق و نه تکرار کن

پس چه کن در لوح جان خود نگر

پس زبان در نطق گوهربار کن

گر کسی را اهل بینی باز گوی

ورنه درج نطق را مسمار کن

ور به ترک هر دو عالم گفته‌ای

ذره‌ای مندیش و چون عطار کن

 

 

هر که جان درباخت بر دیدار او

صد هزاران جان شود ایثار او

تا توانی در فنای خویش کوش

تا شوی از خویش برخودار او

چشم مشتاقان روی دوست را

نسیه نبود پرتو رخسار او

نقد باشد اهل دل را روز و شب

در مقام معرفت دیدار او

دوست یک دم نیست خاموش از سخن

گوش کو تا بشنود گفتار او

پنبه را از گوش بر باید کشید

بو که یکدم بشنوی اسرار او

نور و نار او بهشت و دوزخ است

پای برتر نه ز نور و نار او

دوزخ مردان بهشت دیگران است

درگذر زین هر دو در زنهار او

کز امید وصل و از بیم فراق

جان مردان خون شد اندر کار او

عاشقان خسته دل بین صد هزار

سرنگون آویخته از دار او

همچو مرغ نیم بسمل مانده‌اند

بیخود و سرگشته از تیمار او

صد هزاران رفته‌اند و کس ندید

تا که دید از رفتگان آثار او

زاد عطار اندرین ره هیچ نیست

جز امید رحمت بسیار او

 

 

ای صبا گر بگذری بر زلف مشک افشان او

همچو من شو گرد یک یک حلقه سرگردان او

منت صد جان بیار و بر سر ما نه به حکم

وز سر زلفش نشانی آر ما را زان او

گاه از چوگان زلفش حلقهٔ مشکین ربای

گاه خود را گوی گردان در خم چوگان او

خوش خوش اندر پیچ زلفش پیچ تا مشکین کنی

شرق تا غرب جهان از زلف مشک افشان او

نی خطا گفتم ادب نیست آنچه گفتم جهد کن

تا پریشانی نیاید زلف عنبرسان او

گر مرا دل زنده خواهی کرد جامی جانفزای

نوش کن بر یاد من از چشمهٔ حیوان او

گر تو جان داری چه کن بر کن به دندان پشت دست

چون ببینی جانفزایی لب و دندان او

گو فلانی از میان جانت می‌گوید سلام

گو به جان تو فرو شد روز اول جان او

جان او در جان تو گم گشت و دل از دست رفت

درد او از حد بشد گر می‌کنی درمان او

چون رسی آنجا اجازت خواه اول بعد از آن

عرضه کن این قصهٔ پر درد در دیوان او

چشم آنجا بر مگیر از پشت پای و گوش‌دار

ورنه حالی بر زمین دوزد تو را مژگان او

هرچه گوید یادگیر و یک به یک بر دل نویس

تا چنان کو گفت برسانی به من فرمان او

چند گریی ای فرید از عشق رویش همچو شمع

صبح را مژده رسان از پستهٔ خندان او

 

ای درس عشقت هر شبم تا روز تکرار آمده

وی روز من بی روی تو همچون شب تار آمده

ای مه غلام روی تو گشته زحل هندوی تو

وی خور ز عکس روی تو چون ذره در کار آمده

ای در سرم سودای تو جان و دلم شیدای تو

گردون به زیر پای تو چون خاک ره خوار آمده

جان بنده شد رای تورا روی دل‌آرای تو را

خاک کف پای تو را چشمم به دیدار آمده

چون بر بساط دلبری شطرنج عشقم می‌بری

گشتم ز جان و دل بری ای یار عیار آمده

تا نرد عشقت باختم شش را ز یک نشناختم

چون جان و دل درباختم هستم به زنهار آمده

ای جزع تو شکر فروش ای لعل تو گوهر فروش

ای زلف تو عنبر فروش از پیش عطار آمده

 

تا تو ز هستی خود زیر و زبر نگردی

در نیستی مطلق مرغی بپر نگردی

زین ابر تر چو باران بیرون شو و سفر کن

زیرا که بی سفر تو هرگز گهر نگردی

این پردهٔ نهادت بر در ز هم که هرگز

در پرده ره نیابی تا پرده‌در نگردی

گر با تو خلق عالم آید برون به خصمی

گر مرد این حدیثی زنهار برنگردی

ور بر تو نیز بارد ذرات هر دو عالم

هان تا به دفع کردن گرد سپر نگردی

گرچه میان دریا جاوید غرقه گشتی

هش دار تا ز دریا یک موی تر نگردی

گر عاقل جهانی کس عاقلت نخواند

تا تو ز عشق هر دم دیوانه‌تر نگردی

گر تو کبود پوشی همچون فلک درین راه

همچون فلک چرا تو دایم به سر نگردی

عطار خاک ره شو زیرا که اندرین راه

بادت به دست ماند خاک ره ار نگردی

 


:: مرتبط با: خیام نیشابوری ,